بنام خدا
..
ساعت حوالي يازده صبح بود كه زنگ تلفن همراهم مرا متوجه خود او كرد. از آن سوي تلفن صداي شكسته و بغض آلود الهام در حالي كه امانش را بريده بود گفت احمد كاظمي هم آسماني شد و تلفن قطع شد.
دعا كردم با من شوخي كرده و خواسته سر به سرم بگذارد. آخر او ميدانست من وابستگي عجيبي به احمدها واحمد كاظمي داريم. دل شوره داشتم. رأس ساعت 30/13 ظهر ازجلسهاي كه در صدا و سيما داشتم خارج شدم و در انتظار خبر ساعت 14 بودم. به هيچ جا زنگ نزدم، از ترس اين كه خبر رفتن را بشنوم. ازتلفن به خاموش كردن آن بسنده كردم.
عاقبت زنگ خبر 14 بعد از ظهر به تلخي نواخته شد. ثانيهها بسان سالي ميگذشتند.
به هر جانكندني بود لحظات سپري شد و گوينده خبر اعلام كرد:
صبح امروز يك فروند هواپيماي نظامي (جت فالكون) حامل فرماندهي نيروي زميني سپاه در حوالي اروميه، سقوط كرد و همهي 12 سرنشين آن به شهادت رسيدند. تشييع پيكر اين شهدا، روز عيد سعيد قربان در تهران انجام ميشود.
گمانه زنيها شروع شد. دوست و دشمن تحليل ميكرد. هنوز از غم شهداي هواپيماي 130C ارتش فارغ نشده بوديم كه اين حادثه هم مزيد بر آن شد. ستاد كل نيروهاي مسلح دليل سقوط اين هواپيما را نقص فني در هر دو موتور آن عنوان كرد. در اطلاعيهي ستاد آمده بود:
«با نهايت تاسف و تاثر سانحهي سقوط هواپيماي فالكن سپاه كه ساعت30 / 9 صبح امروز در حدود 10 كيلومتري فرودگاه اروميه به خاطر نقص فني در هر دو موتور آن با زمين اصابت كرده را به اطلاع عموم ميرساند. اين هواپيما حامل سردار كاظمي فرماندهي نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و سردار سعيد مهتدي فرمانده لشكر پياده مكانيزه 27 محمد رسول اللهr و 9 نفر ديگر از همراهان بود كه عازم ماموريت عملياتي بودند. شهادت اين عزيزان را به محضر مقام معظم رهبري و فرماندهي معظم كل قوا، فرماندهان و مسوولان، پاسداران عزيز سپاه و خانوادههاي محترم آنها تسليت ميگوييم. سردار سرلشكر كاظمي در سالروز عمليات كربلاي 5 پس از 19 سال فراق به شهداي اين عمليات و همسنگر شهيدش شهيد خرازي پيوست. راه پر افتخار او و ساير شهداي دفاع مقدس همواره پر رهرو باد».
معاون روابط عمومي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي هم، جزييات حادثه را اين گونه تشريح كرد:
«حدود ساعت 9:30 دقيقه صبح امروز يك فروند هواپيماي فالكن سپاه پاسداران كه براي ادامهي بازديدهاي دورهاي فرماندهي محترم نيروي زميني سپاه پاسداران از مناطق مختلف كشور صورت ميگرفت و عازم منطقهي غرب كشور بود در حوالي روستاي آيدانلو در مسير هوايي ميانه ـ خوي سقوط كرد و تمامي يازده سرنشين آن كه از فرماندهان و كاركنان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بودند به شهادت رسيدند».
در بين فرماندهان سردار احمد كاظمي فرماندهي نيروي زميني سپاه و تعدادي از معاونين ايشان و همچنين از خدمهي پروازي نيروي هوايي سپاه نيز حضور داشتند. بر طبق شواهد و قرائن و مكالمات خلبان در محدودهي فرودگاه اروميه خلبان ابتدا بر اساس اعلام خود گزارش نقص فني در چرخهاي هواپيما را مطرح ميكند و بعد از مدتي مجددا اعلام ميكند كه موتورهاي هواپيما از كار افتاده است. شواهد و قرائن نيز نشان ميدهد كه خلبان تلاش خود را جهت نشاندن هواپيما در سطح جاده انجام داده است، اما متاسفانه به خاطر شرايط خاص منطقهاي اين اتفاق نميافتد و هواپيما با زمين برخورد ميكند و كليهي سرنشينان به شهادت ميرسند». اسامي شهيدان اين حادثه را بدين ترتيب اعلام ميگردد:
1. سردار سرلشكر پاسدار احمد كاظمي فرماندهي نيروي زميني سپاه
2. سردار سرتيپ پاسدار سعيد مهتدي جعفري فرماندهي لشكر 27 محمد رسولالله
3. سردار سرتيپ پاسدار سعيد سليماني معاون عمليات نيروي زميني سپاه
4. سردار سرتيپ پاسدار نبيالله شاهمرادي معاون اطلاعات نيروي زميني سپاه
5. سردار سرتيپ پاسدار خلبان عباس كربندي مجرد فرماندهي پايگاه هوايي قدر نيروي هوايي سپاه و خلبان يكم پرواز
6. سردار سرتيپ پاسدار غلامرضا يزداني فرماندهي توپخانهي نيروي زميني سپاه
7. سردار سرتيپ پاسدار صفدر رشادي معاون طرح و برنامهي نيروي زميني سپاه
8. سردارسرتيپ پاسدار خلبان احمد الهامينژاد فرماندهي دانشكدهي پروازي نيروي هوايي سپاه و كمك خلبان
9. سردار سرتيپ دوم پاسدار حميد آذينپور رييس دفتر فرماندهي نيروي زميني سپاه
10. سرهنگ پاسدار مرتضي بصيري مهندس پرواز
11. برادر پاسدار محسن اسدي افسر همراه فرماندهي شهيد نيروي زميني سپاه
سردار ربيعي در ادامه به توصيف مختصر احمد پرداخت و گفت: شهيد احمد كاظمي از فرماندهان دلير، شجاع، مخلص و دلسوز سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در دوران دفاع مقدس و پس از آن بود كه كارنامه درخشان رشادتها و فداكاريهاي او در طي 8 سال دفاع مقدس به ويژه در هنگام فرماندهي لشگر 8 نجف هرگز از ياد يادگاران آن دوران و ملت ايران نخواهد رفت.
همچنين پس از دوران جنگ و در زمان وقوع سانحهي غمانگيز و دلخراش زلزلهي بم كه هزاران تن از هموطنانمان جان باختند، تلاش و خدمات ارزشمند و بيادعاي سردار كاظمي كه در آن روزها فرماندهي نيروي هوايي سپاه بود و در طول زمان انجام عمليات امداد و نجات ساعتها و روزها تلاش بيوقفهاي از خود نشان داد در خاطر ملت ايران ثبت شده است.
نيروي زميني با شنيدن خبر سقوط هواپيماي تو، به عزاخانهاي مبدل شد كه نگو و نپرس. همه گريه ميكردند حتي آنان كه با تو سر ياري نداشتند.
ما زمينييان با رفتن تو احساس غريبي كرديم ولي تو بر بلنداي برج رها از تعلقات ايستاده بودي و به آن سوي افق مينگريستي.
در اين لحظه دوست داشتم حالات چند نفر را از نزديك شاهد باشم، اول فرماندهي كل قوا، دوم قاسم سليماني، سوم باقر قاليباف. تمام دوستان و ارادتمندانت راهي اروميه شدن از سرداران گرفته تا سربازان عاشق صداقت و تواضع تو. اروميه باز هواي شهيد باكري را كرده بود. شهر را با پارچههاي عزا آذين بسته بودند وعكسهاي تو بر سر هر چهار راه به وارد شدگان به شهر باكري خوش آمد ميگفت. در بدو ورود به قرارگاه حمزه سيد الشهداء، كه مامن و مامواي تو بود فرود آمديم كه حكايت منتظران تو، حكايت نيروي زميني را داشت. همه گريه ميكردند. كسي حوصله كسي را نداشت.
سردار روح الله نوري فرماندهي قرارگاه حمزه در حالي كه اشك امانش نميداد با آن نجابت لرياش ميگفت:
در مدت فرماندهي خود، حدود 4 بار به قرارگاه ما احمد آمده بود. روز دوشنبه هم براي استقبال از ايشان به فرودگاه اروميه آمده بوديم تا از او كام بگيريم.
هواپيما براي لحظاتي بر فراز فرودگاه ظاهر شد ولي برج اعلام كرد كه هواپيما نقص فني پيدا كرده است. دلهره عجيبي پيدا كرديم. تنها و تنها تند و تند دعا ميكردم. يكي از نيروها را فرستادم برج مراقبت تا برايم خبر بياورد. لحظاتي بعد در حالي كه چهرهاش همچون گچ سفيد شده بود برگشت و با تلاطم عجيبي گفت: سردار سردار برج ميگويد هواپيما حوالي مهاباد ارتباط راديويياش قطع شده است.
زانوهايم سست شد، آرام گفتم يا حسين و با بيسيم فرماندهي نيروي انتظامي استان را دستور دادم تمام نيروهايت را آماده باش بده برايم خبري بياورند.
چه خبري؟ خبر حضور يا عروج؟ آمدن يا رفتن؟ با تمام نيروهايم با ماشين از فرودگاه خارج شدم كه فرماندهي نيروي انتظامي استان گفت در حوالي آيدين فرماندهي يكي از پاسگاهها گزارش داد الان صداي انفجاري مهيبي رخ داده است. ديگر به ادامه صحبت ترتيب اثر نداديم و سريع به سمت حادثه حركت نمودم. تنها به راننده ميگفتم گاز بده شايد فرجي شود! اميد داشتم احمد سالم باشد! مجروح باشد! لااقل زنده باشد! با تمام توانم آيه امن يجيب را ميخواندم و بي هيچ خجلتي از همراهانم گريه ميكردم و خدا را به شهيد باكري قسم ميدادم يك بار ديگر صداي احمد را بشنوم.
زبانم لال وقتي رسيدم هواپيما به زمين خورده بود و جمعيت زيادي اطراف او را گرفته بودند. با هزار اميد به سوي فالكون شروع به دويدن كردم كه گريه جمعيت مرا از حركت منصرف كرد.
به هزاران جان كندن وارد هواپيما شدم و ديدم همه به خواب خوش رفته بودند. لباسهاي سبز، درجهاي كه مقام معظم فرماندهي كل قوا بر شانهاش نهاده بود، چهره مظلوم و دوست داشتني او، همه و همه با من حرف ميزدند. ديگر تحمل نداشتم. در كنار جنازهها در شب عرفه براي غربت احمد بلند بلند و عاشقانه گريستم و از ماندن خويش شرمنده بودم.
با هر بدبختي بود اجساد مطهر را بيرون برديم هم غسل داديم و هم كفن نموديم. خدا ميداند آن ايام بر من چه گذشت؟
از روضه خواني سردار نوري تمام فرماندهان گريه ميكردند و سراغ احمد را ميگرفتند. نيازي به مقتل خواني نبود. شب عرفه در راه بود و حزن عجيبي بر فضاي قرارگاه، اروميه و... حكومت ميكرد.
سردار نوري ميگفت: واكمن آجودان سردار كاظمي را نيروهايم برايم آوردند او را روشن كردم تنها يك دقيقه صداي آجودان احمد را شنيدم كه ميگفت ما در حال نشستن در باند فرودگاه اروميه هستيم، دو موتور هواپيما از كار افتاده است، چرخهاي هواپيما باز نميشود.. يا حسين... و صداي طلب صلوات كه ظاهرا صداي احمد بود به گوش ميرسيد.
آن شب نميدانم بر من چگونه گذشت ولي من هر لحظه ميخواندم «كاش امشب به سحر صاعقه نازل گردد».
صبح سهشنبه تابوتها را براي تشييع به سينه خيابان نهادند. تو گويي تمام اروميهاييها آمده بودند. گويي باز تشييع باكري بود. ما آن روز تو را تشييع نميكرديم كه سوره صبح را بدرقه ميكرديم.
در تهران اولين كسي كه خود را به تابوت تو رساند آقا محسن بود كه پهناي صورتش از اشك خيس شده بود.
عكس و تابوت تو را ميبوسيد و با خود چيزهايي ميگفت. همراه تابوت تو قدم بر ميداشت در حالي كه گويي تمامي وجودش سرشار ازعشقي بود كه با هيچ چيز قابل مقايسه نبود.
تمام جمعيت دلش را به اين عاشق آسماني سپرده بودند. در چشم بهم زدني تشييع به پايان رسيد اما غم تو تازه شروع شده بود و هر لحظه اوج ميگرفت.
مانده بودم اين روز را چگونه ثبت نمايم. گزارش اين روز را چگونه بنگارم؟
نتوانستم و هنوز هم نميدانم... نميفهمم بزرگي و عظمت تو را چگونه توصيف كنم ولي دوست دارم عاشقانه از تو بنويسم از تو از روزهايي كه دراوج عشق بودي. كي فراموش كنم كه احمد من تمام غربت دلش را در سينه پنهان اشكهايش فرياد ميكرد. تمام پريشاني نگاهش را در التهاب بيكرانه اندوه پنهان ميكرد.
سرانجام قرار شد به تهران باز گرديم. جمعيت تابوتها را رها نميكردند. احمد كلي خاطرههاي ريز ودرشت در اين استان و شهر و كوچه و خانهها داشت. مگر براحتي ميشود از احمد دل بريد!
درست همان جا كه گمان ميبري انتهاي وادي مصيبت است، آغاز مصيبت تازهاي است. سخت تر و شكننده تر.
احمد كاش بودي و فرماندهان هم رزم خود را ميديدي چگونه به تابوت تو مينگريستند. آنان يقين داشتند كه دل سپردن وجان باختن، شيوه عاشقان است كه در طريقت عشق، دل به خيال جمال دوست ميسپرند و در اين راه، جان ميبازند. تو بهتر ميداني كه دل باختن و قصه پرداختن در حقيقت عشق رسم ديرينه عشاق است؛ اما با همه تكرار، نامكرر مينمايد:
يك قصه بيش نيست غم عشق، وين عجب كز هر زمان كه ميشنوم، نامكرر است.
ديدن فرزندانت دنيايي از خاطراتت را تداعي ميكرد. آهسته در گوش جمعيت كسي ميگفت: اگر از عشق ميخواهي بگويي، اگر ميخواهي از عاشقان بگويي، بايد مرزهاي و هم را در نوردي و به آن سوي اين ديوارها ممتد برسي!
هواپيما از زمين بر ميخيزد كه يكي از سرداران دستنوشته تو را خطاب به رزمندگان لشكر عاشورا نشانم ميدهد. با حرص و ولع زيادي آن را ميخوانم در بالاي آن نوشته شده اين دست نوشته مربوط به 27 شهريور ماه سال 1384 و بمناسبت نيمه شعبان، ميلاد منجي عالم بشريت حضرت مهدي(عج) است.
«سلام بر شهيدان راه خدا و سلام بر دليرمردان و شيران روز و زاهدان شب، سلام بر شهداي خطه شجاعان، مردان ايثار، مجاهدان راه خدا و يادگاران دفاع مقدس.
سلام بر همرزمان و ياوران امام (ره)، شهيدان حميد و مهدي باكري. سلام بر شما رزمندگان كه يكايك ايستادهايد، پشت در پشت هم، گوش به فرمان «سيد علي»، پا جاي پاي حميد و مهدي رو به كربلا به قدس با آرزوي مولايمان.
در آستانه زادروز ميلاد منجي عالم بشريت با شما عهد ميبندم كه از ايستادگي و دلدادگي شما بر خود ببالم و پاسدار ارزشهاي والايتان باشم».
فرمانده نيروي زميني سپاه
سرتيپ پاسدار احمد كاظمي
در هواپيما هر كس خاطرهاي از تو ميگفت. يكي از شبهاي ماه مبارك رمضان ميگفت. ديگري از لشكر 8 نجف ميگفت. يكي از مكالمه تو ومحسن در شهادت باكري ميگفت و...
من ساكت و تنها گوش شده بودم و ميشنيدم سردار احمدي در حالي كه از پنجره هواپيما بيرون را نگاه ميكرد ميگفت: وقتي آقا محسن خبر شهادت احمد را شنيد بشدت متاثر شد و من براي اولين بار گريه او را ديدم. او باحزن خاص خود ميگفت شهادت احمد كاظمي زنده كننده داغ شهادت خرازي، باكري و همت بود براي من.
شنيدن احمد از زبان آقا محسن شنيدني بود. شيرين وبا صفا احمد را به تصوير ميكشيد و ميخواند:
ملت، خاطره رشادتها و دلاوريهاي مانند كاظمي را در دفاع مقدس فراموش نخواهد كرد. احمد كاظمي، سردار خطشكن جبهههاي اسلام كه در نبرد، به مولاي خود عليu تأسي ميكرد، در ايام روحاني عرفه به خون خود آراسته شد و به ديدار معبود شتافت.
ملت ايران، يكي از قهرمانان ماندگار خود را از دست داد. احمد كاظمي، بهترين برادر من بود كه هر بار به سيماي معنوي او نگاه ميكردم، آرامش مييافتم. دنيايي سخن ناگفته از رشادتهاي كاظمي وجود دارد كه در فرصت مناسب، براي ثبت درتاريخ به بازگويي آن خواهم پرداخت.
يادم آمد روايت آقا محسن كه خبر شهادت مهدي باكري را از زبان احمد در پشت بيسيم در عمليات بدر شنيد واين لحظات را اين گونه بيان ميكرد:
مهدي [باكري] چون حساسيت منطقه را ميدانست، رفت آنجا مقاومت کرد. من تلاشي را که او در بدر کرد، در هيچ يک از فرماندهان جنگ نديده بودم. شرايط مهدي خيلي عجيب و پيچيده بود. پشت سرش يک پل پانزده کيلومتري بين جزيره شمالي تا آنجا بود، که با يک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کيسهاي هم حدود پنج شش کيلومتر راه بود. خود کيسهاي که اصلا وضع مناسبي نداشت. مهدي خودش با همان پنج شش نفري که آن جا بودند تا آخرين لحظه مقاومت کرد.
من خسته شده بودم. کمي قبل از اينکه سختيها بيشتر شود رفتم به آقا رحيم و آقاي رشيد گفتم: «شما مواظب بيسيمها باشيد تا من ده دقيقه استراحت کنم برگردم.» تاکيد هم کردم که زود بيدارم کنند. ربع ساعت خوابيدم که آمدند بيدارم کردند. به قيافهها نگاه کردم، ديدم فرق کردهاند. گفتم: چي شده؟ نگران مهدي شدم، به خاطر حساس بودن منطقه کيسهيي شكل. با احمد کاظمي تماس گرفتم، پرسيدم: «موقعيت؟»
گفت: «ديگر داريم ميآييم عقب. منتها روي پل ازدحام است. وضع ناجوري پيش آمده. ميترسم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانيم اين طرف اسير شويم.»
آن پل دوازده کيلومتري داستان عجيبي براي خودش داشت. در آن عقبنشيني توانست سه برابر تناژ استانداردش نيرو و ماشين را تحمل کند و نشکند.
به احمد گفتم: «مهدي کجاست؟ حالش چطورست؟»
گفت: «مهدي هم هست. پيش من است. مسئله ندارد.»
ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. رفتم توي فکر که نکند مهدي شهيد شده باشد. گمانم به آقاي رشيد يا آقا رحيم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس ميکنم بايد براي مهدي اتفاقي افتاده باشد و شما هم ميدانيد.»
گفتند: «نه، احتمالاً بايد زخمي شده باشد و بچهها دارند مداوايش ميکنند.»
گفتم: «تماس بگيريد بگوييد من ميخواهم با مهدي حرف بزنم!»
طول کشيد. ديدم رغبتي نشان نميدهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم «احمد! چرا حقيقت را به من نميگويي؟ چرا نميگويي مهدي شهيد شده؟»
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بايستم، پاهام همان طور بيسيم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعتها گريه کردم.
آري هرم آتش جنگ و دغدغه دفاع از ارزشهاي الهي و ميهني نگذاشت احمد لحظهاي در دايره مكان و زمان قراري داشته باشد. او در خدمت به نظام شهيدان اسلامي لحظهاي درنگ ننمود.
احمد با رفتنش داغ به دل بچهها گذاشت. او خود بارها در نيروي هوايي، جلسات عمومي، خصوصي، در ميان جمع خانواده گفته بود كه انتهاي اين مسير كجاست.
احمد جمعه قبل از پرواز، در خانه شروع به نوشتن وصيت نامه كرد كه مورد اعتراض بچهها واقع شد. او عاري از تعلقات شده بود و طبيعي است كه دل در گرو چيزي نداشته باشد. او آمده بود در نيروي هوايي به شهادت برسد اما به امر سيدش به نيروي زميني رفت ولي با هواپيماي نيروي هوايي و در منطقه مهدي باكري آخرش آسماني شد.
احمد عزيزم! خوش باش كه نخلستانهاي سوخته كه امروز در آبادان و خرمشهر سبز و شادابند، نمازهاي شبانگاهي و نيازهاي سجدگاهي تو را هنوز به ياد دارند و هرگز فراموش نخواهند كرد.
اجساد مطهر شهدا را براي حضور در مراسم روز عرفه بنا به دعوت مديرعامل مصلي امام خميني سردار علايي به مصلي آوردند و دعاي عرفه با حضور احمد و همراهانش قرائت شد. مراسم عزاداري حزن انگيزي بود. اقامه نماز بر پيكر مطهر شهدا توسط آيت الله موحدي كرماني صورت گرفت.
در تهران تو را به معراج بردند تا فردا رهبرت به ديار تو بيايد. او تلافي كرد و در اول صبح عيد قربان، زائر تو شد.
وقتي ميآمد شكسته بود ولي مقتدر. محزون بود ولي با ابهت. همه بچههاي جنگ آمده بودند، محسن رضايي، شمخاني، كوثري، فضلي، قاسم، فدوي، باقر قاليباف، مرتضي قرباني، غلامعلي رشيد، رحيم صفوي،... و با ديدن او كلي گريه كردند. او تنها زير لب وقتي تابوت را فاتحه ميداد. زمزمهاي ميكرد كه نميدانم چه ميگفت. ولي وقتي سير با تو و توها نجوا كرد رو به جمعيت كرد و در حاليکه خانوادهي شهداي سانحهي اخير، دکتر محسن رضايي، سردار صفوي و... گردايشان جمع شده بودند گفتند: اينها هم رفتند و ما هنوز هستيم. جمعيت يكدست بغض پنهان خود را شكسته و هاي هاي گريستند.
ايشان در ادامه خاطرهاي از ديدار با شهيد کاظمي را نقل کردند: كه حدود دو هفته پيش شهيد کاظمي پيش من آمد و گفت: «من دو خواسته و آرزو دارم. يکي آنکه رو سفيد باشم و ديگر آنکه شهيد شوم.» من به او گفتم که براي شما حيف است که بميريد، شما مستحق شهادت هستيد. اما نه به اين زودي، اين نظام هنوز به شما نياز دارد. در آن جلسه به شهيد کاظمي گفتم «روزي که خبر شهادت صياد شيرازي را به من دادند گفتم، شهادت حق او بود.» با ذکر اين خاطره ديدم در چشمان شهيد کاظمي اشک جمع شده است. در اين لحظه او به من گفت: ان شالله خبر من را هم به شما بدهند.
اين سخن ايشان با گريه اطرافيان همراه بود.
ديدن اين صحنهها دل سنگ را كباب ميكرد. عاقبت هودجهاي سبز بر شانه زخمي مردم نجيب قرا رگرفت و تو را در روز عيد قربان بدرقه آخرت كردند.
قرا رشد بنا به وصيتي كه كرده بودي راهي اصفهان شوي و در جوار حسين خرازي جاي گيري.
از فرداي تشييع هر كه هر چه از تو داشت نگاشت و غم سنگين خود را سبك جلوه ميداد ولي مگر ميشد؟
علي آقاي شمخاني ميگفت: شهيد احمد كاظمي وجود دروني خود را در دوران دفاع مقدس كشف كرد و صيقل داد و از روزهاي آغازين شروع جنگ در منطقهاي در حوالي اهواز اولين خط پدافندي عليه دشمن را ايجاد كرد و با مرور زمان لشكر 8 نجف اشرف را در منطقه اصفهان شكل داد.
شهيد كاظمي در تمامي عملياتهاي هجومي جمهوري اسلامي ايران مشاركت داشت و نيروهاي گستردهاي را در حوزههاي مختلف نظامي تربيت كرد. سردار كاظمي پايه گذار اولين واحد زرهي سپاه پاسداران در ايام دفاع مقدس به شكل منظم بود. در حقيقت شهيد كاظمي يكي از بازماندگان دفاع مقدس بود كه از قدرت تخيل و تسلط بر شرايط ويژه برخوردار بود.
امير علي اميري نوشت: هر از چندگاهي که همرزمان دوران دفاع مقدس به بهانهاي گرد هم جمع ميشوند، خواسته و ناخواسته زبانشان به ذکر خاطرات آن دوران به يادماندني گشوده شده، با حسرت آنها را بازگو ميکنند. همين ماه رمضان بود، همه همرزمان در منزل فرمانده دوران جهاد الهي خود جمع بودند. پس از اقامه نماز و افطار، طبق سنت همه ساله جمع صميمي ياران روزهاي سخت ولي شيرين آن روزگاران دوباره حلقه شد. چهره فرماندهان را انسان ناخود آگاه در هيبت همان روزها ميديد، وقتي اين حلقه تشکيل ميشود همه همان برادرهاي صميمي دوران دفاع و قرارگاههاي ميدان جهاد و فداکاري ميشوند؛ و کوپالها، درجهها و منصبها به کناري زده ميشود، صميميتر از هميشه يکديگر را در آغوش ميگيرند.
برادر محسن رضايي نميتواند علاقه ويژه خودش به حاج احمد کاظمي را مخفي نگه دارد و از حاج احمد ميخواهد براي ياران قديمي خاطره تعريف کند. او اصرار ميکند که حاج احمد خاطره آخرين وداعش با آقا مهدي باکري را دوباره و صد باره روايت کند. طبق معمول حاج احمد سعي ميکند اين کار را به ديگران بسپارد. به اسم ميگويد: علي آقاي فضلي خاطره بگويد، حاج قاسم سليماني بگويد، آقا مرتضي شما بگو، اما همه دوست دارند احمد با همان لهجه شيرين و با آن چهره دوست داشتني که گاهي هم با کمي خجالت زدگي زيبا تر و دلنشين تر ميشد حرف بزند. بالاخره او شروع ميکند.
حاج احمد کاظمي آخرين فرمانده در عمليات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدي باکري با او صحبت کرده بود. شايد هم آقا مهدي آخرين کلماتش را با حاج احمد در ميان گذاشته بود. بعد از آن آخرين تماس بين اين دو ديگر صدايي از شهيد باکري شنيده نشده. حاج احمد که زير تصوير بر ديوار نصب شده شهيد باکري و ديگر فرماندهان شهيد نشسته و خاطره را روايت ميکند، آن قدر با حسرت حرف ميزند که با همه وجود لمس ميکني هر لحظه آرزوي رسيدن به آقا مهدي را در دل دارد. او ميگويد که آقا مهدي با چه اشتياقي در آستانه وصال معبود و معشوق هميشگياش با او حرف ميزده. وقتي ميخواهد جملاتش را تمام کند و بگويد ديگر از آن طرف بي سيم صدايي نيامد، بغض راه گلويش را ميگيرد. احمد و مهدي خيلي با هم رفيق بودند. لشکر 8 نجف و لشگر 31 عاشورا دو بازوي توانمند سپاه اسلام بودند که اين دو، فرماندهان آن بودند.
حاج احمد گفت: اجازه بدهيد حاج قاسم هم حادثه جالبي را که اين روزها در مورد جنازه يک شهيد بسيجي در عراق اتفاق افتاده را براي دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل ميکند که چگونه يک بسيجي شهادت خود را در جبهه پيش بيني ميکند و با استفاده از کارت و پلاک يک اسير عراقي زمينه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم ميکند و حال سالها پس از مفقوديت، يک خانواده عراقي آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رساندهاند تا به خانوادهاش خبر دهد.
وقتي از بسيجيها حرف زده ميشد، حاج احمد با ولع خاصي گوشها را تيز ميکرد و انگار به همه عالم فخر فروخت که سالهاي عمرش را بسيجيها سپري کرده و حالا هم که فرمانده نيروي زميني سپاه است، بسيجي مانده است. او بسيجي زيستن را افتخار خود ميدانست و شجاعت و صداقت و اخلاص و فداکاري بسيجي وار او هميشه در رخسارش موج ميزد. حاج احمد و لشگرش در زمان جنگ مايه دلگرمي همه رزمندگان بودند. محوري که قرار بود لشکر احمد کاظمي عمل کند، هميشه در برآوردها قرين پيروزي تلقي ميشد. خيليها در آن دوران نميگفتند لشکر 8 نجف، ميگفتند لشکر احمد کاظمي! در محاورات، اين لشکر با آن همه رزمنده زبده و شهداي بزرگي که تقديم انقلاب کرده و اسم عظيمي که بر آن بود، بيشتر به نام احمد کاظمي شناخته ميشد. آخر حاج احمد به همراه بچههاي نجف آباد خودش از اول اين لشکر را درست کرده بود و تا آخر هم فرمانده آن بود. رشادتها و پيروزيهاي چشمگير اين لشکر در دوران دفاع مقدس هميشه با نام احمد کاظمي آميخته بود. او براي رزمندگان لشکر نجف نه تنها فرمانده که پدر، برادر بزرگتر يار و ياور و دلسوز و خدمتگزار بود.
گر چه هيچ کس نميدانست اين آخرين افطاري جمع صميمي فرماندهان است که احمد کاظمي براي رفقايش خاطره ميگويد، چهره حاج احمد اما حکايت از آن ميکرد که اين سردار بزرگ خيلي براي باکري دلتنگ شده است. دعاي او براي اين که شهادت نصيبش شود خيلي خالصانه و با دلي پر از حسرت به زبانش جاري شد: خدايا به حق حضرت زهرا (س) حتي اگر گناهکاريم، به خاطر دوستان شهيدم، شهادت را نصيبمان کن! حاج احمد را همه دوست داشتند. همه با حاج احمد شوخي داشتند، او با همه صميمي بود انگار او ميهمان و بقيه همه ميزبان اويند. دو سه ماهي از فرمانده نيروي زميني شدن او نميگذرد او گفته بود فکر ميکردم در نيروي هوايي شهيد شوم اما نشد و حالا باز به نيروي زميني آمده و لحظه شماري ميکنم. نيروي زميني ميعادگاه شهيدان بزرگ سپاه است: شهيداني چون باقري اولين فرمانده نيروي زميني سپاه، باکري، خرازي، همت، زين الدين و... فرماندهان لشکرهاي نيروي زميني از اين پايگاه پرواز ابدي خود را آغاز کردند و حاج احمد هم عضو همين گروه بود و به نيروي زميني بازگشته بود و در کسوت فرماندهي اين نيرو آماده پرواز شده بود.
او در آستانه عيد قربان وجود خود را که هميشه آماده قرباني شدن در راه خدا و اعتلاي اسلام بود به جهان آفرين تقديم نمود تا دوباره خون باکريها در پيکر جامعه جاري شود چه زيباست که احمد کاظمي به سمت ديار باکري پرواز ميکرد که رفت. او در نجف آباد متولد شد و در زادگاه باکري يعني اروميه به شهادت رسيد. هيچ کس فکر نميکرد احمد کاظمي در شهر مهدي باکري تشييع جنازه شود اين دو ديرزماني از يکديگر جدا افتاده بودند و بايست به هم ميرسيدند و مثل اين که قرار ملاقات اين بار در زادگاه آقا مهدي پيش بيني شده بود و امروز مصادف با عيد قربان در دانشگاه تهران ياران قديمي حاج احمد آمده بودند با وي وداع کنند در بين آنها دو دوست از همه صميمي ترش باقر قاليباف و قاسم سليماني را ميديدي که شکسته بال بودند و داغ حاج احمد بر قامتشان سخت سنگيني ميکرد. گر چه رفتن هر شهيدي را به پرپرشدن گل تشبيه ميکنند، اما به حق بايد گفت رفتن حاج احمد تنها پر پر شدن يک گل نبود بر زمين افتادن درختي تناور بود حاج احمد ديگر امروز سرو راست قامت و سر به فلک کشيدهاي در توان دفاعي و نظامي کشور محسوب ميشد. او حاصل عمر شهداي بزرگ و بي شماري بود که فقدانش خسارت جبران ناپذيري بر پيکر جمهوري اسلامي وارد کرد. او و ياران بزرگوارش، او و سعيد مهتدي فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله، او و سعيد سليماني چهره نوراني دفاع مقدس، او و شاهمرادي (حنيف) و يزداني و رشادي و آذين پور، الهامي نژاد، بصيري، کروندي، اسدي همه ياران همراه او امروز به آغوش امامشان پرواز کردهاند و بر ماست که راهشان را پي بگيريم بر ماست که خون آنها را مجدداً در پيکر جامعه تزريق کنيم و با عطر غيرت و شجاعت و اخلاص آنها، راه امام خميني (ره) که مقتدايشان بود را تحت زعامت خلف صالحش خامنهاي عزيز ادامه دهيم. روحشان شاد و قرين رحمت بي انتهاي الهيباد.
سردار مصطفي ايزدي هم گفت: احمد كاظمي سلحشوري را از روزهاي مبارزه در جريان نهضت امام خميني با يادگاري از دست آسيب ديدهاش، تا پايان روزهاي دفاع مقدس همراه خود آورد و نام خويش را در رديف اول فرماندهان دفاع از ايران و انقلاب اسلامي ثبت كرد.
مردم نجف آباد، آن روزها كه صداي شيپور فراخواني فرمانده لشكر 8 نجف اشرف را براي اعزام ميشنيدند، فرزندان خود را براي دفاع از انقلاب و اسلام به او ميسپردند و اين اطميناني بود كه در آن ايام به فرزند شجاع خويش، سردار احمد كاظمي داشتند. به يقين نام او و ياد احمد كاظمي در خاطر ملت ايران، به ويژه مردم قدرشناس نجف آباد براي هميشه، زنده خواهد ماند و ياد شجاعتهاي او در برگ زريني از دفتر رشادتهاي ايرانيان ثبت و ضبط خواهد شد.
سردار قاسم سليماني آن يار ديرينه هم گفت: هيچ نمازي نديدم، كه احمد بخواند و در قنوت يا در پايان نماز گريه نكند. او در هر نماز اين ذكر بر زبانش بود: «يا رب الشهدا، يا رب المهدي، الهي الحمد، الهي الحمد» ورد زبان احمد بود، پيوسته ميخواند و بعد گريه ميكرد. 19 سال احمد، حسين حسين ميكرد به ياد شهيد خرازي. هيچ جلسهاي، هيچ خلوتي، جلسة رسمي، جلسة خانوادگي و هيچ مسافرتي وجود نداشت كه او يادي از باكري و خرازي و همت و اين شهدا نكند. احمد تداعي رفتارهاي جنگ بود، وقت سخن با احمد ناخودآگاه آدم را به ياد خرازي ميانداخت، به ياد همت ميانداخت، حياي احمد آدم را به ياد آن انسان پر از حياي جنگ ميانداخت، امروز كه احمد را از دست داديم انگار يك يادگار از همة يادگاران جنگ را از دست دادهايم.
لشكر 8 نجف اشرف به احمد چيزي نيفزود بلكه لشكر 8 نجف اشرف به اين دليل پر افتخار بود كه احمد فرماندهاش بود.
از سوي ديگر كسي روايت ناگفته حضور تو را در خاك عراق وانهدام ماشين جنگي ضد انقلاب مسلح را اين گونه بيان كرد كه:
پس از تحركات گسترده گروههاي تروريستي مورد حمايت صدام در سال 1374، احمد كاظمي به همراه چندين هزار نفر از نيروهاي زبدهاش، مسئوليت انجام عملياتي پيچيده و خطرناك را در عمق 160 كيلومتري خاك عراق بر عهده گرفت. او و نيروهايش، با گذشتن از مناطق صعبالعبور كوههاي شمال عراق، به شكل غيرمنتظرهاي، مقر گروههاي تروريستي متجاوز به خاك ايران را كه از سوي صدام حمايت ميشدند، محاصره كرد. وي در حالي كه ميتوانست، اعضاي اين گروهها را نابود كند، به آنان فرصت داد تا بين فعاليت سياسي عليه جمهوري اسلامي و اقدامات تروريستي، يك راه را انتخاب كنند.
درايت كمنظير شهيد كاظمي، باعث شد تا بدون شليك حتي يك گلوله، اين گروههاي تروريستي متزلزل شدند؛ رسانههاي بزرگ دنيا، از اين اقدام كاظمي به عنوان «عمليات شگفتآور سپاه پاسداران در عمق خاك عراق» ياد كردند.
اين اقدام، نظامي ـ سياسي احمد كاظمي در مرزهاي غربي كشور، در مورد نحوه برخورد با نيروهاي ضدانقلاب بود كه در كشور عراق رفته و از آنجا با كمين عليه نيروها و مردم ايران در مناطق مرزي، باعث كشتار آنان ميشدند.
بعدازظهر روز 26 جولاي سال 1996، دويست وسيله نقليه نظامي به همراه چندين هزار نيروي مسلح به سلاحهاي سبك و سنگين، از مرز ايران و عراق در منطقه پنجوين گذشته و به سوي كوي سنجق در منطقه اربيل در شمال كردستان عراق ـ منطقهاي كه در كنترل نيروهاي اتحاديه ميهني كردستان عراق بود ـ حركت كردند. در سحرگاه روز 28 جولاي، آنان بر منطقه و كمپهاي حزب دمكرات كردستان ايران و همچنين مراكز اداري و مركز كوي سنجق، مسلط شدند و آنجا را محاصره كردند و به اين ترتيب، بيش از سه هزار نفر از نيروهاي مسلح ضد انقلاب و پيشمرگهاي كرد دموكرات و كومله در محاصره نيروهاي احمد كاظمي، از قرارگاه حمزه سيدالشهدا، قرار گرفتند.
در اين زمان، احمد كاظمي با ارسال پيامي به اين قرارگاه ضدانقلاب، به آنان اعلام كرد: ما اينجا آمدهايم تا شما، اسلحه و مهمات خود را كنار گذاريد و اگر به مبارزه سياسي اعتقاد داريد، تنها در اين مسير گام برداريد و به مبارزه سياسي اقدام كنيد. اگر هم قصد جنگيدن داريد، ما اكنون آمادهايم كه با شما مردانه مبارزه كنيم.
گزارشگر بخش جهاني «بي.بي.سي» در 31 جولاي اعلام كرد: نيروهاي ايران، اردوگاه مخالفان دولت ايران در كوي سنجق را محاصره و پس از دو روز، بدون هيچگونه درگيري، آنجا را ترك كردند و هيچكس آسيب نديد.
در 29 و 30 جولاي، خبرگزاريهاي فرانسه و «رويترز» نيز از اين واقعه نظامي گزارشهايي انعكاس داده و اعلام كردند، به رغم پيشروي 160 كيلومتري ايران در خاك عراق تا منطقه كوي سنجق و رويارويي مستقيم نيروهاي ايراني و پيشمرگهاي كرد، هيچگونه درگيري رخ نداده است.
در آن مقطع، احمد كاظمي، يك توافقنامه سياسي ـ نظامي با رهبران كردهاي اردوگاه كوي سنجق امضا كرد كه بنا بر آن، قرار شد كه آنان از آن پس، اسلحه را كنار گذاشته و ديگر عمليات نظامي انجام ندهند و تنها به فعاليت سياسي روي آورند. در مقابل، ايران نيز از اقدام مسلحانه عليه آنان خودداري كند.
هنگام بازگشت نيروهاي ايراني به داخل مرزهاي كشور، هواپيماهاي جنگنده آمريكايي تنها بر فراز منطقه مانور ميدادند و شاهد قدرتنمايي نيروهاي ايراني در شمال عراق بودند. نظاميان آمريكايي كه نميتوانستند در اين مقطع، حمله نظامي و اقدامي در خور انجام دهند، صرفا به مانورهاي نظامي بيثمر بسنده كردند.
... گوش ميدهي احمد! اينها همه قصه پر غصه فراق توست. بهتر ميداني به همان حدي كه شام فراق تلخ است، صبح وصال شيرين وعارفان پيوسته آرزوي وصلت بدل دارند وتا بدين مقصود دست نيابند دمي نيارامند كه:
هـم ز هـجـرش آتـشـي در جـان مـا افـروخـته
هم ز وصلش اين دو چشم روشن ما روشن است
احمد عزيز! امان از اين قصه جانسوز فراق ! امان، با خودم ميگويم بس است و بيش از اين منگار داستان احمد و فراق و وصال را «گر سنگ از اين حديث بنالند عجب مدار» و به دل بگو:
زبـان خـامه نـدارد سـر بـيان فـراق
و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق
چرا؟
زانكه:
آتش فراق اندر ورق و دود در اقلام افتد
احمد! باز قصه سر كن و بگو صادق آهنگران بخوان:
اي خوشا با فرق خونين در لقاء يار رفتن
سـرجدا، پيكر جدا، در محفل دلدار رفتن
منبع : سایت بهداروند