تبليغاتX
..:: شهید حاج احمد کاظمی ::..
... برای کبوتر مهاجری که به مقصد رسید
 حرف آخر / وصيتنامه شهيد احمد كاظمی

 

الله اكبر

اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهيد ان علياً ولي الله

خداوندا فقط مي‌خواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت مي‌خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.

نمي‌دانم چه بايد كرد، فقط مي‌دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي‌باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي‌يابم هر موقع آماده مي‌شوم چند كلمه‌اي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نمي‌دانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد مي‌كرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم. اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.

راستي چه بگويم، سينه‌ام از دوري دوستان سفر كرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

گرچه بدم ولي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا مي‌بيني، دوست دارم بنده باشم، بندگي‌ام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا مي‌كنم، از روي سركشي نيست. بلكه از روي ناداني مي‌باشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فكر مي‌كنم، مي‌بينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، كار خوب نكردن، بندة خوب نبود،... ديگر...

حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه مي‌كنم. از درد سختي كه تمام وجودم را مي‌گيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بي‌منتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم مي‌دهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم، انشاء الله تعالي.

منزل ظهر جمعه 6/4/82

 بــه پايان آمد اين دفتر                  حكايت همچنان باقی است

 

* منبع : سایت بهداروند

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 پیام سردار سرلشکر یحیی رحیم صفوی
 

بنام خدا

..

سردار"احمد كاظمي" فرمانده نيروي زميني سپاه، از اولين پاسداراني بود كه در سال ‪ ۵۸‬به سپاه پيوست و رشادت‌هاي زيادي در دوران دفاع مقدس از خود نشان داد . سردار كاظمي جانباز ‪ ۴۵‬درصد، فرماندهي مدبر و شجاع بود كه با پذيرفتن مسووليت‌هاي مختلف در رده‌هاي فرماندهي سپاه ، نقش موثري در پيروزي‌هاي عمليات جنگي نظير، عمليات آزادسازي مناطق شمال غرب از دست ضد انقلاب ، عمليات شكست حصر آبادان ، فتح خرمشهر ، فتح‌المبين ايفا كرد . سردار كاظمي كه حدود پنج ماه فرماندهي نيروي زميني سپاه را برعهده گرفته بود از نيروهاي تحصيل كرده بود كه سه مدال فتح و شجاعت را بعد از جنگ گرفت و اين اواخر نيز شديدا به ياد شهداي دفاع مقدس خصوصا ،شهيد خرازي و باكري بود.


|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 شهید کاظمی از نگاه دیگران

 

بنام خدا

..

رئيس جمهور محترم به محض شنيدن خبر عروج تو بر سينه كاغذ نگاشت:

«بسم الله الرحمن الرحيم

من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوالله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.

حادثه تلخ و ناگوار شهادت فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سردار سرتيپ كاظمي و فرمانده لشگر قهرمان ‌27 حضرت رسولr و همراهان آنان كه همه از سربازان فداكار و خدوم اسلام و ميهن اسلامي بودند، موجب تاثر و تاسف شديد گرديد.

ضايعه فقدان اين سربازان فداكار ولي عصر(عج) را به آن حضرت فرمانده معظم كل قوا، دلاورمردان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و همه نيروهاي مسلح، خانواده معظم شهدا و ملت شريف و عزيز ايران تسليت مي‌گويم.

آنچه كه مي‌تواند اين حادثه را قابل تحمل كند، كارنامه سراسر ايثار و فداكاري اين عزيزان است كه نقطه درخشان تاريخ كشور ماست. پرچم استقامت و پايداري كه پيوسته در دست اين سربازان فداكار ميهن اسلامي در اهتزاز است، همچنان در دست سربازان ديگري از خيل ايثارگران برافراشته خواهد ماند. خون اين عزيزان نقطه اتصال نسل‌هاست، نسلي كه بازمانده مقاومت و تلاش دوران دفاع مقدس است و در دفاع از انقلاب و نظام مقدس جمهوري اسلامي سر از پا نمي‌شناسد.

يقين دارم كه همه نيروهاي مسلح همچون آحاد ملت، با اتكال به ذات احديت، تمسك به فرهنگ انتظار، تبعيت از ولي امر مسلمين، مظهر خواستن و توانستن، پايداري و عزت خواهند ماند. وجود چنين ملتي و سربازاني موجب افتخار است.

عزت و سربلندي نيروهاي مسلح و ملت شريف را از خداوند عزيز و قادر مسالت دارم.

محمود احمدي‌نژاد

رييس جمهوري اسلامي ايران»


سردار علايي چقدر ترا زيبا وصف كرد كه جان همه را به لب آورد. او ترا اين سان روايت كرد:

بي‌شك احمد كاظمي را بايد يكي از برجسته‌ترين و مقتدرترين فرماندهان دوران دفاع‌ مقدس دانست كه از آغاز جواني تمام وجود خود را وقف حضور در جبهه‌هاي مختلف نبرد در جنگ‌ تحميلي نمود. او در اكثر عمليات‌هاي مهم براي بيرون راندن دشمن از خاك‌ كشور عزيز حضوري فعال و تاثيرگذار داشت و هيچ عملياتي نيست كه نام او را در حماسه‌هاي بي‌نظير خود در بر نداشته باشد.

او يكي از تاكتيكي‌ترين فرماندهان سپاه ‌پاسداران ‌انقلاب ‌اسلامي بود كه برنامه‌ريزان عمليات‌هاي مختلف با اتكا به هوش و توان اجرايي امثال او مي‌توانستند سخت‌ترين و پيچيده‌ترين طرحها را براي نبرد با دشمن ارائه دهند و مطمئن باشند كه يگان‌هاي سازمان يافته از انسانهاي باايمان، پرانگيزه و شجاع آن طرحها را به طور كامل به اجرا درمي‌آورند. احمد كاظمي توانست در پيرامون خود انسانهاي بزرگي را جمع و تحت نام «تيپ 8 نجف اشرف» سازماندهي نمايد و در اثناء جنگ استعداد آن را به لشكر ارتقاء دهد و يكي از مانوري‌ترين يگان‌هاي پرقدرت دوران دفاع‌مقدس را تشكيل دهد. سردار كاظمي براي تجهيز اين لشكر خط‌شكن بخش عمده‌اي از جنگ‌افزارهاي مورد نياز خود را در نبردهاي مختلف از دشمن به غنيمت گرفت و يكي از افرادي بود كه بيشترين سلاح را با غنيمت از دشمن در يگان خود بكار مي‌گرفت. هر كجا در جبهه‌هاي جنگ و بخصوص در حين عمليات، بن‌بستي در نبرد با دشمن ايجاد مي‌شد او و يار عزيزش حسين‌خرازي با هم در ميدان نبرد وارد شده و بن‌بست‌شكني مي‌كردند. هيچكس مرحله سوم عمليات بيت‌المقدس را فراموش نمي‌كند كه در اوج اضطرار چگونه او و همرزم عزيزش حسين ‌خرازي راه پيروزي را با رفتن به سوي دژ عراق براي رزمندگان اسلام باز كردند و مسير فتح خرمشهر را گشودند. در عمليات فتح‌المبين در غرب شهر شوش، نيروهاي تحت فرمان او توانستند از جنوب منطقه عملياتي در تنگه رقابيه به همراه نيروهاي يار همراهش حسين خرازي با تيپ امام حسينu كه از شمال منطقه عملياتي به سوي دشت عباس و عين خوش سرازير شده بودند، فتح بزرگ رزمندگان‌اسلام را رقم بزنند.

احمد كاظمي، يكي از فرماندهان تاكتيك آفرين و خلاّق دوران نبرد بود. روشهايي را كه او براي برخورد با دشمن انتخاب مي‌كرد جزء شيوه‌هايي بود كه ديگر رزمندگان به آن تأسي مي‌جستند.

بالندگي و حماسه آفريني لشكر‌نجف اشرف را بايد مرهون هوش، تدبير، شجاعت و قدرت فرماندهي وي دانست.

يكي از ويژگي‌هاي تاكتيكي او اجتناب از تك‌جبهه‌اي و اقدام براي دور زدن دشمن و انجام تك احاطه‌اي بود كه او در محاصره دشمن تجربه‌اي زبان زدني داشت. در عمليات‌رمضان او تنها فرماندهي بود كه در شرق بصره تا نهر كتيبان جلو رفت و قلب دشمن را شكافت و همچنان به پيش مي‌رفت و باكي از دشمن نداشت. در عمليات والفجر 8، آنگاه كه دشمن با بكارگيري وسيع و گسترده سلاحهاي شيميايي مي‌خواست با هر قيمت كه شده رزمندگان اسلام را از شبه جزيره فاو بيرون براند، او و ديگر فرماندهان برجسته سپاه اسلام بودند كه در خط مقدم جبهه ـ در كنار درياچه نمك ـ حاضر شدند و آن خط آتش و خون را تثبيت كردند و طعم تلخ شكست را بر كام صدام نهادند.

احمد كاظمي، نامي است كه از خاطره‌ها دور و از ذهن‌ها فراموش نخواهد شد. هيچ حماسه‌اي در دوران دفاع مقدس نيست مگر اين‌كه نام احمد در صدر حماسه ‌آفرينان آن نبرد عظيم باشد.

نقش احمد كاظمي را نبايد فقط در تلاش‌ها و حماسه‌هاي او در دوران دفاع‌مقدس محدود كرد. او بعد از پايان جنگ تحميلي به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهداءu، نقش بزرگي را در تأمين امنيت منطقه شمال غرب كشور ايفا نمود. احمد كاظمي به‌خوبي دريافته بود كه ريشه نا امني‌ها و مشكلات امنيتي در منطقه‌كردستان و آذربايجان غربي، وجود گروه‌هاي مسلحي است كه پايگاه اصلي آنها در عراق است و از حمايت بي‌دريغ صدام برخوردارند. او معتقد بود كه با دشمن بايد در خانه‌اش جنگيد و نبايد فقط به برخورد با سرشاخه‌هاي دشمن و عناصر سلاح بدست آنها در داخل كشور پرداخت. بايد ريشه دشمن را در خارج از كشور خشكاند و منبع تغذيه او را قطع كرد تا خودبخود نيروهاي عملياتي آنها بي‌خاصيت شوند. لذا او با كسب اطلاعات دقيق و به هنگام از دشمن و با شجاعت فراوان به گروه‌هاي مسلح ضد انقلاب در داخل خاك عراق حمله كرد و آنها را به گونه‌اي تعقيب كرد كه آنان وادار به تسليم شدند و دوران حضور او در قرارگاه حمزه اين منطقه جزء امن ترين مناطق كشور شد.

احمد به حق از ماندگارترين چهره‌هاي پرورش يافته در مكتب دفاعي حضرت امام خميني (ره) است كه به درستي از بستر و فضايي كه امام براي رويش بزرگاني چون او در دوران انقلاب اسلامي فراهم كرده بود بهره گرفت و خود را آنچنان رشد داد كه جزء عناصر اصلي قدرت ملي ايران قرار گرفت.

تقدير اينچنين بود كه او در روز 19 دي ماه ـ روز آغاز عمليات كربلاي 5 ـ كه او خود و يار عزيزش، حسين خرازي محور مقاومت يگانهاي سپاه در كنار كانال ماهي در آن عمليات بودند به ديدار معبود بشتابد. حسين خرازي ـ فرمانده دوست داشتني لشكر امام حسينu ـ در اين عمليات سخت و تعيين‌كننده به شهادت رسيد و احمد‌كاظمي كه در اين ماههاي اخير دائم از او و شهيد مهدي باكري دم مي‌زد و نگران بود كه از دوستان شهيدش جدا مانده باشد هم در اين روز به سوي رفيق اعلي مهاجرت كرد و در شهر مهدي ـ اروميه ـ اجر تلاش‌هاي بي‌وقفه خود را از خداي بزرگ گرفت.

و من يخرج من بيته الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله.

احمد كاظمي نگرانِ از مردن در بستر بود و هميشه مي‌گفت «نمي‌خواهم غير از شهادت به آن دنيا وارد شوم». او در آخرين مأموريت خود به آرزوي بزرگ خويش رسيد و در حين انجام خدمت به ملاقات معبود شتافت و مصداق گفته امام عليu شد كه «لالف ضربه بالسيف احب اليّ من ميتهً علي فراش».

احمد كاظمي به راهي كه انتخاب كرده بود باور داشت. هدف او گسترش انقلاب اسلامي و پاسداري از ميراث بزرگ امام خميني(ره) بود. او براي رسيدن به هدف بزرگ خود اميدوار به نصرت الهي و كمك او «جلّ و علي» بود. براي رسيدن به هدف برنامه ريزي مي‌كرد و تمام سعي و تلاش خود را با پشتكار عجيب خود بكار مي‌گرفت و به رضاي الهي مي‌انديشيدو نگران دنياي پس از مرگ بود و مي‌خواست همچون ياران شهيدش پاك و پاكيزه وارد حيات جاودان شود. او بحق در اين چند سال منتظر بود تا روز موعود فرا برسد و در اين راه صداقت خود را در استقامت در مسير الهي نشان داد كه «و من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلوا تبديلاً».

دلــم، دلــم چـه كـنـد بـا غـم نـبودن تـو

ببين كه در غم تو چون به خون نشست دلم

در نوشته‌اي از احمد دهقان ديدم كه تو را اينگونه توصيف نموده بود. اولين بار احمد كاظمي را در عمليات بيت المقدس ديدم. نوجواني بودم پانزده ساله كه با هم قدانم قرار بود برويم براي آزاد سازي خرمشهر. ما جزو افراد دسته يك گروهان يكم گردانش هستم از تيپ نجف اشرف بوديم گردان ما همه از بچه‌هاي تهران بودند كه فرستاده بودنمان به تيپ نجف اشرف.

سه مرحله رفتيم عمليات مرحله سوم عمليات به گمانم در روز 21 ارديبشهت انجام شد. در مرز مشترك با عراق مستقر شديم و شب عمليات گفته بودند بايد يك كيلومتر برويم جلوتر از دژ مرزي و بپيچيم به چپ و برويم تا شلمچه. ساعت يازده دوازده نيمه شب عمليات شروع شد و يكدفعه دهها و شايد صدها مسلسل ضد هوايي بر سرمان آتش ريختند. چه آتشي هم! فرمانده گردان‌مان حميد باكري بود كه بعدها جانشين برادرش آقا مهدي در لشكر عاشورا شد.

شب سختي بود و نمي‌دانم چه قدر از دوستانم شهيد شدند تا صبح شد و از تك و تا افتاديم. وقتي نزديك شلمچه مستقر شديم از گروهانمان تنها هشت نفر مانده بوديم. آن جا مانديم. كسي را نداشتيم كه به مان بگويد چه كنيم. نه فرمانده‌اي داشتيم و نه كسي به مان سر مي‌زد. از ماشين‌هاي عبوري غذا مي‌گرفتيم و...

تصميم گرفتيم كاري بكنيم تا از بلاتكيفي رها شويم البته چندان هم بلاتكليف نبوديم و از صبح علي الطلوع تا غروب آفتاب جواب پاتك عراقي‌ها را مي‌داديم و سرگرم بوديم و مگر براي كار ديگري آمده بوديم؟ يكي از ارتشي‌ها كه كنارمان مستقر بود و به نظر مي‌آمد فرمانده‌اي چيزي باشد گفت فرمانده تيپ شما احمد كاظمي است كه روزي چند بار از پشت خاك ريز. سوار ماشين يا موتور. مي‌آيد و مي‌رود و بايد به او بگوييد كه مشكلتان چيست.

غروب بود كه او را ديدم سوار بر موتور سرش را باند جنگي بسته بود و يك بي‌سيم چي سفت پشت او را چسبيده بود كه در دست اندازها نيفتد.

جلويش را گرفتيم و دوره‌اش كرديم. گفتيم كي هستيم و چرا اين جاييم كه زد زير خنده معلوم شد توي اين چهار پنج روزه از بقيه نيروهاي تيپ نجف اشرف جا افتاده‌ايم و آنها همه‌شان رفته‌اند عقب پايگاه شهيد مدني در اهواز.

گفت ماشين مي‌فرستد دنبالمان بعد همان جا از دست يكي از بچه‌ها چند دانه نخودچي و كشمش برداشت و خورد و ايستاد به حرف زدن با ما و خنديد و خنديديم و بعد رفت.

هوا تاريك شده بود و هنوز يه ساعت نكشيده بود كه ديديم يك وانت عرض خاك ريز را مي‌آيد و در آن ميان فرياد مي‌زند بچه‌هاي تيپ نجف آن جا مانده‌ها...

ما را خبر مي‌كرد.

برگشتيم پايگاه شهيد مدني در دانشگاه جندي شاپور كه هنوز كسي به آن نمي‌گفت دانشگاه شهيد چمران. يك چادر به ما دادند و گفتند حاج احمد كاظمي گفته خسته‌ايد و حمام و يك ساعت در اختيارمان است و غذا آماده است و پتوهاي نو و.... ما هنوز به دنبال آن فرمانده‌اي بوديم كه كنارمان ايستاد و با ما حرف زد و نخودچي خورد و خنديد.

باز هم بارها و بارها او را ديدم ولي آن ديدار اول برايم فراموش ناشدني است. تا اين كه خبرش را آوردند...

هنوز كه هنوز است شهيد احمد كاظمي را با همان چهره در ياد دارم. سوار بر موتور پرشي. صورت خاك گرفته و سري كه با باند جنگي بسته بود يادش به خير.

... مراسم ختم تو شروع شد و فرماندهي كل قوا صاحب عزاست. اطراف او تمام رجال مملكتي‌اند. بچه‌هاي جنگ از هر نقطه ايران امده‌اند از دزفول، آبادان تا اروميه، مهاباد و... از اصفهان، نجف آباد تا رشت، آستانه اشرفيه... تا تهران چه شده كه اين گونه همه براي عزاي تو سراسيمه آمده‌اند؟

احمد عمليات كربلاي 5 فراموشم نمي‌شود در فراق حسين خرازي در شب عمليات، دعايت تمام شده بود اما هنوز مزمه‌هاي باراني‌ات تمام نشده بود. هم چنان مي‌گريستي؛ تو مي‌دانستي كه خيلي‌ها رفته‌اند اما تو مانده بودي تا برات خويش را بگيري و چه زيبا برات رهايي‌ات را از قفس تنگ دنيا گرفتي.

همه مي‌ديدند كه احمد آتش اشك بر التهاب وجودش دامن زده و ققنوس وار در آتش مي‌سوزد تا بلكه تولدي ديگر را تجربه كند.

چه كسي امروز دراين مجلس بر منبر وصف تو خواهد نشست واز تو خواهد گفت؟ اصلا چگونه مي‌توان از جماسه‌هايت گفت؟ اين منبر را بايد محسن رضايي برود و روي پله آخر بنشيند و همانند شب‌هاي عمليات از سوره صبح بخواند و تفسير كند و جمعيت را به گريه وا دارد.

محسن مي‌گويد در آخرين افطاري كه منزلش بودي در آخرين خاطره گويي‌ات از مهدي و در آخرين اشكهاي فراقت، نشان عشق وصال بود و در شوقت نشانه پرواز. چه كسي مي‌دانست احمد دارد در آخرين افطاري ماه رمضان عمرش از نجواي شبانه مهدي مي‌گويد؟

برخي مي‌دانستند تو مسافري! از التهاب كلماتي كه انتخاب مي‌كردي معلوم بود مهاجر شده‌اي!

احمد سوداگر وقتي خبر شهادت ترا شنيد گفت: راست مي‌گويند كه شهادت شهود است و رسيدن به تماشاگه معشوق، طعمي است كه تنها با چشيدن معنا مي‌يابد. و شهيدان بلي گفتگان روزالستند؛ همانان كه لبيك شان آغازي بر آفرينش گشت و به حرمت ايشان، نام انسان پديد آمد..

احمد بعد از تو تنها يك احمد برايم مانده هر چند از او دلگيرم ولي اين احمدهاي خميني چه‌ها مي‌كنند!

بگذريم باقر قاليباف هم دلشوره‌هاي خود رااين گونه نشان‌مان دادو نوشت:

الذين آمنوا و‌ها‌جروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله.

 

نـفـس نـفـس اگــر از بــاد نـشنوم بـويت

زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک

خوب شد. يعني بهتر از اين نمي‏شد. براي مثل تويي مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ. تو بايد پيش تر و در آن غوغاي هشت ساله مزد کرور، کرور خلوص پاکت را از حضرت جل و علا مي‏گرفتي و تا بيکران‌ها‌ي عشق پر مي‏کشيدي و جرعه نوش مي‏الست از دست دلبر مي‏شدي و عرشي مي‏شدي و آسماني و کبريايي و بر ما زمينيان و برجاي ماندگان رشک مي‏بردي ولي گويا تقدير الهي بر اين قرار گرفته بود تا چندي ديگر ملازم رکاب اسلام و انقلاب و ايران بماني و در کسوت فرمانده نيروي هوايي و زميني سپاه منشاء خدمات منحصر به فرد و به يادماندني شوي و در زلزله ويرانگر بم در نجات زلزله زدگان سر از پا نشناسي و يک صد ساعت بيدار بماني و خواب در مقابل چشمان هميشه بيدار تو سر تسليم فرود بياورد و فقط از هوش رفتن بتواند براي ساعاتي کوتاه تو را از تقلاي خدمت بي‌منت بازدارد. وقتي شنيدم که تو در کمال گمنامي و تواضع ميدان دار اصلي امداد و نجات در چهار روز نخست زلزله بم بودي، هيچ تعجب نکردم چراکه از سبيل اخلاص و جوانمردي و ايثار جز اين انتظاري نمي‏رفت و کسي چه مي‏داند که تو در آن صد ساعت بيداري چه حالي داشتي و چه حالي کردي و چه کيفي مي‏کردي از اينکه حنجره‌ات از تک و تا افتاده بود و حريف عزم جزم تو نمي‏شد و کم مي‏آورد و من چه غبطه‌ها‌ که نخوردم به حال و روز تو. و اينکه مي‏ديدم تو چقدر از فرش کنده‌اي و درحال عرشي شدن هستي. راستي را که تو خستگي را خسته کرده بودي!

وقتي ديروز از سعيد ـ يادگار تو ـ شنيدم که شب قبل از پرکشيدنت تجديد ديداري داشتي با ياد رفقاي رفته مان ناخودآگاه به ياد حرف‌هايت در حلقه دوستان و همرزمان در نيمه ماه مبارک رمضان افتادم و حس و حال عجيب تو که بوي رفتن و کندن و پرکشيدن مي‏داد. آن شب وقتي تو از باکري مي‏گفتي و چگونگي شهادتش، رنگ و بوي شهيد گرفته بودي و اين نه برداشت فردي من که ورد زبان همه رفقا بود و براي همه ما مسلم شده بود که ديري نخواهد پاييد که ما از فيض حضور تو محروم مي‏شويم و تو به آرزوي ديرينه‌ات نائل مي‏شوي و قدم به محفل انس ياران آسماني‌ات مي‏گذاري.

تمامي گل‌ها‌ي اين دسته گل از قبيله شقايق‌ها‌ بودند که در فصل «لبيک» با معرفت به رفيق اعلي پيوستند.

طوبي لهم و حسن ماب

محمد باقر قاليباف

 

در مراسم ختم تو سيدت حرفي نزد ولي پيام او را در رثاي تو خواندند كه نوشته بود:

فقدان شهادت گون سردار رشيد اسلام سرلشکر احمد کاظمي و تعدادي از سرداران و افسران سپاه در حادثه هواپيما، اين جانب را داغدار کرد.

اين فرمانده شجاع و متدين و غيور از يادگارهاي ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه بي نظير بود.

تدبير و قدرت فرماندهي او در طول جنگ هشت ساله کارهاي بزرگي انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پيش رفته بود. آرزوي جان باختن در راه خدا در دل او شعله مي‌کشيد و او با اين شوق و تمنا در کارهاي بزرگ پيشقدم مي‌گشت. اکنون او به آرزوي خود رسيده و خدا را در حين انجام دادن خدمت ملاقات کرده است. اين جانب شهادت اين سردار رشيد و نامدار و ديگر جان باختگان اين حادثه را به همه ملت ايران به ويژه به مردم عزيز و شهيدپرور نجف آباد تبريک و تسليت مي‌گويم و از خداوند متعال براي بازماندگان اين شهيدان، بردباري و قدرت تحمل و پاداش صابران و براي خود آنان علو درجات اخروي را مسألت مي‌کنم.

سيدعلي خامنه اي

19/10/1384

 

مراسم پايان يافت ولي مردم هنوز متحير رفتن تواند كه چه شد كه حادثه رخ داد. سردار رحيم برخي از شبهات را اين گونه زدود:

شهادت فرمانده مومن، شجاع و مجاهد في سبيل الله نيروي زميني سپاه سرتيپ پاسدار احمد كاظمي و 10 نفر از فرماندهان و مسئولان نيروي زميني و هوايي سپاه را در آستانه عيد قربان به محضر حضرت بقيه‌الله اعظم و مقام معظم رهبري و خانواده اين عزيزان و ملت بزرگ و قهرمان ايران تبريك و تسليت مي‌گويم.

اكثر اين 11 شهيد جواناني بودند كه عمر خود را در 27 سال گذشته وقف دفاع از اسلام، كشور و ملت بزرگمان علي‌الخصوص در سالهاي دفاع مقدس كرده بودند.

آن روز هواپيماي جت دو موتوره فالكن نيروي هوايي سپاه با خلباني سرتيپ پاسدار كروندي كه خود هم فرمانده پايگاه هوايي قدر تهران و هم استاد خلبان با بيش از دوهزار ساعت پرواز بود از تهران به مقصد اروميه عازم ‌شد و در نزديكي فرودگاه اروميه موقع باز كردن چرخهاي هواپيما به برج اطلاع مي‌دهد چرخهاي هواپيما باز نمي‌شود و از فرودگاه براي بازگشت به تهران اجازه مي‌گيرد.

هواپيما فاصله زيادي از باند فرودگاه نگرفته بوده كه خلبان به برج اطلاع مي‌دهد كه هر دو موتور هواپيما از كار افتاده است و بعد از آن صداي خلبان قطع شده و هواپيما سقوط مي‌كند و هر 11 سرنشين هواپيما به شهادت مي‌رسند.

وي تصريح كرد: البته هواپيما آتش نگرفته و اجساد مطهر اين شهيدان سالم از هواپيما بيرون آورده مي‌شود؛ اگرچه خود هواپيما منهدم شده است.

افرادي كه در اين هواپيما بودند عبارتند از: سردار شاهمرادي معروف به حنيف، معاون اطلاعات نيروي زميني سپاه، سردار سعيد مهتدي جعفري فرمانده لشكر مكانيزه 27 محمد رسول الله، سعيد سليماني معاون عمليات نيروي زميني سپاه، سردار صفدر رشادي معاون طرح و برنامه نيروي زميني سپاه، سردار غلامرضا يزداني فرمانده توپخانه نيروي زميني سپاه، سردار سرتيپ كروندي فرمانده پايگاه هواپي قدر نيروي هوايي سپاه و خلبان اول، سرتيپ احمد الهام‌نژاد كه خلبان دوم و فرمانده دانشكده هوايي سپاه بوده و همچنين سرهنگ بصيري مسئول فني پرواز و سرهنگ آذين‌پور رييس دفتر نيروي زميني سپاه بوده است.

نيروي هوايي سپاه يكي از نيروهاي كاملاً تخصصي است كه تمام نكات و استانداردهاي فني را به شدت رعايت مي‌كرده و اين حادثه كه بعد از جنگ به جز سقوط هواپيماي شهيد عالي مقام ستاري و معاونين وي در سال 73 در اصفهان نظير نداشته براي نيروي زميني سپاه مصيبت بار بوده است.

يك تيم فني و متخصص در سطح بالا به منطقه اعزام شدند و در حال بررسي مسايل هواپيما هستند.

اين فرماندهان هر كدام حقيقتا خدمتگزاراني در راه دين و دفاع از كشور بودند كه بدنهاي آنها در سالهاي دفاع مقدس بارها مورد اصابت تركش قرار گرفته و هر كدام از 30 تا 70 درصد جانبازي داشتند.

سردار كاظمي در اين اواخر به شدت به ياد شهيداني همچون حسين خرازي و مهدي باكري بود كه در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيده بودند و يك ارتباط عاطفي و معنوي بين وي و شهيدان خرازي و باكري وجود داشت.

احمد بعد از جنگ سه مدال فتح و شجاعت از دست مقام معظم رهبري دريافت كرده بود و از حدود پنج ماه قبل توسط فرمانده كل قوا به سمت فرماندهي نيروي زميني سپاه پاسداران منصوب شده بود و در اين مدت هر هفته به يكي از لشكرهاي استانهاي مختلف سركشي مي‌كرد و به توان رزمي و معرفت و روحيه ايماني لشكرها و تيپها و واحدهاي توپخانه توجه زيادي مي‌كرد.

هر يك از اين شهيدان داراي سوابق طولاني حضور در جبهه‌ و سوابق خدمت به كشور بعد از جنگ بودند و از نظر تعهد در انجام وظايف محوله نمونه بودند.

او در پاسخ به اين سئوال كه آيا احتمال خرابكاري در سقوط هواپيما را مي‌دهيد، اظهار داشت: هنوز چنين احتمالي مطرح نيست؛ مگر اين كه گزارش تيم فني اطلاعات دقيق‌تري به ما بدهد. وي با بيان اينكه من از عمر دقيق اين هواپيما اطلاع دقيقي ندارم تصريح كرد: معمولا قبل از پرواز، هواپيماها به صورت كامل چك مي‌شوند و اين امر در نيروي هوايي سپاه با دقت زيادي انجام مي‌شود.

و در پاسخ به اين سئوال كه آيا اين افراد شهيد محسوب مي‌شوند يا نه گفت: گذشته از معناي لفظي شهادت كه به كشته شدن در ميدان قتال و جهاد اطلاق داده مي‌شود، بنياد شهيد انقلاب اسلامي قانوني دارد مبني بر اينكه افرادي كه به ماموريتهاي عملياتي مي‌روند اگر طي مبدا تا مقصد جان خود را از دست بدهند شهيد محسوب مي‌شوند و دليل مباحثي كه درباره اطلاق عنوان شهيد به درگذشتگان سانحه سقوط هواپيماي 130C ارتش پيش آمد نيز مربوط به همين موضوع بود كه آن افراد از مبدا پرواز در ماموريت عملياتي بودند يا اينكه بايد به محل عمليات مي‌رسيدند تا ماموريت آنها شروع شود.

و از آن سوي دنيا سيد حسن نصر الله دبير كل حزب الله داغ فراق تو را اين گونه نگاشت:

جناب سرلشكر رحيم صفوي

سلام عليكم

به نام خود و به نام كليه برادران حزب‌الله به حضرتعالي و همه برادران سپاه پاسداران به خاطر شهادت برادر بسيار عزيزمان سرتيپ حاج احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني سپاه و جمعي از فرماندهان اين نيرو تسليت عرض مي‌نمايم.

خبر شهادت حاج احمد كاظمي دل ما را به درد آورد و مصيبت بزرگي را در دلمان تكرار كرد. ما كه از نزديك حاج احمد كاظمي را مي‌شناختيم اذعان مي‌كنيم كه او به حق فرماندهي نمونه و مجاهدي بزرگ و عبدي صالح و برادري وفادار براي ما بود. از خداوند متعال عاجزانه خواستاريم كه حاج احمد كاظمي وشهداي همراه او را با حضرت امام حسينu و اصحاب و ياران او محشور نمايد و همچنين به حضرتعالي و خانواده داغديده وي صبر جميل و اجر جزيل عطا نمايد.

برادر شما حسن نصرالله

 

آري هر چه بود گذشت و پس از اين نيز مي‌گذرد و از انسان تنها يك خوبي مي‌ماند.

بايد اين دفتر را به پايان برم اما مي‌خواهم با چند سوال از دل خسته‌ات به نوشتن خاتمه دهم:

احمد! كدام پرنده در افق شوريدة تو بال ميزد؟ تو ديشب حادثه، ‌با حرفهايت با صدايت، با نگاهت، چه كسي را به بزم رقص آتش و آه خود مي‌بردي؟

آتشي كه از سينه‌ات، از آتشكده دلت شعله مي‌كشيد و چشمهايت را مي‌سوخت، براي چه بود؟ دريغا كه نمي‌شناختيمت و نمي‌دانستيمت. حالا هم كه ديگر از حرفهاي ساكت محزون كاري بر نمي‌آيد. اما خوش به حال تو كه شگفت زيستي و شگفت رفتي!

من سرم را بر زانوي خسته تنهايم مي‌گذارم و نه براي تو كه برا ي خودم گريه مي‌كنم. براي تو هرگز براي خود كه به دردي دچارم كه گفتن نمي‌توانم.

اصلا چه مي‌توان گفت؟ حاشا كه تو را گريه كنم.

اما بدان سپاه بي تو تنها است. با آمدن آقا و مولايت در جشن عروج تو، در پاي اسبان چوبي تان كه تو بر آ نها استوار نشسته بودي، ‌فهميدم آقا چقدر ترا دوست مي‌دارد و تو چقدر آقا را دوست مي‌داشتي. خوش باش احمد كه چشمهاي همه ما در انتظار بر گشتن تو‌اند. شايد روزي تو را با آمدن خورشيد غائب ببينيم و شايد تو بيايي و خيلي از ماها نباشيم. تو بهتر مي‌داني. راستي احمد تو كي مي‌آيي؟

 منبع : سایت بهداروند

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 پرواز آخر

 

بنام خدا

..

قبل از انقلاب يادم است اصطلاحي ميان گروه‌هاي انقلابي مطرح بود تحت عنوان كادرهاي همه جانبه، به طوري كه بعضي از پيشگامان مبارزه مي‌گفتند اگر ما چهل تا كادر همه جانبه داشته باشيم و تربيت كنيم، ديگر امكان ندارد شكست بخوريم. چون رژيم شاه هر تعداد كه از رهبران نهضت را دستگير يا شهيد كنند بالاخره چند نفر از آن كادرهاي همه جانبه مي‌مانند و نهضت را ادامه مي‌دهند.

بدون شك جريان انقلاب از اين كادرهاي همه جانبه ساخته شدند. در طول دفاع مقدس هم چنين كادرهايي رشد كردند، اما انگشت شمار بودند، شهيد افشردي و شهيد مهدي باكري از اينها بودند. يكي از اين افراد هم احمد كاظمي بود. ايشان چند ويژگي داشت كه او را از يك فرد ساده به يك فرد چند بعدي تبديل مي‌كرد. از يك طرف فردي سياسي بود، يعني مسائل سياسي را خيلي خوب مي‌فهميد و ارتباطش را هم با اخبار و تحليل‌هاي سياسي چه داخل و چه خارج حفظ مي‌كرد. حتي درست در وسط صحنه جنگ راديوهاي خارجي از جمله بي بي سي و راديو عراق را گوش مي‌داد و هميشه روي حوادث سياسي كشور و منطقه داراي تحليل بود. تحليل‌هايش هم نزديك به واقع بود. در كنار بعد سياسي از بعد عملياتي برجسته‌اي برخوردار بود، يعني يك فرد كاملاً عملياتي و تاكتيكي بود. مثلاً براي شكستن خط خودش و اينكه دشمن را در محاصره بيندازد نظر، طرح و ابتكار داشت. در مورد انتخاب منطقه نبرد و اينكه عمليات در جنوب كشور يا در مرزهاي ايلام يا در مناطق كوهستاني و شمال غرب باشد صاحب نظر بود. به تمام معني كارشناس امور نظامي گري و جنگاوري بود. در كنار اين دو بعد يك فرد بسيار اخلاقي و انساني بود، بسيار با ادب و متواضع بود. با بسيجي‌ها، پاسدارها و افراد زيردست مراوده داشت و بسياري اوقات كنارشان مي‌نشست و با آنها صميمي بود. نسبت به ولايت و نظام و آموزه‌هاي مرحوم امام هم  كاملاً وفادار و معتقد بود. اين مجموعه ويژگي‌ها او را به يك كادر همه جانبه تبديل كرده بود كه در صحنه اداره يك جامعه چنين آدم‌هايي بسيار كمياب هستند.

با توجه به همين ويژگي كادر همه جانبه و نادر بودن اين افراد، فكر نمي‌كنيد مسئوليت خاصي در حفظ چنين افرادي داريم و در اين زمينه كوتاهي مي‌شود؟

چرا چنين آدم‌هايي را كه اهميت بسزايي براي كشور دارند به راحتي از دست مي‌دهيم؟

يك ضعفي در نظام ما هست كه اصولاً جان آدم‌ها ارزش واقعي خودش را ندارد. چه در سطوح كادرهاي استراتژيك يا عامه مردم. ايران جزء چند كشور اول در تصادف است. از نظر پرواز هواپيماها، استانداردها رعايت نمي‌شود. عامل دوم هم اين است كه به آدم‌ها تا زماني كه زنده هستند كمتر توجه مي‌شود. همين كه از دست مي‌روند يا شهيد مي‌شوند، آن موقع ارزششان بيشتر نمودار مي‌شود.

اين يك فرهنگ عمومي است، متاسفانه در رسانه‌ها و صدا و سيما هم همين طور است. اين خلأيي است كه بايد جبران بشود. مثلاً مقرراتي ابلاغ شود كه افرادي كه همه جانبه هستند ولو گمنام هستند بايد از اينها مراقبت بيشتري صورت بگيرد.

شهادت برادر كاظمي تاثير معنوي فوق العاده‌اي در جامعه داشت. به جرأت مي‌شود گفت كه حتي دوستان خودش را هم بيدار كرد. ۱۷ سال از جنگ گذشته و به طور طبيعي نوعي گرايشات دنيايي در همه پيدا مي‌شود. اين شهادت نوعي بيداري براي آنها بود. بسياري از جوانان امروزي را من ديدم كه از من خواستند شما كاري بكنيد ما به سپاه بياييم. ما مي‌خواهيم عضو سپاه بشويم. در حالي كه مدتي بود كه استقبال از نيروهاي مسلح كمتر شده بود. من مرتب با نسل جوان سروكار دارم. بعد از شهادت ايشان ديدم كه اين تقاضا زياد شد و اين نشان مي‌داد كه شهادت ايشان تاثير فرهنگي خوبي گذاشته بود و مردم متوجه شده بودند كه عناصر خيلي ارزشمندي در بين آنها وجود دارد. من به مراسم چهلم ايشان در تهران، نجف آباد و اصفهان هم رفتم. خيلي مراسم باشكوهي برگزار شد. معلوم بود كه تاثير فرهنگي خودش را گذاشته است. البته قبول دارم كه ما نبايد اين افراد را از دست بدهيم تا شهادت آنها تاثير بگذارد. يك مركز مراقبتي لازم است كه از اين افرادي كه به بهاي سنگيني به دست آمده اند، مراقبت بشود كه ملت ايران بتواند در مواقع خطر و بحران‌ها به اين فرزندان خودش تكيه كند.

من در جنگ وظيفه‌اي داشتم كه به آن عمل كردم. هيچ طلبي از كسي ندارم اما انسان‌هايي با شايستگي فراوان در جنگ بودند كه مي‌شود در فرهنگ سازي از آنها استفاده كرد. يعني اين افراد در كوران حوادث ساخته شدند. انسان‌هاي بسياري را با چشمان خودشان ديده‌اند كه زندگي شان را فداي ملت ايران كرده‌اند. بنابراين جان و روح آنها متاثر از حوادث بي نظيري است كه ديگر تكرار نمي‌شود. لذا تماس اين نوع افراد كه حقايق بسياري را ديده اند با نسل جواني كه اصلاً از اين حقايق اطلاعي نداشته مي‌تواند انتقال يك سرمايه فرهنگي به نسل‌هاي بعد باشد. من هم قبول دارم كه كار كم مي‌شود يا اينكه شيوه‌ها اشتباه است يا اينكه اصولاً سرمايه گذاري كمي مي‌شود. در كشورهاي ديگر ديده‌ام و مطالعه كرده‌‌ام كه براي اين مسئله ارزش زيادي قائل هستند. يعني همان طور كه براي سرمايه مالي و پولي و فيزيكي اهميت قائلند، براي سرمايه‌هاي فرهنگي هم خيلي ارزش قائلند. چون آنها هم فكر مي‌كنند اگر دوباره جنگي در كشورشان به وجود بيايد و يك سرمايه فرهنگي را در نسل جوانشان و مردمشان حفظ نكرده باشند، آن مقاومت لازم صورت نخواهد گرفت و كشورشان هم از دست مي‌رود. اتفاقاً در رابطه با ملتي مثل ملت ايران كه دويست سال تمام با شكست‌هاي پي درپي در جنگ‌ها روبه رو بوده است، يعني در دوران قاجاريه و پهلوي در اكثر جنگ‌ها شكست خورديم. به همين دليل به اندازه نصف سرزميني كه ما الان در آن زندگي مي‌كنيم خاك از كشور ما جدا شده است. اين اولين بار بود كه روي پاي خودمان مي‌ايستاديم و سرزمين مان را حفظ مي‌كرديم. معلوم است كه يك سرمايه فرهنگي خيلي قوي درست شده است. اگر اين سرمايه فرهنگي را به صورت يك ارزش به نسل بعدي منتقل كنيم همان طور كه در كنار تجهيزات و تاسيسات و سرمايه‌هاي مالي و پولي داراي يك ثروتي هستيم از بعد فرهنگي هم داراي ثروتي خواهيم بود. برعكس اگر اين كار را نكنيم و ثروت‌هاي ديگر را داشته باشيم با يك خلأ مواجه خواهيم بود و در حوادث مختلف از همين ناحيه به ما لطمه وارد مي‌شود و ساير ثروت‌هايمان را هم از دست مي‌دهيم. ملتي كه سرمايه و ثروت فرهنگي نداشته باشد دچار آسيبي مي‌شود و ساير سرمايه‌ها و ثروت‌هايي هم كه دارد خدشه دار مي‌شود. لذا اين بايد به صورت يك ارزش ملي در بيايد. يعني از مردم كوچه و خيابان تا دولت و مجلس، كل اين نظام بايد براي كساني كه در ميادين نبرد دفاع مي‌كنند از بعد ارزشي نقشي قائل باشند. آنها احترام لازم را در جامعه داشته باشند. يافته‌هاي فرهنگي‌اي را كه آنها با خود دارند در نظام آموزشي و تربيتي ترويج كنند.

من در عمليات «طريق‌القدس» پاييز سال 1360 بود كه با برادر احمد كاظمي آشنا شدم. در آن زمان، چند ماهي مي‌شد كه فرمانده سپاه شده بودم. ايشان در اين عمليات مسئوليت مستقيمي نداشت و به شكل كمكي با يكي از فرماندهان عمليات «طريق‌القدس» همكاري مي‌كرد.

با توجه به شناخت روحيات احمد كاظمي، ايشان را به فرماندهي يك يگان گماشتم و در فتح‌المبين نيز او را فرمانده تيپ 8 نجف قرار دادم كه البته بعدها تيپ 8 نجف اشرف، پس از چند عمليات، از نخستين تيپ‌هايي بود كه به لشكر تبديل شد.

بايد گفت كه احمد كاظمي از نظر تخصصي و فني و نظامي، يك كارشناس عملياتي برجسته بود، به گونه‌اي كه هميشه بيش از يك فرمانده لشكر در عمليات‌ها، اظهارنظر مي‌كرد و به واقع نظرياتش كاملا منطقي بود. در بعد تاكتيكي نيز نوآوري و خلاقيت بسياري از خود نشان مي‌داد؛ چه از لحاظ خط‌شكني و چه از لحاظ پيشروي در عمق جبهه دشمن.

يكي از حكمت‌هاي شهادت سردار سرلشكر احمد كاظمي و همرزمان وي دميدن دوباره روحيه شهادت طلبي در كالبد جوانان كشور بويژه رزمندگان اسلام بود اگر آمريكا ببيند كه هنوز روحيه شهادت طلبي در جوانان ما وجود دارد، هرگز يك بمب به سمت ما شليك نخواهد كرد.

نبايد اين شهادتها را ساده گرفت و از كنار آن عبور كرد ، بلكه بايستي با بررسي ابعاد آن، به جستجوي حكمتهاي آن پرداخت.

از جمله پيام‌هاي مهم اين حادثه درك درست شرايط حساس كنوني است. اگر خواهان دستيابي به موفقيت، تعاون و همدلي هستيم بايد دوستي‌هاي خود را افزايش دهيم.

برخي ديگر از حكمت‌هاي اين حادثه از جمله تاثيرآن در بالا بردن روحيه كشور با توجه به همزماني آن با توطئه‌هاي اخير دشمنان بر سر مساله هسته‌اي ايران بود امروز ايران برغم مخالفت دشمنان مصمم است فعاليت تحقيقات هسته‌اي خود را با جديت دنبال كند.

بيان اين مطلب به اين معنا نيست كه به علل وقوع اينگونه حوادث توجهي نشود.

از مسوولان نيروهاي مسلح كشور چه سپاه، ارتش و وزارت دفاع، همچنين رييس جمهوري تقاضا دارم بطور جدي به اين حادثه بپردازند كه چرا اين اتفاق‌ها مي‌افتد.

بايد اين حادثه از نظر فني بررسي شود و جلوي اينگونه حوادث گرفته شود.

بسياري از موفقيت‌هاي ايران در شكست حصر آبادان و فتح خرمشهر و پيروزي در خيلي از عملياتها، مرهون رشادتها و ايثارگريهاي شهيد كاظمي و ساير همرزمان او از جمله شهيد خرازي و شهيد باكري است.

تواضع و فروتني، محبت و مهرباني از ديگر خصوصيات شهيد كاظمي است. برغم اينكه عده‌اي از ما بعد از جنگ نتوانستند حال و هواي دوران جنگ را نگه دارند، احمد كاظمي، يزداني، معتمدي و سليماني جزو كساني بودند كه شوق شهادت هر روز در آنها افزايش مي‌يافت.

«معرفت سياسي» شهيد كاظمي و ساير همرزمان وي يكي ديگر از برجستگي‌هاي آنها بود. آنها از زمره كساني بودند كه براي مسايل داخل و خارج از كشور شناخت و تحليل داشتند و در مسايل فرهنگي كشور نيز صاحب نظر بودند.

ويژگي ديگر شهيد كاظمي، جنبه معنوي و روحاني ايشان بود كه وي را به يك مجاهد تبديل كرده بود. ديگر آن‌كه وي يك تحليلگر سياسي بود كه مسائل سياسي داخلي و خارجي را به خوبي دريافت و تحليل مي‌كرد. او اخبار سياسي را از راديو عراق و «بي.بي.سي» هم تعقيب و آنها را تحليل مي‌كرد.

نخستين نقطه عطفي كه احمد كاظمي در آن برجسته شد، عملكرد موفق ايشان در عمليات «ثامن‌الائمهu» بود. او در محور جنوبي اين عمليات، عوامل تحت امرش را به خوبي فرماندهي كرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومين عمليات موفق ايشان در «فتح‌المبين» بود. وي از تنگه «زليجان» دشمن را محاصره و مقر فرماندهي را منهدم كرد و سرانجام تنگه «رقابيه» را گشود. موفقيت ايشان در اين عمليات، در كل محورهاي ديگر «فتح‌المبين» اثر گذاشت، چراكه توانسته بود با لشكر خويش، به جاده «فكه» و ارتباطات رادار نزديك شود و عقبه ديگر لشكرهاي دشمن را كه از اين جاده تدارك مي‌شدند، تهديد كند و خلاصه آن‌كه باعث تزلزل در كل محورهاي ديگر درگيري دشمن شود.

ظهور نمادين ايشان در فتح المبين شروع شد. در فتح المبين 270 كيلومتر مربع زمين آزاد شد، ده يازده هزار نفر اسير گرفته شد، دهها توپخانه ما بدست آورديم. نقش احمد كاظمي بسيار نقش تعيين كننده بود. دومين عملياتي كه باز احمد كاظمي درخشيد، بيت المقدس بود، چند لشكر بايد از كاروان عبور مي‌كرد، يكي از آنها لشكر 8 نجف بود. اولين لشكرهايي كه وارد شهر خرمشهر شد، لشكر 8 نجف و لشكر 14 امام حسينu بودند، يعني حسين و احمد، يعني همان حسيني كه احمد وصيت كرده بود كه يكي از درهاي بهشت از كنار قبر حسين خرازي باز مي‌شود و من را بايد همين جا دفن كنيد.

عمليات بعدي، «بيت‌المقدس» و آزادي خرمشهر بود. لشكر ايشان هم در مرحله نخست عمليات و هم در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌اي ايفا كند به گونه‌اي كه در روزهاي پاياني درگيري «بيت‌المقدس» كه نيروهاي ايراني، توان كافي براي آزادي خرمشهر نداشتند و تقاضاي چند هفته بازسازي را از فرماندهي داشتند، ايشان توانستند با كمك شهيد حسين خرازي ـ بنا بر دستوري كه به ايشان داده بود ـ‌ آخرين مرحله عمليات آزادسازي خرمشهر را انجام دهند. ايشان توانستند نيروهاي عراقي را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد كنند و اينگونه بود كه در همه عمليات‌ها تا پايان جنگ، وي بدون استثنا نقش فعال و موفقي داشت؛ وي از افراد مؤثر در آزادسازي خرمشهر بود و اين شهر تا ابد، مرهون رشادت كاظمي است.

عمليات بعد رمضان، تنها لشكري كه عميقترين پيشروي را انجام داد، هيچ عملياتي نيست در طول جنگ اتفاق افتاده باشد و احمد كاظمي و لشكر 8 نجف اشرف در آن نقش نداشته باشد و نقشش را هم به بهترين شكل انجام مي‌داد يعني هميشه در موفقيت باشد. 2 نفر از فرماندهان عراقي را ما گرفتيم اينها مي‌گفتند وقتي اسم احمد كاظمي، حسين خرازي يا مهدي باكري مي‌آمد، ما لرزه بر انداممان مي‌افتاد، دعا مي‌كرديم ما روبروي اين لشكرها نباشيم چون مطمئن بوديم اينها مي‌آمدند و مي‌زدند و هيچ كس جلودارشان نبود.

كاظمي از شيوه «فرماندهي در صحنه» پيروي مي‌كرد، به گونه‌اي كه هميشه خود پيشتر از رزمندگان حركت مي‌كرد. وي نه تنها در خط مقدم و در جنگ نزديك با نفرات دشمن مي‌جنگيد، بلكه د رتلاش بي‌وقفه و شبانه‌روزي براي آماده كردن بخش‌هاي مختلف لشكر، از آتش توپخانه تا زرهي و پياده، حضور فعال و مستقيم بود.

وي همچنين از تأمين آب و غذاي رزمندگان تا تهيه مهمات و فشنگ بسيجي‌ها و طرح‌هاي تاكتيكي و آتش توپخانه، همه را از نزديك و مستقيم با نظارت و مديريت مي‌كرد.

بايد اذعان كرد، احمد كاظمي، فردي بسيار باغيرت بود. براي وي بسيار سخت بود در عملياتي كه با فتح همراه نبود و ناچار مي‌شد به نيروهايش دستور عقبگرد دهد، عقب‌نشيني كند؛ بنابراين در اين موقعيت، ما حتي فرماندهان ديگر را مي‌فرستاديم كه او را برگردانند تا براي عمليات بعدي آماده شود. يادم مي‌آيد در «كربلاي 4» پس از دو ساعت از آغاز درگيري، متوجه لو رفتن منطقه شديم و به دنبال آن، دستورهاي لازم براي عقب‌نشيني يگان‌ها را صادر كرديم و لشكرها موظف شدند تا پيش از روشن شدن هوا به مقرهاي اصلي خود برگردند، اما كاظمي زير بار نرفت، چون برايش بسيار سخت بود. او حتي با تعدادي از يارانش به روخانه زد و از آنجا عبور كرد و قصد داشت انفرادي با دشمن بجنگد و البته تا وسط روخانه اورند هم رفت، اما براي جلوگيري از ايجاد احساس تمرد، بازگشت.

كاظمي در ابعاد امنيت داخلي نيز فردي بسيار مسلط بود، به گونه‌اي كه در سال 1372 كه به كردستان اعزام شد، در مدت سه سال هم منطقه را از نظر نظامي، امن كرد و هم در يك لشكركشي به داخل خاك عراق و محاصره مركز فرماندهي نيروهاي ضدانقلاب كه در عراق مستقر بود، از آنان تعهد سياسي گرفت كه دست از مبارزه مسلحانه بكشند.

وي نسبت به ولايت و رهبري نظام، اعتقاد فوق‌العاده محكمي داشت به گونه‌اي كه در حوادث سياسي اصفهان و نجف‌آباد، كوچك‌ترين تزلزلي به خود راه نداد و از رهبري حمايت كرد. با وجودي كه تعدادي از دوستانش از اين اعلام موضع صريح وي ناراحت شدند، اما ايشان پيروي خود از صراحت را كامل اعلام كرد. البته عده‌اي هم كه خود را ولايتي معرفي مي‌كردند، عليه وي جوسازي‌هايي كردند، اما ادعاي آنان بي‌اساس بود و كاظمي از وفادارترين افراد به نظام، امام و ولايت بود.

قدر و منزلت وي در سپاه كاملا رعايت نشد. استعداد ايشان فراتر از نيروي هوايي بود و حتي از نيروي زميني كه در اين اواخر عهده‌دار فرماندهي آن شد، فراتر بود. البته بايد گفت در هر سازماني، اختلاف‌نظرهايي وجود دارد و در مورد ايشان هم، اين عامل باعث شد تا از توانايي ايشان به اندازه كافي استفاده نشود. ناگفته نماند كه به دليل شناختي كه رهبري از توانايي ايشان داشتند و با نظر ايشان، چند ماه پيش به مسئوليت نيروي زميني منصوب شد.

احمد زندگي كاملا زاهدانه‌اي داشت و به دنبال جمع‌آوري ثروت نبود. با خانواده‌اش بسيار دوستانه برخورد مي‌كرد و به آنان كمك مي‌رساند. با زيردستانش از پاسدار گرفته تا سرباز وظيفه، با احترام و محبت برخورد مي‌كرد و حتي با آنان مشورت مي‌كرد و احترام بسياري برايشان قايل بود.

رابطه من و احمد بسيار صميمي و نزديك بود، به گونه‌اي كه هنگامي كه در فعاليت‌هاي سياسي دچار مشكل مي‌شدم و نمي‌توانستم با كسي درددل كنم، با وي در ميان مي‌گذاشتم. علاقه فوق‌العاده‌اي به او داشتم و او را نزديك‌ترين فرد به خود مي‌دانستم.

سردار شهيد احمد کاظمي يک «قهرمان ملي گمنام» بود. احمد قهرمان مخلصي بود که خود را در گمنامي تعريف مي‌کرد تا اين که بخواهد در صحنه‌هاي تبليغي يا سياسي حضور يابد.

آن روز در اتاق کارم بودم که با شنيدن خبر شهادت «احمد کاظمي» حالت شوک و ناباوري به من دست داد، به طوري که حتي دوستان اطراف من ترجيح دادند مرا براي لحظاتي تنها بگذارند.

من رابطه‌اي عاطفي با احمد کاظمي داشتم و سالها در کنار هم بوديم و عشق و علاقه خاصي بين من و او بود. دل کندن از احمد برايم خيلي سخت بود. اينکه به خودم بباورانم که ديگر احمد در کنارم نيست،  کار ساده و راحتي نبود.

احمد قهرمان ملي گمنامي بود که سي سال زندگي خود را قبل و بعد از انقلاب وقف اسلام، انقلاب، امام و ملت ايران کرد.

کاظمي به معناي واقعي کلمه قهرمان مخلصي بود که خود را در گمنامي تعريف کرد تا اينکه بخواهد در صحنه‌هاي تبليغي يا سياسي حضور يابد.

متاسفانه مسئولان هنوز براي جان انسان‌ها اهميت لازم را قائل نيستند؛ تصادفات جاده‌اي، سقوط هواپيماها و مسائل ديگري از اين دست، نشان دهنده آسيب جدي در مديريت کشور است و اينکه حساسيت، مسئوليت پذيري، بازخواست‌ها و نظارت‌هاي لازم در اين زمينه وجود ندارد.

تا زماني که چنين روحيه و آسيبي در مسئولان ما باشد، بدون شک باز هم از اين حوادث خواهيم داشت.

اين حوادث بايد پايان بي‌تفاوتي و سرآغاز يک بازنگري جدي از سوي مسئولان در اين مسائل باشد.

شهادت وي، پيام تكان‌دهنده‌اي براي دوستان و ياران بود، به گونه‌اي كه آنان را بار ديگر به ارزش‌هاي دفاع مقدس بازگرداند و آن ارزش‌ها را زنده كرد. شهادت احمد، مانند شوكي بود بر رزمندگان و ايثارگران و براي آنان گذشته را زنده كرد. در سطح جامعه هم نوعي بيداري نسبت به فرزندان گمنام و قهرمان ملت ايران بود و مردم دريافتند، در ميان آنان هستند چهره‌هاي پرافتخار و گمنامي كه زندگي خود را وقف امنيت و سربلندي ملت ايران كرده‌اند.

ايشان در سال ۷۴ داخل خاك عراق عمليات بزرگي را انجام دادند. آن عمليات بعد از عمليات‌هايي كه در زمان جنگ در خارج از مرزها داشتيم، اين اولين عملياتي بود كه بايد از مرزهاي بين المللي عبور مي‌كرديم. با اين تفاوت كه در دوره جنگ كه از مرز عبور مي‌كرديم، كاملاً به صورت درگيري‌هاي نظامي از سر مرز مي‌رفتيم تا جايي كه مي‌گرفتيم، بعد هم از آنجا دفاع مي‌كرديم، يعني يك پيوستگي بين عقبه ما و خط مقدم ما وجود داشت. اما در اين عمليات آقاي كاظمي بايستي با يك ستون عظيم نظامي در دل خاك عراق مي‌رفت و منطقه‌اي را محاصره مي‌كرد و همه نيروها را به سلامت برمي گرداند و داخل كشور مي‌آورد. در حالي كه هيچ پيوستگي‌اي بين آن نيرويي كه رفته بود در عمق خاك عراق و اين طرف وجود نداشت. البته دوستان ما در كردستان عراق آقاي بارزاني و آقاي طالباني مانعي براي انجام عمليات نبودند ولي آمريكايي‌ها هم در سليمانيه و اربيل در شمال عراق كاملاً مستقر بودند و ما بايد جلوي چشم آنها مي‌رفتيم و اين كار را انجام مي‌داديم. احمد كاظمي فرمانده و طراح اين عمليات بود. پس از آنكه از رهبري اجازه گرفتيم و به احمد كاظمي اين ماموريت را داديم او هم آن را طراحي و هم مديريت و فرماندهي كرد. اين نيرو را داخل خاك عراق برد. حزب دموكرات كردستان در كوي سنجق و غرب منطقه سردشت و در عمق صد كيلومتري خاك عراق در منطقه‌اي مستقر بود، در آنجا خوابگاه داشت، بيمارستان داشت، حتي مدرسه درست كرده بودند، توپخانه داشتند، ضد هوايي داشتند، يك پادگان بزرگي داشتند. آقاي كاظمي وارد اين منطقه شد و كل اين منطقه را محاصره كرد و بعد با توپخانه شروع كرد به شليك كردن و به آنها اعلام كرد كه اگر تسليم نشويد من با توپخانه همه شما را از بين مي‌برم. آنها وقتي اين آتش سنگين را بالاي سر خودشان ديدند از طريق آقاي طالباني اعلان كردند كه آمادگي مذاكره دارند. آقاي كاظمي آنجا نفري را مي‌فرستد با آنها يك قرارداد مي‌نويسد. حزب دموكرات كردستان اعلام مي‌كند كه من دست از مبارزه مسلحانه مي‌كشم و شما كاري به كار ما نداشته باشيد و بگذاريد ما اينجا باشيم. آقاي كاظمي هم به محض اينكه اين قرارداد را امضا مي‌كند هيچ حركت خلافي انجام نمي‌دهد. در حالي كه مي‌توانست تمام آنها را نابود كند و از بين ببرد. اين قرارداد را با آنها مي‌نويسد و نيروها را برمي گرداند. وقتي نيروها به سمت ايران مي‌آمدند، در برگشت آمريكايي‌ها متوجه شدند كه چه اتفاقي افتاده است لذا بسيار عصباني شدند. در حالي كه بيش از يك هفته بود كه ما براي اين عمليات آماده مي‌شديم و در صحنه نبرد هم يكي دو روز نيروهايمان با توپخانه و تجهيزات سنگين رفتند داخل خاك عراق و برگشتند.

آمريكايي‌ها دير متوجه شدند و باور نمي‌كردند و عصباني بودند. چون در حقيقت در قلمرو آنها كاري به اين بزرگي صورت گرفته بود. اما كاري نمي‌توانستند بكنند. لذا با هواپيماي اف۱۶ مي‌آمدند بالاي ستون نيروهاي احمد كاظمي كه در حال برگشت بودند شيرجه مي‌رفتند. ديوار صوتي مي‌شكستند و مي‌رفتند. اما كوچك‌ترين تيري شليك نكردند. آقاي كاظمي با من تماس گرفت، گفت اوضاع اين طوري است چي مي‌خواهد بشود؟ گفتم شما كاري با آنها نداشته باش، كوچك‌ترين تيري هم شليك نكنيد، همين طور سرتان را بيندازيد پائين بياييد تا سر مرز. آمريكايي‌ها چندين بار مي‌آمدند شيرجه مي‌رفتند، يا دنبال بهانه‌اي بودند كه ما يك تيراندازي‌اي بكنيم و درگير بشوند، ايشان خيلي با صلابت و با قدرت اين ستون را هدايت كرد و همه نيروهاي ما سالم برگشتند در حالي كه پيروزي سياسي خيلي بزرگي هم به وجود آمد و بعد از آن كردستان كاملاً ساكت و امن و آرام شد.

در اينجا تذكر اين نكته را لازم مي‌دانم كه اكثر فرماندهان سپاه و برادراني كه در جنگ بودند افراد انقلابي قبل از انقلاب بودند. خود آقاي احمد كاظمي در جريان انقلاب بوده، لبنان رفته و كنار فلسطيني‌ها جنگيده بود. اينها چون نيروهاي انقلابي بودند اين مسائل انساني را كاملاً درك مي‌كردند. همان موقع هم كه با شاه مبارزه مي‌كرديم هميشه تاكيد مي‌كرديم كه نبايد كوچك‌ترين آسيبي به مردم وارد شود. حتي به همه افرادي كه با ساواك و شاه همكاري مي‌كردند آسيبي وارد نمي‌كرديم، تنها افراد خيلي خبيث مورد هدف ما بودند. برادر كاظمي را آن زمان در نجف آباد دستگير كرده بودند، چند ماه زندان بود و بعد هم به شدت شكنجه اش كرده بودند. وقتي از زندان بيرون آمده بود تا يك ماه از ناحيه بيني خونريزي داشت. بعد از پيروزي انقلاب دادستان نجف آباد به احمد گفته بود شما اسم همان پاسباني كه با چكمه زده بود توي صورت شما كه خونريزي شديدي داشتيد، به ما بدهيد ما دستگير و مجازاتش كنيم. آقاي كاظمي با اينكه اين پاسبان را مي‌شناخت اسمش را نداد و گفته بود خود ايشان در اين انقلاب تنبيه شده است. اين نشان دهنده بزرگ منشي و تواضع است كه در وجود ايشان بود. نمونه اين را در همين عمليات مي‌بينيم. به طوري كه بخش زيادي از مهماتي كه برده بود را سالم مي‌آورد. اگر يك آدم نظامي صرف بود و كسي بود كه چيزي جز جنگ و خشونت در اعتقادش نبود مي‌توانست همه اينها را شليك كند و بارش را سبك كند و كمتر هم دچار خطر مي‌شد. چون كسي كه عمليات مي‌كند و آشكار مي‌شود و لو مي‌رود، به دنبال اين است كه هرچه سريع‌تر نيروهاي خودش را به مقر برگرداند و بار سنگين برايش مشكل است.

البته جنبه‌هاي انساني جنگ كم‌تر بيان شده است. مثلاً غالباً عراقي‌هايي كه به اسارت نيروهاي ما درمي آمدند، چند ساعت بعد از درگيري در سفره‌هاي ما غذا مي‌خوردند. به طوري كه دو سه تا از كادرهاي بعثي عراق كه از افراد بسيار معتقد به حزب بعث بودند، در اثر همين محبت مقاومت شان شكست و اطلاعات خيلي ارزشمندي را به ما دادند. از جمله در يكي از لشگرها يكي از اين سرهنگ‌هاي ارتش عراق را گرفته بودند، موقع ناهار شد او را براي بازجويي آورده بودند، در همان سفره‌اي كه فرماندهان نشسته بودند، ايشان را هم كنار فرماندهان مي‌نشانند. همين طور كه به صورت‌ها نگاه مي‌كرد به او مي‌گفتند اين فرمانده تيپ است، اين فرمانده لشگر است، ايشان باورش نمي‌شد. شايد در لشگرهاي خودش هم چنين ناهاري به او نداده بودند. يا يكي از فرمانده گردان‌هاي لشگر ۴۱ ثارالله شعري گفته بود براي عراقي‌ها به اين مضمون كه‌اي برادر عراقي! تو كه آن طرف سنگر هستي من اين طرف و گاه جايمان باهم عوض مي‌شود، اگر دست من به تو برسد به تو خواهم گفت براي چه دارم مي‌جنگم. اين جملات نشان دهنده انگيزه فوق العاده انساني‌اي است كه در جنگ‌هاي ديگر كمتر ديده مي‌شود. قاعدتاً جنگي كه اهدافش انساني است، اين فرهنگ بايد در رفتار و گفتار و كردار رزمندگانش هم وجود داشته باشد. ما اين نمونه‌ها را كه بيانگر بعد انساني جنگ است فراوان مي‌بينيم اما متاسفانه به اين ابعاد پرداخته نشده است. به برخي از ابعاد جنگ پرداخته مي‌شود ولي به جنبه‌هاي انساني جنگ كه فوق العاده هم زياد هستند كمتر پرداخته مي‌شود.

به هر تقدير احمد فوق العاده به نيروهاي تحت امرش مي‌رسيد. حتي به بچه‌هايي كه در خط مقدم بودند و درگير بودند تلاش مي‌كرد كه غذاي گرم بدهد و غذاي سرد ندهد. يا حتي در خط مقدم وسايل حمام و شست وشو فراهم مي‌كرد. مرتب به همه آنها سركشي مي‌كرد و اگر احساس مي‌كرد كه جايي هستند كه ممكن است در معرض آسيب باشند تذكر مي‌داد.

آقاي احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني شده بود و قاعدتاً تعداد زيادي لشگر زير نظرش بود. هر لشگري هم تعداد زيادي تيپ و گردان تا برسد به آن نفرات آخر كه سربازان هستند. شايد هشت يا ۹ تا رده بين او و سربازان وجود داشت. ولي در يكي از سفرهايش تعدادي از سربازان را در خوابگاه شان جمع كرده بود و با آنها صحبت كرده بود كه حالا من فرمانده نيروي زميني شده ام، به نظر شما من نيروي زميني را چطور اداره كنم؟ آدم ممكن است فكر كند كه اين آدم چه نيازي دارد كه از سرباز نظر خواهي كند. درحالي كه آن سرباز ولو اينكه هيچ نظر جديدي هم نداشته باشد اين نوع برخورد را با خودش حس مي‌كند كه انساني است. مي‌فهمد كه مورد تكريم واقع شده و انساني است كه براي او شخصيت قائل هستند. اين نوع برخوردها بارها در رفتار آقاي كاظمي ديده مي‌شد.

احمد، بسيار آدم مخلص و باخدايي بود. اين اخلاص او باعث شده بود كه هيچ نيرويي نتواند در مقابل او مقاومت كند. من به ياد ندارم به ايشان ماموريتي واگذار شده باشد و ايشان موفق نباشند. در طول عمليات والفجر 8 محور شمالي تحت فرماندهي او بود و در طول 75 روز نبرد چندين بار خط او با عراقي‏ها دست به دست شد اما هر بار شجاعانه حمله مي‏كرد و خط را پس مي‏گرفت.

احمد از نظر فهم سياسي، فوق العاده انسان فهيمي بود و اطلاعات به روزي داشت او هر روز BBC و راديو عراق را گوش مي‏كرد و اصلا نيازي به بولتن‌ها‌ي رايج نداشت. احمد كسي بود كه محكم و با صلابت پشت رهبري ايستاد و به همين خاطر، بسياري از دوستان 20 ساله‏اش را از دست داد. او از ياران دوران سختي و تنهايي ملت ايران، از ياران دوران مظلوميت ملت ايران و از ياران دوران قبل از فتح بود.

احمد 4، 5 سال بود كه خيلي بي‌تابي مي‏كرد و آرزوي شهادت داشت و بالاخره به آرزوي خودش هم رسيد. اما من در شهادت او حكمتي مي‏بينم. خدا با اين اتفاق مي‏خواهد به ما بگويد براي حفظ اسلام و انقلاب و دستيابي به پيروزي عظيم آماده شهادت باشيد. وقتي براي مراسم تدفين و به خاك سپاري شهيد كاظمي به اصفهان رفته بوديم، پس از تدفين، تمام شب ذهن من مشغول اين بود كه چرا احمد شهيد شد؟ صبح پيش از اذان که از خواب بيدار شدم، ذهنم هنوز مشوش بود، تفالي به قرآن زدم و اين آيه آمد: «انا فتحنالك فتحا مبينا».

در كنار احمد در اين مصيبت عزيزان ديگري بودند كه هر كدام داراي سابقه‌اي مهم بودند. آقاي سعيد مهتدي فرمانده لشگر،۲۷ يكي از نيروهاي قديمي و اصلي لشگر حضرت رسول تهران بودند. آقاي سعيد سليماني هم همين طور جزء هسته اصلي لشگر ۲۷ بود. خلبان كروندي كه بيش از ۵ هزار ساعت پرواز داشت، جزء خلبانان اول نظامي ايران و هم چنين خلبانان سيويل ايران بود. آقاي حنيف يا شاهمرادي فردي بود كه به مسائل اطلاعات نظامي فوق العاده مسلط بود. در كردستان كارهاي اطلاعاتي خيلي زيادي انجام داده بود. اين شهيد بزرگوار از برادران اوليه اطلاعات سپاه بود. صفدر رشادي نيز از افراد مدير، برنامه‌ريز و كارشناس بود و شهيد كروندي50 هزار ساعت پرواز داشت و بقيه اين شهيدان نيز به همين صورت خدمات ارزنده‌اي از خود به جاي گذاشته‌اند.

آقاي رشادي بسيار با استعداد بود. يكي از مسئولين برنامه ريزي در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بود. شهيد آذين پور، شهيد الهامي نژاد،  شهيد يزداني، وقتي سپاه درصدد تشكيل توپخانه بود، متخصص توپخانه نداشت، بنابراين شهيد يزداني جزو چند نفر اول بود كه توپخانه سپاه را در عمليات فتح‌المبين راه انداخت.

در اين عمليات، 80 قبضه توپ از دشمن غنيمت گرفتيم و شيد شفيع‌زاده و شهيد يزداني با توپ‌هاي غنيمتي، توپخانه سپاه را راه‌اندازي كردند. در آزدسازي خرمشهر هم توپخانه ارتش و سپاه باهم كار مي‌كردند. شهيد بصيري و شهيد اسدي ضمن دارا بودن سوابق بسيار درخشان، سال‌هاي سال در عرصه دفاع مقدس و خدمت به نظام جمهوري اسلامي از مال و جان خود گذشتند. اينها يك تيم خيلي قوي سپاه بودند كه دچار اين حادثه شدند.

هر كدام از اين شهيدان از ديگري بهتر بودند. اگر از احمدكاظمي صحبت مي‌شود، به معناي اين نيست كه شهداي ديگر خاطره‌اي ندارند، آنها جزو يك خانواده بسيار صميمي محسوب مي‌شدند.

احمدكاظمي ناراحت است چون از ديگر همرزمانش صحبت نمي‌شود و از طرف ديگر همرزمانش خوشحالند كه فقط از كاظمي صحبت مي‌شود.

در خاتمه به چند خاطره در مورد شهيد احمد كاظمي بسنده مي‌نمايم:

1- بعد از عمليات خيبر زماني كه جاده بغداد - بصره را از دست داديم و فقط جزاير براي ما باقي ماند، حضرت امام اعلام فرمودند كه جزاير به هر قيمتي بايد حفظ شود كه من بلافاصله به شهيد كاظمي فرمانده پد غربي، شهيدباكري و زين الدين در پد وسط و حاج همت در پد شرقي اطلاع دادم. از همه مهمتر به دليل وجود چاه‌ها‌ي نفت پد غربي بود كه مانند ابر انبوه، گلوله، خمپاره و بمب از آسمان بر آن مي‌باريد. شهيد كاظمي در آن موقعيت، مقاومت بي‌سابقه‌اي از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتي برگشت سر و صورتش خاكي، سياه و دودي بود و چند شبانه روز بود كه نخوابيده بود. وقتي به او خسته نباشيد گفتم و او را بوسيدم گفت: وقتي دستور امام(ره) را به من گفتي، ديگر نفهميدم چه شد، بچه‌ها‌ را جمع كردم و گفتم كه اينجا كربلاست، الان عاشورا است و بايد به هر قيمتي اينجا را حفظ كنيم.

2- حاج احمد كاظمي در سال 1371 فرمانده قرارگاه حمزه سيد الشهدا شده بود و زماني بود كه آمريكا به عراق آمده بود، ضد انقلاب در شمال عراق مستقر شده بود و تشكيلاتي براي خودش درست كرده بود، تابستان و پاييز وارد كشور مي‌شد، اذيت مي‌كرد، پول زور از مردم مي‌گرفت و هر كاري دلش مي‌خواست انجام مي‌داد.حاج احمد در آن زمان گفت كه تنها راه حل، ورود به خاك عراق است كه من با مقام معظم رهبري مطرح كردم و ايشان موافقت كردند، بلافاصله شهيد كاظمي با 600 كاميون و 50 قبضه توپ وارد عراق شد و منطقه آنها را كه در 100 كيلومتري مرز عراق بود محاصره كرد و با شليك توپ بالاي سر آنها، از آنها تعهد كتبي گرفت تا سلاح را كنار بگذارند و كار سياسي انجام دهند و از سال1374 تاكنون نيز به تعهدخود عمل كرده‌اند. نكته جالب ديگر در هنگام برگشت اين ستون بوده كه انواع هواپيماهاي F16 آمريكايي از سر ستون تجهيزات رد مي‌شد و مانور مي‌داد و دنبال بهانه مي‌گشتند تا به طور كامل تجهيزات ما را از بين ببرند اما شهيد كاظمي توانسته بود ستون را با مهارت فوق العاده و بدون هيچ عكس العملي نسبت به مانور هواپيماهاي آمريكايي وارد ايران نمايد.

3- در حين عمليات كربلاي 5 كه آتش سنگين و سختي هم بود به ما اطلاع دادند كه حاج احمد كاظمي پسردار شده است و او هم از قبل گفته بود اسمش را محمد بگذارند، وقتي پشت بي سيم به او گفتم كه خداي متعال به تو هديه‌اي داده است، ابتدا فكر كرد رزمندگان به پيروزي خاصي دست پيدا كرده‌اند و وقتي به او گفتم خداي متعال به تو پسري داده است، چند ثانيه مكث كرد و گفت بگذاريد بعد ازعمليات صحبت كنيم و من فكر مي‌كنم او يك جهاد نفسي انجام داد و براي جلوگيري از تاثير اين خبر بر روحيه خود آن را به بعد از عمليات موكول كرد.

4- بحث سفر مقام معظم رهبري به منطقه تحت فرماندهي شهيد كاظمي قرار بود صورت بگيرد. در آن زمان استاندار، امام جمعه و ساير مسئولان، سفر ايشان را به صلاح نمي‏دانستند اما وقتي اين موضوع را با حاج احمد مطرح كردم او از سفر رهبر معظم انقلاب استقبال كرد و گفت: «سفر ايشان با من» و الحمدالله سفر ايشان به اروميه بركات زيادي داشت و باعث تثبيت پيروزي‌ها‌ شد.

از خداوند متعال مي‌خواهم اين فرصتي را كه به خرازي، باكري‌ها‌ و كاظمي داد به ما بدهد كه درمانده اين راه هستيم.

* دكتر محسن رضايی
منبع : سایت بهداروند

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 دومين فاتح خرمشهر

 

بنام خدا

..

احمد پس از درگيري‌هاي كردستان با شروع جنگ تحميلي به جنوب آمد و مدت كوتاهي در محوره نثاره (شمال دارخوين) يعني در نزديكي فارسيات كه آقاي اسدي بودند، مستقر شد و بالافاصله به فياضيه رفت و در آن جا استقرار يافت.

من براي اولين بار احمد را در محور فياضيه ديدم. فياضيه در مثلث بين رودخانه كارون و رودخانه بهمن شير و جاده اهواز ـ آبادان قرار دارد. احمد در شمال بهمن شير و چسبيده به كارون، خط دفاعي درست كرد. فرماندهان سپاه آبادان (مهدي كياني و...) اول جاي سهل و آرامي را در مقابل انتهاي سرپل دشمن به او پيشنهاد دادند. احمد قبول نكرد. گفت جايي را بمن بدهيد كه نفس دشمن را بگيرم و لذا فياضيه را قبول كرد.

احمد قبل از انقلاب بواسطه شهيد محمد منتظري به اردوگاه‌هاي فلسطيني و لبنان رفت و مشغول مبارزه شد. اما وقتي به ايران بازگشت گفته بود كه فلسطيني‌ها اگر مكتبي حركت كنند يعني بر محور اسلام عمل نمايند موفق مي‌شوند و در غير اين صورت پيروزي و موفقيتي حاصل نخواهد شد.

در تاريخ 15/10/59، احمد در عملياتي بنام نصر (عبور از رودخانه كارون) شركت كرد. نام اين عمليات را بني صدر به عنوان فرماندهي كل قوا، انتخاب كرده بود. ولي خداوند نصر خود را نازل نكرد، خداوند سنت ثابت الهي دارد و نصر خود را به صحنه و جبهه‌ و رزمندگاني نازل مي‌كند كه صداقت و اخلاص در آنها مشاهده نمايد. به گفته مولا اميرالمومنين حضرت عليu فلما راي الله صدقنا فانزل عدو الا كبت و علينا النصر.

اين عمليات چهارمين عملياتي بود كه بني صدر طي 4 ماه اول جنگ طراحي كرد، طرح بسيار گسترده‌اي در حد عمليات بيت المقدس داشت كه هيچ توفيقي بدست نياورد و شكست خورد.

در فروردين سال 1360 وقتي رفتم پيش او، 22 سال سن داشت بسيار جوان و زيبا و شجاع و با روحيه بود. خطي بطول يك كيلومتر مرتب و منظم درست كرده بود. عمليات شكست حصر آبادان كه شد، احمد با 3 گردان به ميدان آمد و با سرهنگ كهتري كه 20 سال از احمد حداقل بزرگتر بود ادغام شد و با قدرت به دشمن حمله كرد و بسرعت نيروهايش را به كمك اسدي و مرتضي قرباني به پل حفار رساند و دشمن پس از يكسال در شرق كارون شكست خورد. احمد در همه عمليات‌ها شركت مي‌كرد و عجيب كه هيچوقت شكست نخورد. حتي در عمليات رمضان، احمد پيروز ميدان نبرد بود. در عمليات فتح المبين و بيت المقدس با مهدي باكري با همديگر رزم مي‌كردند، خيلي بهم علاقه داشتند و اين اوج ظهور و بروز انديشه‌هاي تاكتيكي احمد بود.

يكبار احمد در مورد شهيد باكري در منزل خودش در تاريخ 2/11/80 براي ما مي‌گفت: مهدي خيلي مودب و انسان با درك و شعوري بود. او ارتباط بسيار سختي با خدا داشت. وقتي حرف مي‌زد دستهايش را روي زانو مي‌گذاشت و حرف مي‌زد. مهدي هور، انسان، خدا و... را طوري توصيف مي‌كرد كه الان احساس مي‌كنم كه مهدي يك روح بود كه حرف مي‌زد و...

مبتكرترين و خلاق‌ترين و مربي‌ترين فرمانده لشكرهاي ما در جنگ احمد كاظمي بود. احمد فرمانده لشكري چند بعدي بود. با لشكر پياده بخوبي مي‌جنگيد بر يگان زرهي فرماندهي مي‌كرد و خيلي خوب پيشروي مي‌كرد. در امر لجستيك واقعاً تسلط داشت و بي‌نظير بود.

فرمانده و سرداري زيرك و زرنگ. اين را از انوع انتخاب مانور و تاكتيك‌هايش بر عليه دشمن مي‌توان فهميد. زيرك‌تر از بقيه بود. وقتي آقا محسن او را مخير مي‌گذاشت تا منطقه مانور خود را در صحنه عمليات انتخاب كند، بهترين محور را انتخاب مي‌كرد كه هم سخت بود و هم بر كل محورهاي ديگر تاثير مي‌گذاشت و تأثير موفقيت كار احمد بسيار فراتر از لشكرش بود.

احمد بعد از جنگ كه خيلي از لشكرها به پادگان‌ها برگشتند، مأموريت پيدا كرد و رفت فرمانده قرارگاه حمزه سيد الشهداءu در اروميه شد. احمد در آنجا انديشه‌ها و دكترين نبرد خود را بكار گرفت و با هزينه كم از لحاظ نفرات و تجهيزات و امكانات و زمان و گسترش بهترين شيوه برقراري امنيت را پياده كرد.

احمد كاظمي پديده‌اي بود كه ديگر ممكن نيست به آساني نظير او بوجود آيد. احمد و لشكر 8 نجف بلاي آسماني بودند كه بر سر دشمن بعثي فرود مي‌آمدند و شمشير برنده فرمانده كل سپاه در جنگ بود.

جنگهاي احمد همه از روي اسلوب و قاعده بود. حركاتش سنجيده و با اصول و قواعد فن نظامي تطبيق داشت و صحيح‌ترين تاكتيك را در صحنه رزم پياده مي‌كرد و بسياري از سرداران قادر نبودند به گرد پاي احمد هم برسند و من بعد هم بايد بكوشند تا درخشان‌ترين عمليات‌هاي جنگي خود را از او تقليد كنند. ملت ايران بعد از حسين خرازي، دومين فاتح خرمشهر را در 19 دي ماه 84 از دست داد.

نقش عمومي فرماندهاني مثل احمد در جنگ و مسئوليت‌ها در عرصه مسايل دفاعي و امنيتي، نماد انسان‌هاي بزرگي هستند كه شخصيت و سعة وجودي آنها نقطه ثبات و جمع شدن پراكندگي‌هاست. حقيقتي كه با انقلاب اسلامي در عالم منتشر شده در وجود انسان‌هاي بزرگي مثل احمد كاظمي تجلي پيدا مي‌كند كه مثل امام امت، امام و پيشواي لشكر خود و دهها هزار رزمنده بودند.

احمد در سال 1374 عملياتي را در خاك عراق انجام داد. در اين عمليات احمد مقر ضد انقلاب را در كوي سنجق با توپخانه، قدرتمندانه كوبيد و ضد انقلاب در يك توافق سه جانبه (سپاه، رهبران كرد معارض عراقي كه بر ضد انقلاب كرد تسلط و كنترل داشتند و ضد انقلاب) متعهد شدند كه اسلحه را به زمين بگذارند و كار نظامي انجام ندهند و تنها به كار سياسي بپردازند.

احمد پس از جنگ و حتي در اين اواخر يعني 3، 4 سالي كه همسايه ما شده بود، خيلي خوش برخورد و با ادب و تعارفي شده بود. اين چهار سال براي ما فرصت بيشتري بود تا او را بشناسيم. او در اين مدت همراه قاسم و باقر مثلثي را تشكيل دادند كه هميشه همراه هم بودند.

من خبر شهادت احمد را از طريق سردار كوثري شنيدم. سردار باقري پي‌گير خبر شد تا كم و كيف آن را بدست آورد. چه روز عجيبي بود روز شهادت احمد. گريه امانم نمي‌داد. آن روز 19 سال از عمليات كربلاي 5 مي‌گذشت و درست همان روزي بود كه احمد رفت پيش حسين خرازي.

بلافاصله به سردار سليماني زنگ زدم. او قبل از من شنيده بود. صداي گريه او را از آن سوي تلفن مي‌شنيدم. زنگ زدم به علي آقا شمخاني كه ديدم او هم بلند بلند گريه مي‌كرد. با بچه‌ها قرار گذاشتيم ساعت يك بعدازظهر همه در منزل احمد جمع شويم تا به خانواده او و آقا پسرهايش دلداري بدهيم. وقتي همه به خانه احمد رسيديم و در جمع خانواده واقع شديم، غوغايي شد و تازه عزاي ما در فراق احمد آغاز شد.

پيكر مطهر احمد و باقي شهيدان از اروميه به تهران انتقال داده شد. همراه آقا محسن، علي آقاي شمخاني، باقر، قاسم و... در فرودگاه قدر سپاه يعني همان جايي كه ابتدا پرواز كرده بودند منتظر نشستن هواپيما حامل اجساد مطهر شهدا بوديم. عاقبت هواپيما به زمين نشست و ما تابوت‌ها و جسدها را حوال ظهر سه شنبه ساعت 11 صبح تحويل گرفتيم. من بهمراه آقا محسن، باقر و قاسم با نشستن هواپيما و قبل از بيرون آوردن پيكر مطهر شهدا، به درون هواپيما رفتيم و با آنها ديداري ناباورانه نموديم. همه گريه مي‌كرديم و نمي‌دانستيم با اين غم و اندوه عظيم چگونه كنار بياييم.

روز چهارشنبه پيكر مطهر احمد و يزداني و شاه مرادي را همراه آقا محسن، رسول زاده، باقر، قاسم و فرزندان احمد و شهيد يزداني و خانواده‌هايشان به اصفهان برديم و از آن جا راهي نجف آباد شديم و شب را در لشكر 8 نجف اشرف (لشكر احمد) مانديم و صبح زود با احمد آخرين وداع را نموديم.

بالاي سر احمد، رسول زاده زيارت عاشورا و سوره ياسين را خواند. احمد پور هم كه خيلي احمد را دوست مي‌داشت هر طوري بود خودش را به نجف آباد رسانده بود و بالاي سر احمد گريه مي‌كرد. آن روز قاسم و باقر، انگشتري آقا را زير زبان احمد گذاشتند.

در دانشگاه تهران روز عيد قربان كه آقا براي زيارت شهدا و وداع با آنها آمده بود، قاسم از ايشان عبايي را بهمراه انگشتري كه آقا با آن نماز شب مي‌خواند گرفت. فرداي آن روز (صبح پنجشنبه) قبل از نماز صبح قاسم و باقر، وقتي مي‌خواستند جسد احمد را در ميان قبر بگذارند، اول عباي آقا را پهن كردند و سپس تربت كربلا را بر آن پاشيدند و بدن احمد را در ميان آن قرار دادند و انگشتري را نيز به توصيه يكي از علماء و اولياء الهي كه آقاي رسول زاده با او مرتبط بود، زير زبان او نهادند. زيرا او گفته بود زبان ميت شب اول دير باز مي‌شود. شما اين كار را حتماً انجام دهيد.

آقا محسن بدقت نظاره‌گر قاسم و باقر بود كه احمد را به آرامي در كنار حسين خرازي بر زمين مي‌نهادند و مراسم تلقين صورت مي‌گرفت. قاسم در درون قبر فرياد مي‌زد و از جمعيت بالاي قبر شهادت مي‌خواست و مي‌گفت: اي مردم! احمد اهل نماز بود؟ و مردم يكصدا مي‌گفتند: بله بود. آي مردم! احمد اهل جهاد بود؟ و جمعيت با گريه مي‌گفتند: بله بود.

آن لحظات كسي نبود كه براي احمد گريه نكند. اين آخرين ديدار ما و احمد بود. مي‌دانستيم لحظاتي ديگر تا قيامت شاهد مهرباني‌هاي احمد، خاطره گفتن او، ادب و متانت او، شجاعت و مديريت مدبرانه او، نخواهيم بود. غوغايي راه افتاده بود كه كسي توصيف او را خوب نمي‌تواند بنمايد.

* سرلشكر پاسدار غلامعلي رشيد
منبع : سایت بهداروند

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 كنار دجله

 

بنام خدا

..

من بعد از عمليات طريق القدس يعني زماني كه ايران شروع به پس گرفتن سرزمين‌هاي خودش از ارتش بعثي كرد با مرحوم كاظمي آشنا شدم. ايشان در جبهه‌هاي مختلف جنگ و هر كجا عملياتي بود حتماً حضور داشت. نيروهاي تحت امرش در عمليات‌ها حضور فعالي داشتند. ايشان با كمك نيروهايي كه از اصفهان آمده بودند تيپ نجف اشرف را سازماندهي كرد و آنها را در عمليات‌ها به كار مي‌گرفت. در ابتداي جنگ ما در منطقه آذربايجان غربي و كردستان با حركت مسلحانه ضدانقلاب در آنجا مقابله مي‌كرديم. در آن زمان مهدي باكري معاون عمليات سپاه بود و من فرمانده‌اش بودم. بعد با هم به منطقه جنوب آمديم. شهيد باكري قائم مقام شهيد احمد كاظمي در تيپ نجف اشرف شد. من با شهيد باكري قبل از انقلاب هم دانشكده‌اي و رفيق بودم. وقتي كه او معاون احمد كاظمي در تيپ نجف اشرف شد، من هم با احمد كاظمي آشنا شدم و رفاقت صميمانه‌اي پيدا كرديم. شهيد احمد يكي از فرماندهان بسيار برجسته دوران دفاع مقدس است. يعني اگر بخواهيم ۱۰ نفر فرمانده برجسته در دوران جنگ را نام ببريم قطعاً يكي از آنها احمد كاظمي است. به خصوص ايشان يك ويژگي‌اي داشت علاوه بر اينكه كارهاي سخت عملياتي را انجام مي‌داد، براي خودش تاكتيك‌هاي ويژه داشت. يعني وقتي در يك منطقه عملياتي به او ماموريت مي‌دادند و يگان‌ها و تيم‌ها و لشگرهاي ديگر را وارد عمليات مي‌كردند، ايشان در منطقه و محدوده خودش مي‌توانست به گونه‌اي عمل كند كه صد درصد عمليات را موفق پيش ببرد. با دشمن هيچ موقع تك جبهه‌اي نمي‌داد. تك جبهه‌اي يعني تك رودررو و تك مستقيم. او هميشه دشمن را مي‌توانست دور بزند، يعني موقعيت را كامل بررسي مي‌كرد و جاهايي را پيدا مي‌كرد كه دشمن را احاطه كند. اصطلاح دور زدن در جبهه‌هاي جنگ خيلي معروف است. او دشمن را دور مي‌زد و مي‌رفت به عقبه‌ها و به نقاط ضعف فرماندهي دشمن حمله مي‌كرد. اين خيلي مهم بود. يعني ابتكارات زيادي در جبهه‌هاي جنگ بود ولي آقاي كاظمي در اين كار تبحر و خبرويت ويژه‌اي داشت. مثلاً در عمليات رمضان تنها يگاني كه توانست در نهر كتيبان يعني شرق بصره جلو برود تيپ نجف اشرف بود كه احمد كاظمي فرمانده‌اش بود. ايشان به طور مستقيم حركت كرد، رفت و اهداف خودش را گرفت و اگر يگان‌هاي چپ و راستش هم مي‌توانستند مثل او به جلو بيايند شايد سرنوشت آن عمليات عوض مي‌شد، البته شرايط دشمن هم در جبهه‌هاي مختلف فرق مي‌كند. كاظمي ويژگي‌هاي منحصر به فردي در طراحي عمليات در محدوده‌اي كه برايش تعيين مي‌شد داشت. او در اين مسئله واقعاً كارآمد و موثر عمل مي‌كرد.

وجه تمايز ديگر ايشان اين بود كه لشگر را به صورت اقتصادي اداره مي‌كرد. در جنگ معمولاً به دليل اهميتي كه براي كشور دارد، هزينه كردن براي اداره يك لشگر و يا يك يگان خيلي اهميت ندارد. يعني هرچه در سازمان‌ها لازم باشد خرج شود مجاز است. خريد هرگونه تجهيزات مورد احتياج مجاز است. به خاطر اينكه در آنجا اولويت‌ها چيز ديگري است. با وجود اين يكي از افرادي كه لشگر را به صورت اقتصادي و با راندمان بالا اداره مي‌كرد احمد كاظمي بود. مثلاً ايشان از تمام تجهيزاتي كه در اختيار داشت خيلي خوب نگهداري مي كرد. لشگرهاي پياده سپاه همه از غنيمت‌هايي كه از ارتش بعثي گرفته بودند صاحب گردان‌هاي تانك شده بودند و آنها را در واحدهاي خودشان سازماندهي مي‌كردند. يكي از جاهايي كه واحد زرهي درست كرد لشگر نجف اشرف بود كه يك گردان زرهي را سازماندهي كرد. ضمن اينكه آنها خيلي خوب تانك‌ها را نگهداري مي‌كردند و خوب به كار مي‌گرفتند. تجهيزات جنگي مثل ماشين آلات در كارخانجات هستند كه نياز به نگهداري و سالم ماندن و مراقبت دائمي دارند. در غير اين صورت شما از جنگ افزار نمي‌توانيد در موقع لزوم استفاده كنيد. جنگ افزار چه سبك مثل كلاشينكف، چه آر پي جي تا تجهيزات سنگين مثل توپخانه و تانك و نفربر مراقبت و رسيدگي دائمي مي‌خواهد. احمد كاظمي قدر اين تجهيزات را مي‌دانست، چون آنها را با جنگيدن و خون دادن از دشمن به غنيمت گرفته بود. هيچ كدام از اين امكاناتش را كسي به او نداده بود. خودش با نيروهايش به دست آورده بودند. لذا خوب ارزش اينها را مي‌دانست. نفرات باكيفيت و با انگيزه را مسئول اين كار مي كرد و به آنها آموزش مي‌داد و خوب از آنها استفاده مي‌كرد. از اين منظر ايشان جزء فرماندهاني بود كه بسيار اقتصادي يگان خودش را اداره مي‌كرد.

او هميشه با شهيد حسين خرازي در عمليات‌ها نوعي مسابقه در كار جنگ داشتند. يعني حسين خرازي و احمد كاظمي دو رفيق بودند كه سعي مي‌كردند در موفقيت‌ها و جلو رفتن  در ميدان جنگ با هم مسابقه بدهند. هميشه به هم نگاه مي‌كردند و سعي مي‌كردند در كار جنگيدن با دشمن از هم جلو بزنند. خيلي به هم علاقه مند و خيلي با هم رفيق بودند و اگر كسي الان نوارهاي دوران جنگ را گوش كند، مشاهده مي‌كند هميشه فرمانده كل سپاه وقتي مي‌خواست عملياتي را طراحي كند و يگان‌ها را به كار بگيرد، مي‌گفت حسين و احمد. اين اصطلاح يعني تيپ امام حسين و لشگر هشت نجف اشرف. اين لشگرها را به اسم خود لشگر به كار نمي‌بردند. به خاطر اينكه اين دو فرمانده شاخص و اعتبار دو لشگر شده بودند. درست است كه سازماندهي خودش قدرت آفرين است وليكن قدرت سازمان ده هم خيلي مهم است. احمد كاظمي محور بسيار مهمي براي قدرت‌مندي لشگر نجف اشرف بود، يك ستون واقعي بود و انگيزه‌ها و روحياتش روي همه افراد لشگر و يگانش تاثير مي‌گذاشت. رفتار و منش انساني احمد و حسين چنان جاذبه داشت كه ناخودآگاه افراد را شيفته آنها مي‌كرد. مي‌ديدي حتي نوع لباس پوشيدن‌شان را رزمندگان تقليد مي‌كردند. مثلاً اگر آنها كت فرم سپاه را روي شلوارشان مي‌انداختند، مي‌ديدي بدون اينكه كسي چيزي بگويد، همه لشگر كتش را روي شلوار انداخته است. يا اگر كلاه مخصوصي در زمستان‌ها سرشان مي‌گذاشتند، همه لشگر اين كلاه را سرشان مي‌گذاشتند. يعني براي نيروهاي خودشان اسوه بودند بدون اينكه تبليغي روي اين مسئله بشود. اينكه گفته شده بود كونوا دعات الناس بغير السنتكم (مردم را به غيرزبانتان دعوت كنيد) واقعاً در وجود احمد كاظمي بود. او روي نيروهايش بسيار تاثيرگذار بود. لشگرهاي ما با لشگرهايي كه به صورت كلاسيك سازماندهي مي‌شوند، تفاوتي مهم داشت. لشگرها با علاقه و انگيزه تك تك نفرات تشكيل مي‌شد. فرماندهي و فرمانبري به معناي كلاسيك نظامي‌اش وجود نداشت. رابطه مراد و مريدي به معناي اعتقادي و اخلاقي وجود داشت. رزمندگاني كه با ايشان كار مي‌كردند احساس مي‌كردند كه فرمانده قصد انجام كاري را دارد، عمل مي‌كردند. به همين خاطر قدرت فرماندهي فرماندهان ما نسبت به فرماندهان كلاسيك خيلي بالا بود. اينها هيچ موقع در طراحي عمليات مشكلي با نيروها پيدا نمي‌كردند. هرقدر عملياتي سخت طراحي مي شد هيچ موقع مشكل پيدا نمي‌كردند كه كسي بگويد من اين را انجام نمي‌دهم يا نمي روم، به خاطر اين بود كه فرماندهان ما چنين روحيه‌اي داشتند.

احمد كاظمي هيچ وقت از راه دور فرماندهي نمي‌كرد. مرتب در خط مقدم حضور پيدا مي‌كرد. شايد از ديدگاه كلاسيك نمي‌بايست فرماندهي خودش به خط مقدم مي‌رفت. اما نفرات ما بايد فرمانده را در بين خودشان مي‌ديدند. وقتي كه مي‌ديدند فرمانده كنار آنها در شرايط سخت خط مقدم حضور دارد، با انگيزه بالا و قدرت بالا با دشمن مي‌جنگيدند. به همين خاطر شما هميشه كساني مثل احمد كاظمي را در قرارگاه‌هاي لشگر به سادگي نمي‌توانستي پيدا كني. اينها را در خط مقدم راحت‌تر مي‌توانستي پيدا كني. مي‌رفتند، مي‌آمدند، كنترل مي‌كردند و بر همه جزئيات نظارت داشتند. به همين خاطر اين لشگرها توانشان در تهاجم به دشمن بود. لذا شما لشگر 8 نجف اشرف را در همه حملات مي بينيد. اين لشگر به طور خستگي ناپذير در بيست و دو عمليات شركت كرده كه احمد كاظمي در همه اينها فرمانده بوده و حضور مستقيم داشته است. روحيات احمد كاظمي در تمام وجود لشگر اثر خودش را گذاشته بود و تمام افراد لشگر روحيه تهاجمي داشتند. اين لشگر را در پدافند نمي‌شد به كار گرفت. حوصله اينكه در يك جا به حالت سكون بايستند نداشتند. مي‌گفتند برويم جايي كه آتش و درگيري و حمله باشد.

احمد كاظمي آدمي بود كه در كنارش افراد بسيار زيادي از قشرهاي مختلف و با توانايي‌هاي روحي مختلف شهيد شده بودند. در دوره جنگ ايشان همه اينها را از نزديك ديده بود. هم آدم‌هايي كه ما الان آنها را مي‌شناسيم و به عنوان افراد برجسته از آنها ياد مي‌كنيم، هم بسياري از انسان‌هاي گمنامي كه به لحاظ انساني و اخلاقي بسيار برجسته بودند اما چون ما از آنها شناخت نداريم و كسي درباره آنها صحبت نكرده، درك درستي از آنها نداريم. ولي احمد كاظمي در صحنه‌هاي مختلف جنگ اينها را شناخته بود. با برنامه و طراحي او و عمليات‌هايي كه او انجام مي‌داد افراد زيادي شهيد شده بودند. از طرفي او چون آدمي عاطفي بود دائم با اينها تماس نزديك داشت، اين صحنه‌ها عين يك فيلم در مغزش و روانش جريان داشت. هيچ موقع آن افراد و حالات خاصي را كه برايش پيش مي‌آمد، فراموش نمي‌كرد. آخرين خاطره‌اي كه ايشان گفت در ماه رمضان امسال منزل آقاي رضايي بوديم، به ايشان اصرار كردند كه خاطره بگو. گفت مهدي باكري كه مجروح شده بود، در آخرين لحظه زندگي‌اش كنار دجله به من گفت احمد بيا جاي خوبي است. توجه كنيد اين جمله از ذهن كسي كه مهدي را دوست دارد و با او بوده و روحيات او را ديده، نمي‌تواند جدا شود و يادش برود. هرچند كه بيست سال هم از آن واقعه گذشته باشد. او همواره آن صحنه كنار دجله جلو چشمش بود.

مهمتر اينكه كساني مثل احمد كاظمي كه عظمت خداوند و به ياد خداوند بودن را با تمام وجودشان درك كردند، دنيا با تمام زرق و برق‌هايش نمي‌تواند اينها را جذب كند. به خاطر اينكه اينها چشمه‌هايي ديده بودند كه هميشه در جلوي چشمشان بود. دنيا در برابر اينها واقعاً كوچك بود.

او روحيات عجيبي داشت، يكي از مهمترين شاخصه‌هايش اين بود كه در دوران جنگ به فرد خالصي تبديل شده بود. در همه رفتارهايش اخلاص نمايان بود. به خصوص اين چند ماه اخير حالتي به او دست داده بود كه احساس مي‌كرد از دوستان شهيدش عقب مانده است. دائم اسم حسين خرازي، مهدي باكري و شهدايي مثل خودش را مي‌آورد و ابراز مي‌كرد كه از آنها جا مانده است. نوعي نگراني به او دست داده بود، در حرف زدن و دعا كردنش مرتب درخواست مي‌كرد كه من بروم به آنها بپيوندم.

احمد كاظمي جزء افراد نادري است كه از ابتداي درگيري‌هاي مسلحانه و تجزيه طلبانه در ايران بعد از انقلاب در صحنه‌ها حضور داشته است. ابتدا در كردستان و بعد كه جنگ تحميلي شروع شد تا پايان جنگ را در جبهه بود. يعني ايشان يك روز خارج از ميدان جنگ نبود. بعد از جنگ هم بلافاصله وقتي كه قرار مي‌شود منطقه غرب كشور ما امن بشود، احمد كاظمي فرماندهي قرارگاه حمزه را به عهده مي‌گيرد. هفت سال آنجا مي‌ايستد و چون تشخيص درستي هم از دشمن و مسائل منطقه داشت، مسئله را به صورت ريشه‌اي حل مي كند. كساني كه در جنگ بودند يك ويژگي پيدا كرده بودند كه دشمن شناس شدند. احمد كاظمي صدام و شيوه‌هايش را خوب درك مي‌كرد. به همين خاطر وقتي در قرارگاه حمزه مسئوليت پذيرفت، به اين نتيجه رسيده بود كه حل ريشه‌اي ضدانقلاب مسلح در كردستان امكان ندارد، مگر اينكه پايگاه آنها را نزد صدام از بين ببري. مي‌گفت در داخل كشور با عناصر و سرشاخه‌هاي اينها درگير شدن مسئله را حل نمي‌كند و اين افرادي كه در اينجا عمل مي‌كنند هيچ كاره هستند، فقط تفنگ به دست دارند، شما بايد برنامه و پشتيباني‌هاي اصلي را بزنيد. به همين خاطر ايشان تمام برنامه‌اش را گذاشت كه در داخل خاك عراق مسئله را حل كند. مقرهاي اينها را در داخل خاك عراق پاكسازي كرد. با آنها قرارداد امضا كرد كه در داخل خاك ايران كاري انجام ندهند. من خودم اوايل انقلاب در آن منطقه بودم و مي‌دانم نا امني‌ها يعني چه. زماني كه احمد فرمانده قرارگاه حمزه بود من به آنجا رفتم، احمد گفت مي‌خواهي از دره قاسملو با هم به سمت اشنويه و مهاباد برويم. دره قاسملو جايي است كه مردم آذربايجان غربي مي‌دانند چه جاي خطرناكي بود.

جايي بود كه به ستون‌هاي ارتش حمله مي‌كردند، ده‌ها نفر افراد خوب را به صورت كمين به شهادت رساندند. من گفتم برويم. گفت نه اسلحه بر مي‌داريم نه چيز ديگر و با ماشين رسمي سپاه مي‌رويم. ما بدون هيچ نيرويي از اين دره قاسملو رفتيم و برگشتيم. من واقعاً تعجب كردم از اين امنيتي كه ايشان در آنجا برقرار كرده بود. آن هم در كنار مرز عراقي كه صدام بر آن حاكم بود. خودش گفت كه امنيت در اينجا از امنيت در تهران بالاتر است. ما اين را نمي‌توانستيم به سادگي باور كنيم. ولي آنجا خودم ديدم. علت اين موفقيت او اين بود كه درك درستي از دشمن پيدا كرده بود. چون آنها با تفكر خاصي برنامه ريزي مي‌كردند. اين جور نيست كه با ساده انديشي بشود با آنها برخورد كرد. احمد برنامه و روش كار آنها را درست درك كرده بود و لذا مي‌توانست به خوبي با آنها مقابله كند. علاوه بر اين احمد كاظمي جزء فرماندهاني است كه از ابتداي جواني با كار چريكي آشنا شده بود. ايشان در لبنان آموزش ديده بود. خودش تعريف مي‌كرد مي‌گفت من در فتح آموزش ديدم. ولي فهميدم آنها موفق نمي‌شوند. پرسيدم چرا، گفت براي اينكه تا خدا در كار نباشد موفق نمي‌شوند. مي گفت فضاي اردوگاه‌هاي آنجا با فضاي فكري ما نمي‌خواند، به همين خاطر از آنجا چيزهايي ياد گرفت و برگشت.

از ابتداي انقلاب هم وقتي به كردستان رفت، در درگيري‌ها به صورت چريكي عمل كرد. چون چريك را مي‌شناخت عمليات ضدچريك را مي‌دانست و از صدام هم شناخت پيدا كرده بود. چون صدام موجود عجيبي است. كساني كه با او جنگيدند شايد او را شناخته باشند. يكي از اين كساني كه صدام را خوب شناخت امام بود. ايشان مي‌فهميد صدام چه موجود خطرناكي است.

پس از پايان جنگ تحميلي و پذيرش قطع نامه 598 مسئوليت‌هاي زيادي به احمد كاظمي واگذار شد. بعد از قرارگاه حمزه، قرار بود فرماندهي نيروي دريايي را به ايشان واگذار كنند. خودش هم تمايل داشت كه فرمانده نيروي دريايي سپاه بشود. به خاطر اينكه مي‌خواست موضوع آمريكا را به عنوان قدرتي كه آمده در خليج فارس مطالعه كند. چون بعد از جنگ مهمترين موضوعي كه از نظر نظامي داريم تهديد نظامي آمريكا است. يعني تنها قدرتي كه ممكن است چالشي با ما داشته باشد و ما بايد آماده باشيم آمريكا است. قدرت‌هاي منطقه‌اي و محلي براي ما تهديدي نيستند و در صورت تجاوز احتمالي از نظر نظامي راهكار برخورد با آنها را بلديم. ليكن مسئله خليج فارس و توان نظامي آمريكا براي كساني كه در حوزه نظامي كار مي‌كنند موضوع جالبي است. احمد كاظمي بسيار علاقه‌مند بود كه درباره اين موضوع مطالعاتي بكند. بعد به ايشان گفتند كه مسئوليت فرماندهي نيروي هوايي را بگيرد. من رئيس سازمان صنايع هوايي در وزارت دفاع بودم، بايد ارتباط نزديكي با او مي‌داشتيم. احمد با همان ويژگي و روحيات دوران جنگ دنبال اين بود كه يك واحد هوايي راه بيندازد كه در صورت حمله دشمني مثل آمريكا بتواند از توان هوايي كه خودش تشكيل مي‌دهد در مقابل آمريكايي‌ها استفاده كند و آنها نتوانند كاري كه در عراق انجام دادند كه تمام نيروي هوايي را در روزهاي اول با جنگ الكترونيك و بمباران زمين‌گير كردند انجام دهند. براي اين كار برنامه ريزي خيلي خوبي كرده بود و مي‌توانست موفق بشود. البته اين كار ادامه پيدا مي‌كند و موفق خواهد بود. چون ما در دوران جنگ چيزهايي ياد گرفته‌ايم كه خيلي مهم است. يكي از آن اصول اين است كه با روشي كه دشمن با شما مي‌جنگد نجنگيد. نكته ديگر اينكه با دشمن مسابقه تسليحاتي ندهيد. اگر بخواهي با قدرت‌ها و قوت‌هاي دشمن مقابله كني موفق نمي‌شوي. شما بايد دشمن را خوب بشناسي، توانايي‌ها و ضعف‌هايش را بشناسي، آنگاه از توان خودت استفاده كني و به ضعف‌هاي دشمن حمله كني. اينها گفتنش ساده است وليكن به كارگيري‌اش مسئله مهمي است. احمد كاظمي در نيروي هوايي دنبال اين بود قدرتي درست كند تا با ضعف‌هاي دشمن كه او شناخته بود مقابله كند. او جنگ آمريكا را با عراق و افغانستان زير نظر گرفته و مطالعه كرده بود. درك كرده بود كه آمريكايي‌ها از چه امكانات و تاكتيك‌هايي استفاده مي‌كنند.

پرورش احمد كاظمي از طريق كلاس آموزش و مانور امكان پذير نيست. احمد كاظمي محصول قدرت نمايي ايران در دوران جنگ تحميلي است. محصول تفكر امام براي پرورش انسان‌ها است. همان طوري كه مهدي باكري و ديگران بودند. دوران جنگ و آن شرايط و خصوصيات و روحيه‌اي كه امام دائم در بين رزمندگان مي‌دميد اين افراد را تربيت كرد. جاي آنها به سادگي پر نمي‌شود. همان روز كه اين حادثه پيش آمده بود به ياد اين حديث افتادم كه وقتي علما از دنيا مي‌روند لا يسدها شيء يعني چيز ديگري نمي‌تواند جايش را پر كند.

احمد كاظمي در شرايط سخت عمليات مي‌توانست فرماندهي و مديريت كند. اين يعني مديريت بحران. يعني كسي كه در شرايط سخت بتواند صلابت خودش را حفظ كند و تصميم عاقلانه و بجا بگيرد. احمد زير آتش دشمن مي‌توانست برنامه ريزي كند و تصميمات سرنوشت ساز بگيرد. اين خيلي مسئله مهمي است. تلويزيون اگر يكي از جلسات تاكتيكي را نشان بدهد مردم مي‌بينند كه احمد كاظمي و امثالهم كساني نبودند كه هر كسي، هر برنامه‌اي از بالا مي‌دهد بگويند باشد. فضاي بسيار آزادي بود يعني ما فضايي آزادتر از فضاي تصميم گيري در دوران جنگ نديديم. بحث‌ها و گفت وگوهايي كه در اتاق جنگ مي‌شد كاملاً آزاد بود. چون در آنجا همه مي‌خواستند كار موفق انجام دهند. هيچ كس در آنجا خودسانسوري نمي‌كرد. يك جا اگر نمي‌شد كاري انجام دهد مي‌گفت نمي‌شود.من يادم است شهيد صياد شيرازي قرارگاهي درست كرد به نام كميل. مي‌خواستند عملياتي انجام دهند از جزيره جنوبي به سمت شمال شرق بصره. صياد شيرازي مي‌خواست اين كار را به عنوان فرمانده ارتش انجام دهد. طرحي داشت كه از نظر ما اين طرح اجرايي نبود. بحث هم كرديم ولي ايشان اصرار كرد كه نه بايد انجام بدهيم. آن موقع من معاون صياد بودم. به احمد كاظمي گفته بودند يگانت در اينجا بايد عمل كند. او هم مي‌دانست اين كار اجرايي نيست. يك روز به عنوان فرمانده نيروهاي هجوم كه بايد اين عمليات را انجام بدهند به اين قرارگاه آمد. با صراحت گفت ما دربست با تمام وجود در حد حرف در خدمتيم. محيطي آزاد بود. اين جور نبود كه بگويند آقا ما فرمانده يگانيم، مي‌گوييم اين كار را بكن بايد بكني. اين خبرها نبود. سپاه وقتي مي‌خواست عملياتي انجام دهد همه يگان‌ها با تمام وجود آن را پذيرفته بودند. بايد اقناع مي‌شدند كه اين كار اجرايي است. اگر قبول نمي‌كردند اجرايي است اصلاً فرمانده سپاه اينها را به كار نمي‌گرفت. مثلاً در عمليات فاو والفجر هشت بعضي از فرماندهان برجسته سپاه و بعضي از يگان‌هاي برجسته گفتند عبور از رودخانه امكان پذير نيست و خطرناك است و اينجا موفق نمي‌شويم. فرمانده سپاه آنها را در عمليات شركت نداد. چون آنها معتقد بودند اين كار اجرايي نيست. آنهايي را كه انگيزه داشتند و مطمئن بودند موفق مي‌شوند به كار مي‌گرفتند. اگر اينها را پخش كنند مردم مي‌فهمند چه محيطي بود كه اينها را پرورش داد كه قدرتمندانه توانستند بجنگند.

* دكتر حسين علايي
منبع : سایت بهداروند

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 وصف ياران سفر كرده / به روايت شهيد احمد كاظمي

 

بنام خدا

..

راستي از كدامشان بگويم، از شهيد اربابي، كه 6 ماه قبل از شهادتش براي من نامه نوشته بود كه من 6 ماه ديگر شهيد مي‌شوم، يا از شهيد زينلي، كه 3 روز قبل از شهادتش مجروح شده بود و تركش خورده بود به يكي از قسمتهاي گردنش، و وقتي به او گفتم آقاي زينلي چه شده است گفت: احمد كمي اينطرف‌تر خورده انشاء الله همين روزها جاي اصلي مي‌خورد و همين هم شد، ديگر چه؟ مثلاً فرياد بزند، داد بزند كه من دارم شهيدمي‌شوم، ببينيد واقعاً كه چه بوده و ما كي‌ها بوديم و چي هستيم و چه بايد بكنيم، گفتم يادم باشد يك قسمت ديگر از اين شهيد برايتان بگويم، ايشان خيلي بچة قدرتمندي بود، همين حالا عكسش را هم كه ببينيد همين را نشان مي‌دهد. يك جايي بود حالا يادم نيست كدام عمليات بود به خط مي‌رفتيم، ايشان موتور را مي‌راند و من هم عقب موتور نشسته بودم يكدفعه روبرو شديم با يك مانع كه موتور نمي‌توانست عبور كند، يك كمي هم من ناراحتي جسمي داشتم، من آمدم پائين اينقدر اين بچه توانا بود كه شايد باور نكنيد، موتور 125 را يك شكلي بلند كرد و آنطرف مانع گذاشت كه من خيلي تعجب كردم، گمان نكنم يك نفر تنها بتواند چنين كاري بكند، آري يك چنين آدمي بود، خيلي هوشيار و باتوان بود.

من اعتقاد دارم و به اين اعتقادم نيز پايبند و راسخ هستم كه هيچكدام از اين بچه‌ها در جبهه به شهادت نرسيدند الا اين كه خودشان خواستند، الا اينكه برنامة قبلي داشتند و اصلاً يك حركت اتفاقي براي هيچ كدامشان نبود، براي من اين مطلب ثابت شد، چون من اكثر اين شهيدان را مي‌شناسم و با آنها از نزديك آشنا بودم يا يك روز قبل از شهادت و يا روز شهادت و يا دو روز قبل از شهادتشان، لحظة شهادت خود را به زبان مي‌آوردند.

خدا مي‌داند من بارها گفته بودم با شهيد خرازي راه افتاديم برويم براي قرارگاه، من جيپ را مي‌راندم و ايشان بغل دست من نشسته بود، آمد نزديك‌تر شد، دستش را گذاشت روي شانه‌ام و گفت: «برادر احمد، من آماده‌ام و هيچ كاري ندارم همين دو سه روزه شهيد مي‌شوم». از اين روشن‌تر و واضح‌تر؟ و همين هم شد. در اوج پيروزي عمليات و در موقعي كه سختيها پشت سر گذاشته شده بود و عمليات رو به اتمام بود (جايي كه اصلاً تصور نمي‌شد) يك گلوله زدند و همان يك گلوله فلسفة شهادت شهيد خرازي شد و يا شهيد باكري، در كنار دجله باهم نشسته بوديم، من رفتم قرارگاه كه آخرين وضعيت را گزارش دهم و صحبت كنيم و براي ادامة عمليات به نتيجه برسيم، من از پيش ايشان به اين طرف دجله آمدم و به قرارگاه رفتم و طولي نكشيد كه برگشتم، آمدم كنار دجله قايقي نبود من را ببرد، با مهدي تماس گرفتم و گفتم: «چه خبر است؟» ايشان جواب سؤال من را نداد و اين جمله را فرمود كه: «برادر احمد بيا اينجا، اينجا جاي بسيار خوب و زيبايي است بيا تا براي هميشه پيش هم باشيم» اين آخرين جملة او بود كه اين كلمه چند لحظه مانده به شهادت اين شهيد عزيز بود.

يك مرتبه به برادران گفتيم كه برويد يك برنامه ريزي بنمائيد هر روز، هر هفته يادي از شهدا بشود، وصيت نامه‌اي از شهدا خوانده شود، خيلي براي حفظ ما مؤثر است كه به ياري خداوند اين كار صورت گرفته، انشاء الله ادامه پيدا كند، كار ارزنده‌اي است، آقايان مسؤل در اين رابطه زحمت مي‌كشند اگر شده هفته‌اي يك روز، و هر چه در وسعتتان هست قسمتي از وصيت نامه يا زندگينامة شهدا را زمزمه كنيد و هميشه به ياد آنها باشيد.

* با تشکر از سایت ساجد

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
 

بنام خدا

..

بي‌شك در تاريخ هر كشور لحظه‌ها و مقاطع حساسي وجود دارد كه سرنوشت ملتي را رقم زده است. هرچند نمي‌توان تمام مقاطع و برهه‌هاي تاريخي و حوادث و پيشامدها را در يك جايگاه و مقام از حيث حساسيت و تاثير گذاري قرارداد اما بي‌گمان همه آنها تا بدان ميزان موثر بوده‌اند كه در لابه‌لاي صفحات تاريخ ماندگار شوند و از يادها نروند.


اين مقدمه براي كسي است كه يادش تداعي تمام خوبي‌ها و صميمت‌ها بود او كه:

خـط مـي‌كشيد روي تـمام سـوال ها

تـعريـف‌ها، مـعادلـه‌هـا و احـتمال‌هـا

خط زد به روي شايد و اما و بعد از آن

خـطي دگـر بـه قـاعده ها و مثال هـا

متحيرم در وصف اين رفته يا بهتر بگويم اين باز آمده چه بنگارم كه شايسته سرداري عاشق باشد. مي‌دانم آن كس كه با عشق مانوس نبوده و دمساز محبت حق و تاب و تب وصال او نباشد و حياتش بدون اين حقيقت سپري شود جز يك لاشه آفتاب خورده در دخمه عفن خاك چيزي نيست و چه خوش شاعر شهر ما گويد:

هر آن كس كه در اين حلقه نيست زنده به عشق

بـر او چـو مـرده بـه فـتواي مـن نـمـاز كـنـيـد

قرار است در اين مجموعه مقدمه‌اي بنگارم! چكنم كه قرعه بنام من رقم خورده است. مني كه از دوستداران قديمي احمد هستم. من وقتي احمد را مي‌ديدم، مثلثي برايم تداعي مي‌شد احمد، قاسم و باقر. اينك اين مثلث يك ضلع خود را از دست داده و محققي آشنا قصد نموده براي دل غريب اين سه يار دبستاني مجموعه‌اي تدوين كند. او را مي‌شناسم عليرغم تمام بي‌مهري‌ها دست از كار نكشيده و مدام مي‌خواند:

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

بگذريم براي احمد نوشتن در اين زمانه، دل حجيمي مي‌خواهد. فعلا از شدت تاثر و اندوه نه قلم ناي حركت دارد كه اين مقدمه سرايي را براي حماسه نامه احمد در پي گيرد و نه حوصله‌ام اجازت مي‌دهد كه آن قدر دلتنگ احمدم كه تنها خدا مي‌داند ولي چه باك كه:

مخور به مرگ شهيدان كوي عشق افسوس

كـه دوسـتان حـقـيقي بـدوسـت پـيوستند

احمد كاظمي فرزند روحي خميني كبير، متولد نجف آباد و در خانه‌اي مذهبي رشد و نمو كرد. تحصيلات ابتدايي و راهنمايي و دبيرستاني را در شهرش سپري نمود و جواني او مصادف با ظهور انقلاب اسلامي و پيروزي آن گرديد.

پس از مدتي با شهيد محمد منتظري بدليل هم شهري بودن اياق شد و راهي اردوگاه‌هاي فلسطين و لبنان شد و به آموزش‌هاي نظامي پرداخت. او حدود شش ماهي آنجا بود و از فتحي‌ها خوشش نيامد و به ايران بازگشت. سپس راهي كردستان شد و با ضد انقلاب بناي جنگيدن را نهاد.

پس از اين كه رژيم عراق در شهريور 59 به مرزهاي جمهوري اسلامي ايران حمله نمود احمد بلافاصله از كردستان به جنوب آمد و در منطقه دار خوين همراه بچه‌هاي اصفهان مستقر شد.

در تاريخ 15/10/59  قرار شد عملياتي بنام عبور از رودخانه كارون از يك سو و از سوي ديگر از سوسنگرد به سمت جفير و از منطقه جفير به سمت پادگان حميد الحاق صورت گيرد. چون كمبود نيرو داشتيم براي اين عمليات از ارتش يك گردان سوار زرهي از لشكر 92 و برادراني از اصفهان كه احمد هم با آنها بود به ما پيوستند.

در آن زمان عمليات عبور از رودخانه با موفقيت انجام شد لكن از طرف جفير برادران موفق نبودند و ما هم به پادگان حميد نرسيديم و دستور عقب نشيني از بني صدر صادر شد. پس از عقب نشيني احمد هم از ما جدا شد.

آنروز احمد و تمامي نيروها مفاهيم ژرفي چون هجرت، حسرت و پرواز را معنا كردند. آنها نمونه‌هاي وارسته و برجسته آفرينش بودند. مردان خدا جوي توفاني، دريا دلان سبز، مرغان دريايي سرگردان در بيكرانكي آسمان وحدت.

آن شب، بوميان قبيله توحيد ننگ شرك را از پاكدامني ذهن خويش ستردند. يادش بخير! شگفتا حماسه‌اي كه در دستهاي آنها باليد.

در روزهاي پاياني سال 1359 در منطقه فارسيات ما آب انداختيم تا بين ما و عراقي‌ها كه فاصله زيادي بود ايمن گردد و خطري متوجه‌مان نشود.

در آن زمان به دستور برادر رشيد به آبادان رفتيم كه بار ديگر احمد را ديدم. او در جبهه فياضيه مشغول شده بود و من هم بعدها به ايستگاه 7 آمدم و قرار شد با هم الحاق نمائيم. زيرا فاصله بين ما چهار كيلومتر بود و دشمن مي‌توانست نفوذ كند. در جلساتي كه دو نفري با هم داشتيم بنا نهاديم خط را ترميم كنيم. اين تعامل تا عمليات شكست حصر آبادان ادامه يافت. در اين عمليات ما در دو محور عمليات كرديم. ما بدليل وضعيت‌مان در شب عمليات سريع به هدفهايمان رسيديم ولي احمد (به دليل حساس بودن محورش براي عراقي‌ها كه يكي از دو پل او در معرض خطر و نابودي قرار مي‌گرفت سخت در برابر احمد مقاومت مي‌كرد) هنوز با هدف فاصله زيادي داشت چون كه روز شد و او هنوز در كنار رودخانه كارون در حال عمليات بود. تعدادي از نيروهايم را فرستادم و از پشت عراقي ها با تفنگ 106 آنها را مورد حمله قرار دادند و همين سبب شد احمد هم به اهداف مورد نظر خود برسد و دشمن پا به فرار گذاشت و در كنار پل تعداد زيادي تانك و نفربر روشن بود كه عراقي‌ها آن‌ها را جا گذاشتند و رو به عقب رفتند.

بعد از شكست حصر آبادان به دليل شهادت جمعي از فرماندهان (شهيد كلاهدوز، شهيد فلاحي، شهيد جهان آرا و...) آقا رحيم مسئول طرح و عمليات مركزي سپاه شد، برادر رشيد كه مسئول عمليات جنوب بود دستور داد تيپ‌ها را تشكيل بدهيم كه من فرمانده تيپ امام حسن مجتبيu شدم و احمد فرمانده تيپ 8 نجف اشرف. عدد يگان‌ها را برادر رشيد و شهيد حسن باقري تعيين مي‌كردند. نام و لقب تيپ‌ها را از خود ما مي‌پرسيدند. احمد و كادر يگان‌اش نام مكان و جغرافياي مشهد امير المومنينu يعني نجف اشرف را برگزيدند كه شهر خودشان هم (نجف آباد) نسبتي با آنجا داشت. اين رابطه ادامه داشت تا پايان جنگ و كمتر عملياتي بود كه من و احمد در آن حضور نداشته باشيم.

در قرارگاه‌ها كه براي جلسات عملياتي مي‌آمديم من و احمد شب و روز همراه هم بوديم. خنده‌هاي احمد و گريه‌هاي او بغض‌ها، دلتنگي‌ها و همه و همه هنوز جلوي ديدگان من‌اند.

كسي چه مي‌داند آن ايام كه فارغ از تعلقات دنيوي و پرستيز و تشريفات بوديم بر ياران عاشق چه گذشت؟ براي هم نه تب كه مي‌مرديم. اگر بر شانه كسي تيري مي‌خورد، شانه‌اي بود تا شتاب كند و در انتظار زخم عشق پيشاپيش قافله بايستد. دريغا كه مادران و مادر احمد نبودند تا نام فرزندان غيور خويش را زمزمه نوحه شادماني كنند.

دريغا كه نبودند تا وصال پسران رشيد را در دشت آرميده تجلي، جشن بگيرند.

اما يادم نمي‌رود كه هميشه و هرگاه چشمهايي در دور دست خاك خون زده را تماشا مي‌كرد و مي‌ديد كه ستاره‌هايي از آسمان مي‌غلطيدند و كوچه‌هاي شهر را، درگاه هر خانه را نور باران مي‌كردند.

در زمان دفاع مقدس در يكي از سفرها به تهران به خدمت حضرت امام خميني(ره) رسيديم و پس از سخنراني و ابراز لطف و محبت ايشان از در اتاق بيرون آمديم. برگشتم و ديدم امام دست آقاي محسن رضايي و علي صياد شيرازي را گرفته و روي هم نهاده و يك دست خود را بالاي دست آنها و دست ديگرشان را زير دستان آنها قرار داده و فرمود با هم برادر باشيد. وحدت داشته باشيد.

من اين صحنه را كه ديدم سريع صدا زدم احمد، احمد نگاه كن عجب صحنه‌اي است! احمد با ديدن اين صحنه چشمانش پر از اشك شد و با ولع عجيبي مي‌نگريست.

برادر نور الله شوشتري كه خود يك احمد كاظمي ديگري است، هم از لحاظ سابقه و هم از لحاظ شهادت، صداقت، درايت و مديريت مي‌گويد «شب حادثه در جلسه‌ايي كه با احمد داشتيم او اين خاطرة ديدار با امام را برايمان گفت. در اين جلسه بحث پيرامون راهيان نور بود. به آنها گفت نشنوم و نبينم كسي در نوشته‌ها و صحبت‌هايش تنها بگويد يا بنويسد ارتش بلكه بايد بنويسيد و بگوييد ارتش قهرمان. ارتش دلاور. كسي حق تضعيف ارتش را ندارد. اين خاطره را گفت و فردا صبح شهيد شد». آن شب احمد در نگاهش درياي رفتن و پرواز موج مي‌زد.

كسي چه ميدانست احمد مي‌رود تا در زادگاه مهدي باكري، آن عزيز دلش تا از زمين به آسمان و از خاك به افلاك رها شود.

بگذريم مقدمه را طول ندهم. يكي از صفات احمد چاره جويي او بود. اين صفت از اوصاف حقيقي و محوري يك فرمانده ميدان است. احمد مي‌گفت من از كودكي چاره جو بودم. او مي‌گفت يكبار با دوستم سوار موتور بوديم و او با سرعت ويراژ مي‌رفت كه از كنار ماشيني رد شديم. رانند ماشين به شدت ترسيد. ما به سرعت مي‌رفتيم كه ناگهان بعد از چند پيچ خطرناك از جاده خارج و واژگون شديم. هم زمان آن راننده از راه رسيد و تا اين صحنه را ديد پياده شد و شروع به فحاشي كرد. من گفتم هيس هيس، دارند فيلمبرداري مي‌كنند و ما در حال بازي كردن در فيلم هستيم. راننده هم سريع آرام شد و راهش را كشيد و رفت و ما از معركه جان سالم بدر برديم.

نمي دانم اينك با اين خاطرات من چگونه سلوك كنم؟

بعد از احمد چشمهاي من از پشت لحظه‌هاي تلخ از ماوراي تباهي، شهر سوخته دلم را مي‌بيند. شهر مشكي پوش مظلوم را، آفاق دوردست و خون رنگ شهر ارغواني است. اي كاش مي‌شد احمد برگردد.

بگذريم برادر عزيزم آقا محسن رضايي علاقه عجيبي به احمد داشت . بقول ايشان هرگاه دلتنگ شهيد مهدي باكري مي‌شد احمد را صدا مي‌زد.

احمد حد وسط بين شجاعت و تهور بود. او با تدبير عمل مي‌كرد. عليرغم سن كمترش نسبت به ما گاهي اوقات مي‌گفت اين كار را نكنيد و ما بعدها علت نهي او را مي‌ديديم كه چقدر مدبرانه بوده است. اين حالت او، او را محبوب آقا محسن كرده بود. من اين شدت علاقه را در گريه‌هاي آقا محسن در تشييع احمد ديدم و اين اولين بار بود كه ايشان اين گونه بي‌مهابا گريه مي‌كرد.

از مهدي باكري گفتم ياد مطلبي افتادم كه بايد او را بر سينه كاغذ بسپارم.

شهيد مهدي وقتي از آذربايجان و آن نامهرباني‌ها جدا شد به جنوب آمد و در سمت جانشين احمد شروع به كار كرد. احمد عجيب به او علاقه داشت به طوري كه در تمامي‌جلسات خصوصي او را همراه خود مي‌آورد و از او مي‌خواست نظر بدهد.

در حقيقت مي‌توانم بگويم كه مهدي از چشم احمد معرفي شد و گل كرد. احمد استاد مهدي بود و مهدي هم حق شاگردي را ادا مي‌كرد و مدام مي‌گفت احمد كاظمي استاد من است.

مدتي بعد آقا محسن دستور داد سپاه آذربايجان يك تيپ مستقل تشكيل دهد. مهدي مسئول پي‌گيري شد و به عنوان فرمانده تيپ 31 عاشورا از احمد جدا شد. اسم تيپ را بدليل اهتمام و علاقه شديد ايرانيان آذري زبان‌ها به اهلبيتu، عاشورا نهادند تا حرارت اين عشق لحظه‌اي خاموش نشود.

آري احمد گرچه با خاكيان مي‌زيست اما از زمره افلاكيان محسوب مي‌شد و لاجرم به آنان باز پيوست. او عاشق بدر منيري بود كه افول نمي‌كرد و نخواهد كرد.

من و احمد زندگي خانوادگي خوبي داشتيم و در كنار هم بودن، لذتي برايمان داشت كه خدا مي‌داند.

بايد مقدمه را به اتمام برسانم. روز ماقبل آخر حادثه يا بهتر بگويم روز محروميت از احمد كاظمي، او به فرودگاه مهرآباد رفت تا راهي اروميه شود ولي بدليل بدي هوا در روز يكشنبه 18/10/1384 او نرفت و برگشت. وقتي به محل ساختمان فرماندهي نيروي زميني رسيد به من زنگ زد و گفت جعفر بيا اينجا تا قدري با هم باشيم. من علي رغم مشغله زياد كارم را رها كردم و به سوي نيروي زميني حركت نمودم. در طول مسير 3 بار زنگ زد و مي‌گفت جعفر نيامدي! كجا هستي! زودتر بيا. وقتي رسيدم او مشغول نماز ظهر بود خواستم به او اقتدا كنم كه سلام داد و من غصه دار شدم. بعد از كلي خوشحالي گفت مايلي به ديدار عزيز جعفري برويم؟ گفتم چرا كه نه. همراه هم به ستاد مشترك رفتيم و در محل كار عزيز نهار خورديم و حدود 2 ساعتي صحبت كرديم. در اين جلسه احمد پاي وايت برد رفت و تمام حادثه سقوط هواپيما C130 ارتشي را توضيح داد و مدام گفت اين حرفهاي من كاملا تخصصي است. من مدتي فرماندهي نيروي هوايي بوده‌ام.

عاقبت جلسه سپري شد و وقت وداع رسيد. چه مي‌دانستم اين ديدار آخر است و ديدار بعدي به قيامت است. آخر دل كه شيدا شود سرگشته مي‌شود و بي قرار! جان عاشق تنها در كوي دوست قرار مي‌گيرد.

چه مي‌دانستم كه حرير جان دارد در تبسم عشق مي‌پيچد. نواي دلچسب بيدار باش در صبح عطر خيز بهاران به مشام مهاجران عاشق شوري ديگر بر پا مي‌كند و در اين ميان اين احمد است كه بي قرار به دنبال لاله زار عشق به صحراي جنون مي‌زند.

احمد بمن رو كرد و گفت جعفر برايم دعا كن شهيد شوم.

دست و پاي خودم را گم كردم. نشنيده گرفتم. احمد چه مي‌گويد؟ آيا حادثه در راه است؟ اين احمد عاشق از آناني است كه افضل بشريت زمانه‌اند در هشت سال دفاع مقدس و در دوراني كه جان انقلاب به ايثار اين پاكبازان نيازمند بود چه خوش درخشيدند و از خطه كردستان تا كوههاي ايستاده غرب و دشتهاي سر سبز شقايق خيز جنوب و از نبرد با گروهك‌هاي مزدور در كردستان قهرمان ايران و هزاران كيلومتر در دل خاك عراق پرچم سرافرازي را در تمام لحظات بر دوش گرفتند تا نام بلند عشق و حماسه را فرياد دهند و اسلام و انقلاب عظيم اسلامي كه تجلي اسلام ناب قرن حاضر است را حفظ نمايند.

با دل گرفتگي به او گفتم احمد تو بايد حالا حالاها خدمت كني انشاءالله وقت رفتن رسيد شهيد مي‌شوي. برق عجيبي در چشمانش درخشيدن گرفت.

سردار جعفري خطاب به احمد گفت: دعا كن شهيد شويم اما نه با هواپيما و ماشين. من هم گفتم هرچه خدا بخواهد آن شود. احمد هم گفت من فقط شهيد شوم حالا به هر طريق كه شد بشود قبول است.

آن روز احمد از من حلاليت طلبيد و اين امر سابقه نداشت.

نمي‌دانم شايد داشت كارهايش را مي‌كرد و من خبر نداشتم. صبح فرداي اين ملاقات در دفترم بودم كه سردار كوثري زنگ زد و آرام ولي با احتياط گفت: از احمد خبر داري؟

ـ او به اروميه قرار بود برود.

ـ ولي مي‌گويند هواپيمايش سقوط كرده!

ـ تا اين خبر را شنيدم نشستم و صدا زدم يا امام زمان.

ـ سردار كوثري گفت من در حال پيگيري‌ام و به شما هم خبر مي‌دهم.

بلافاصله به سردار رشيد زنگ زدم ديدم سردار كوثري به او هم خبر داده و سردار محمد باقري خبرگيري كرده و خبر صحيح را به سردار رشيد رسانده بود. رشيد و باقري هر دو گريه مي‌كردند. سردار رشيد بلند بلند با گريه مي‌گفت امروز 19 سال از عمليات كربلاي 5 مي‌گذرد و امروز همان روز است و احمد رفت پيش حسين خرازي.

اطاقم را خورشيد فرا گرفته بود. براي اين رفتن و پرواز گريه كردم. من گريه مي‌كردم و احمد در دور دست آفاق سپيد پرواز بال مي‌زد. احساس مي‌كردم در ميان همهمه باد و چكه‌هاي كوچك باران نشسته‌ام و به احمد مي‌انديشم.

آن قدر آن لحظه دلم براي احمد تنگ شده بود كه نگو و نپرس. در پي‌گيري‌هايي كه كردم شنيدم قرار بوده هواپيما بعد از پياده كردن احمد و هيئت همراهش به كرمانشاه برود و سردار سليماني را بياورد. به چند جا زنگ زدم و التماس كردم قاسم با هواپيما نيايد. او كمتر از احمد نيست. الحمدالله او از خير پرواز گذشت و زميني به تهران آمد.

اين مقدمه را اين گونه ختم مي‌نمايم كه در اين حادثه گرچه فشار سنگيني بر مقام فرماندهي معظم كل قوا آمد چرا كه سردار رشيدي را از دست داده بود ولي دل من براي قاسم سليماني و باقر قاليباف بيشتر مي‌سوخت. آنها عجيب يار هم بودند. خانه‌هاي آنها در يك شهرك كنار هم بود و آنها هميشه با هم مشاوره داشتند و لو براي يك سفر مشهد. من براي آنان از خدا صبر جميل درخواست مي‌كنم.

.... الحاصل تمام اين حرفها را نوشتم تا بگويم برادر محترم جناب آقاي دكتر محمد مهدي بهداروند قصد كرده براي احمد مجموعه‌اي تهيه كند و من هم قصد كردم در اين كار لازم و ضروري داخل شوم و اداي دين به احمد نمايم. تنها در اين سطور آخر به احمد مي‌توانم بگويم:

احمد دلم براي تو تنگ شده است. دلتنگ توام. آدم مگر چقدر مي‌تواند صبوري كند؟ چقدر مي‌شود نشست و تنهايي تو چقدر زيبا بود. چقدر سخت. به دشواري روزگار تلخ فراق. گرچه غريبانه و صبور رفتي و خواستي لحظه‌هاي ناب مكاشفه شهداء را ثبت كني ولي بدان با پروازت همه ما را زمين گير كردي. به فروغ بسطامي اقتدا مي‌كنم خاتمه را كه شيرين نوشت:

 

كـي رفـته‌اي زدل كـه تـمنا كـنم ترا

كـي بـوده‌اي نـهفته كـه پيدا كنم ترا

غيبت نكرده‌اي كه شوم طالب حضور

پـنهان نـگشته‌اي كـه هويدا كنم ترا

با صد هزار جلوه بيرون آمدي كه من

بـا صـد هـزار ديـده تـماشا كـنم ترا

 

تهران ـ ستاد كل
محمد جعفر اسدي

منبع : سایت بهداروند

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 شرح ماجرا
 

بنام خدا

..

ساعت حوالي يازده صبح بود كه زنگ تلفن همراهم مرا متوجه خود او كرد. از آن سوي تلفن صداي شكسته و بغض آلود الهام در حالي كه امانش را بريده بود گفت احمد كاظمي هم آسماني شد و تلفن قطع شد.

دعا كردم با من شوخي كرده و خواسته سر به سرم بگذارد. آخر او مي‌دانست من وابستگي عجيبي به احمدها واحمد كاظمي داريم. دل شوره داشتم. رأس ساعت 30/13 ظهر ازجلسه‌اي كه در صدا و سيما داشتم خارج شدم و در انتظار خبر ساعت 14 بودم. به هيچ جا زنگ نزدم، از ترس اين كه خبر رفتن را بشنوم. ازتلفن به خاموش كردن آن بسنده كردم.

عاقبت زنگ خبر 14 بعد از ظهر به تلخي نواخته شد. ثانيه‌ها بسان سالي مي‌گذشتند.

به هر جان‌كندني بود لحظات سپري شد و گوينده خبر اعلام كرد:

صبح امروز يك فروند هواپيماي نظامي (جت فالكون) حامل فرمانده‌ي نيروي زميني سپاه در حوالي اروميه، سقوط كرد و همه‌ي ‌12 سرنشين آن به شهادت رسيدند. تشييع پيكر اين شهدا، روز عيد سعيد قربان در تهران انجام مي‌شود.

گمانه زني‌ها شروع شد. دوست و دشمن تحليل مي‌كرد. هنوز از غم شهداي هواپيماي 130C ارتش فارغ نشده بوديم كه اين حادثه هم مزيد بر آن شد. ستاد كل نيرو‌هاي مسلح دليل سقوط اين هواپيما را نقص فني در هر دو موتور آن عنوان كرد. در اطلاعيه‌ي ستاد آمده بود:

«با نهايت تاسف و تاثر سانحه‌ي سقوط هواپيماي فالكن سپاه كه ساعت‌30 / ‌9 صبح امروز در حدود ‌10 كيلومتري فرودگاه اروميه به خاطر نقص فني در هر دو موتور آن با زمين اصابت كرده را به اطلاع عموم مي‌رساند. اين هواپيما حامل سردار كاظمي فرمانده‌ي نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و سردار سعيد مهتدي فرمانده لشكر پياده مكانيزه ‌27 محمد رسول اللهr و ‌9 نفر ديگر از همراهان بود كه عازم ماموريت عملياتي بودند. شهادت اين عزيزان را به محضر مقام معظم رهبري و فرماندهي معظم كل قوا، فرماندهان و مسوولان، پاسداران عزيز سپاه و خانواده‌هاي محترم‌ آن‌ها تسليت مي‌گوييم. سردار سرلشكر كاظمي در سالروز عمليات كربلاي ‌5 پس از ‌19 سال فراق به شهداي اين عمليات و همسنگر شهيدش شهيد خرازي پيوست. راه پر افتخار او و ساير شهداي دفاع مقدس همواره پر رهرو باد».

معاون روابط عمومي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي هم، جزييات حادثه‌ را اين گونه تشريح كرد:

«حدود ساعت ‌9:30 دقيقه صبح امروز يك فروند هواپيماي فالكن سپاه پاسداران كه براي ادامه‌ي بازديدهاي دوره‌اي فرماندهي محترم نيروي زميني سپاه پاسداران از مناطق مختلف كشور صورت مي‌گرفت و عازم منطقه‌ي غرب كشور بود در حوالي روستاي آيدانلو در مسير هوايي ميانه ـ خوي سقوط كرد و تمامي يازده سرنشين آن كه از فرماندهان و كاركنان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بودند به شهادت رسيدند».

در بين فرماندهان سردار احمد كاظمي فرمانده‌ي نيروي زميني سپاه و تعدادي از معاونين ايشان و هم‌چنين از خدمه‌ي پروازي نيروي هوايي سپاه نيز حضور داشتند. بر طبق شواهد و قرائن و مكالمات خلبان در محدوده‌ي فرودگاه اروميه خلبان ابتدا بر اساس اعلام خود گزارش نقص فني در چرخ‌هاي هواپيما را مطرح مي‌كند و بعد از مدتي مجددا اعلام مي‌كند كه موتورهاي هواپيما از كار افتاده است. شواهد و قرائن نيز نشان مي‌دهد كه خلبان تلاش خود را جهت نشاندن هواپيما در سطح جاده انجام داده است، اما متاسفانه به خاطر شرايط خاص منطقه‌اي اين اتفاق نمي‌افتد و هواپيما با زمين برخورد مي‌كند و كليه‌ي سرنشينان به شهادت مي‌رسند». اسامي شهيدان اين حادثه را بدين ترتيب اعلام مي‌گردد:

1.      سردار سرلشكر پاسدار احمد كاظمي فرمانده‌ي نيروي زميني سپاه

2.      سردار سرتيپ پاسدار سعيد مهتدي جعفري فرمانده‌ي لشكر ‌27 محمد رسول‌الله

3.      سردار سرتيپ پاسدار سعيد سليماني معاون عمليات نيروي زميني سپاه

4.      سردار سرتيپ پاسدار نبي‌الله شاه‌مرادي معاون اطلاعات نيروي زميني سپاه

5.      سردار سرتيپ پاسدار خلبان عباس كربندي مجرد فرمانده‌ي پايگاه هوايي قدر نيروي هوايي سپاه و خلبان يكم پرواز

6.      سردار سرتيپ پاسدار غلامرضا يزداني فرمانده‌ي توپخانه‌ي نيروي زميني سپاه

7.      سردار سرتيپ پاسدار صفدر رشادي معاون طرح و برنامه‌ي نيروي زميني سپاه

8.      سردارسرتيپ پاسدار خلبان احمد الهامي‌نژاد فرمانده‌ي دانشكده‌ي پروازي نيروي هوايي سپاه و كمك خلبان

9.      سردار سرتيپ دوم پاسدار حميد آذين‌پور رييس دفتر فرماندهي نيروي زميني سپاه

10.  سرهنگ پاسدار مرتضي بصيري مهندس پرواز

11.  برادر پاسدار محسن اسدي افسر همراه فرمانده‌ي شهيد نيروي زميني سپاه

سردار ربيعي در ادامه به توصيف مختصر احمد پرداخت و گفت: شهيد احمد كاظمي از فرماندهان دلير، شجاع، مخلص و دلسوز سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در دوران دفاع مقدس و پس از آن بود كه كارنامه درخشان رشادت‌ها و فداكاري‌هاي او در طي ‌8 سال دفاع مقدس به ويژه در هنگام فرماندهي لشگر ‌8 نجف هرگز از ياد يادگاران آن دوران و ملت ايران نخواهد رفت.

هم‌چنين پس از دوران جنگ و در زمان وقوع سانحه‌ي غم‌انگيز و دلخراش زلزله‌ي بم كه هزاران تن از هموطنانمان جان باختند، تلاش و خدمات ارزشمند و بي‌ادعاي سردار كاظمي كه در آن روزها فرمانده‌ي نيروي هوايي سپاه بود و در طول زمان انجام عمليات امداد و نجات ساعت‌ها و روزها تلاش بي‌وقفه‌اي از خود نشان داد در خاطر ملت ايران ثبت شده است.

نيروي زميني با شنيدن خبر سقوط هواپيماي تو، به عزاخانه‌اي مبدل شد كه نگو و نپرس. همه گريه مي‌كردند حتي آنان كه با تو سر ياري نداشتند.

ما زمينييان با رفتن تو احساس غريبي كرديم ولي تو بر بلنداي برج رها از تعلقات ايستاده بودي و به آن سوي افق مي‌نگريستي.

در اين لحظه دوست داشتم حالات چند نفر را از نزديك شاهد باشم، اول فرماندهي كل قوا، دوم قاسم سليماني، سوم باقر قاليباف. تمام دوستان و ارادتمندانت راهي اروميه شدن از سرداران گرفته تا سربازان عاشق صداقت و تواضع تو. اروميه باز هواي شهيد باكري را كرده بود. شهر را با پارچه‌هاي عزا آذين بسته بودند وعكس‌هاي تو بر سر هر چهار راه به وارد شدگان به شهر باكري خوش آمد مي‌گفت. در بدو ورود به قرارگاه حمزه سيد الشهداء، كه مامن و مامواي تو بود فرود آمديم كه حكايت منتظران تو، حكايت نيروي زميني را داشت. همه گريه مي‌كردند. كسي حوصله كسي را نداشت.

سردار روح الله نوري فرماندهي قرارگاه حمزه در حالي كه اشك امانش نمي‌داد با آن نجابت لري‌اش مي‌گفت:

در مدت فرماندهي خود، حدود 4 بار به قرارگاه ما احمد آمده بود. روز دوشنبه هم براي استقبال از ايشان به فرودگاه اروميه آمده بوديم تا از او كام بگيريم.

هواپيما براي لحظاتي بر فراز فرودگاه ظاهر شد ولي برج اعلام كرد كه هواپيما نقص فني پيدا كرده است. دلهره عجيبي پيدا كرديم. تنها و تنها تند و تند دعا مي‌كردم. يكي از نيروها را فرستادم برج مراقبت تا برايم خبر بياورد. لحظاتي بعد در حالي كه چهره‌اش همچون گچ سفيد شده بود برگشت و با تلاطم عجيبي گفت: سردار سردار برج مي‌گويد هواپيما حوالي مهاباد ارتباط راديويي‌اش قطع شده است.

زانوهايم سست شد، آرام گفتم يا حسين و با بيسيم فرماندهي نيروي انتظامي استان را دستور دادم تمام نيروهايت را آماده باش بده برايم خبري بياورند.

چه خبري؟ خبر حضور يا عروج؟ آمدن يا رفتن؟ با تمام نيروهايم با ماشين از فرودگاه خارج شدم كه فرماندهي نيروي انتظامي استان گفت در حوالي آيدين فرماندهي يكي از پاسگاه‌ها گزارش داد الان صداي انفجاري مهيبي رخ داده است. ديگر به ادامه صحبت ترتيب اثر نداديم و سريع به سمت حادثه حركت نمودم. تنها به راننده مي‌گفتم گاز بده شايد فرجي شود! اميد داشتم احمد سالم باشد! مجروح باشد! لااقل زنده باشد! با تمام توانم آيه امن يجيب را مي‌خواندم و بي هيچ خجلتي از همراهانم گريه مي‌كردم و خدا را به شهيد باكري قسم مي‌دادم يك بار ديگر صداي احمد را بشنوم.

زبانم لال وقتي رسيدم هواپيما به زمين خورده بود و جمعيت زيادي اطراف او را گرفته بودند. با هزار اميد به سوي فالكون شروع به دويدن كردم كه گريه جمعيت مرا از حركت منصرف كرد.

 به هزاران جان كندن وارد هواپيما شدم و ديدم همه به خواب خوش رفته بودند. لباس‌هاي سبز، درجه‌اي كه مقام معظم فرماندهي كل قوا بر شانه‌اش نهاده بود، چهره مظلوم و دوست داشتني او، همه و همه با من حرف مي‌زدند. ديگر تحمل نداشتم. در كنار جنازه‌ها در شب عرفه براي غربت احمد بلند بلند و عاشقانه گريستم و از ماندن خويش شرمنده بودم.

با هر بدبختي بود اجساد مطهر را بيرون برديم هم غسل داديم و هم كفن نموديم. خدا مي‌داند آن ايام بر من چه گذشت؟

از روضه خواني سردار نوري تمام فرماندهان گريه مي‌كردند و سراغ احمد را مي‌گرفتند. نيازي به مقتل خواني نبود. شب عرفه در راه بود و حزن عجيبي بر فضاي قرارگاه، اروميه و... حكومت مي‌كرد.

سردار نوري مي‌گفت: واكمن آجودان سردار كاظمي را نيروهايم برايم آوردند او را روشن كردم تنها يك دقيقه صداي آجودان احمد را شنيدم كه مي‌گفت ما در حال نشستن در باند فرودگاه اروميه هستيم، دو موتور هواپيما از كار افتاده است، چرخ‌هاي هواپيما باز نمي‌شود.. يا حسين... و صداي طلب صلوات كه ظاهرا صداي احمد بود به گوش مي‌رسيد.

آن شب نمي‌دانم بر من چگونه گذشت ولي من هر لحظه مي‌خواندم «كاش امشب به سحر صاعقه نازل گردد».

صبح سه‌شنبه تابوتها را براي تشييع به سينه خيابان نهادند. تو گويي تمام اروميه‌ايي‌ها آمده بودند. گويي باز تشييع باكري بود. ما آن روز تو را تشييع نمي‌كرديم كه سوره صبح را بدرقه مي‌كرديم.

در تهران اولين كسي كه خود را به تابوت تو رساند آقا محسن بود كه پهناي صورتش از اشك خيس شده بود.

عكس و تابوت تو را مي‌بوسيد و با خود چيزهايي مي‌گفت. همراه تابوت تو قدم بر مي‌داشت در حالي كه گويي تمامي وجودش سرشار ازعشقي بود كه با هيچ چيز قابل مقايسه نبود.

تمام جمعيت دلش را به اين عاشق آسماني سپرده بودند. در چشم بهم زدني تشييع به پايان رسيد اما غم تو تازه شروع شده بود و هر لحظه اوج مي‌گرفت.

مانده بودم اين روز را چگونه ثبت نمايم. گزارش اين روز را چگونه بنگارم؟

نتوانستم و هنوز هم نمي‌دانم... نمي‌فهمم بزرگي و عظمت تو را چگونه توصيف كنم ولي دوست دارم عاشقانه از تو بنويسم از تو از روزهايي كه دراوج عشق بودي. كي فراموش كنم كه احمد من تمام غربت دلش را در سينه پنهان اشكهايش فرياد مي‌كرد. تمام پريشاني نگاهش را در التهاب بيكرانه اندوه پنهان مي‌كرد.

سرانجام قرار شد به تهران باز گرديم. جمعيت تابوت‌ها را رها نمي‌كردند. احمد كلي خاطره‌هاي ريز ودرشت در اين استان و شهر و كوچه و خانه‌ها داشت. مگر براحتي مي‌شود از احمد دل بريد!

درست همان جا كه گمان مي‌بري انتهاي وادي مصيبت است، آغاز مصيبت تازه‌اي است. سخت تر و شكننده تر.

احمد كاش بودي و فرماندهان هم رزم خود را مي‌ديدي چگونه به تابوت تو مي‌نگريستند. آنان يقين داشتند كه دل سپردن وجان باختن، شيوه عاشقان است كه در طريقت عشق، دل به خيال جمال دوست مي‌سپرند و در اين راه، جان مي‌بازند. تو بهتر مي‌داني كه دل باختن و قصه پرداختن در حقيقت عشق رسم ديرينه عشاق است؛ اما با همه تكرار، نامكرر مي‌نمايد:

يك قصه بيش نيست غم عشق، وين عجب كز هر زمان كه مي‌شنوم، نامكرر است.

ديدن فرزندانت دنيايي از خاطراتت را تداعي مي‌كرد. آهسته در گوش جمعيت كسي مي‌گفت: اگر از عشق مي‌خواهي بگويي، اگر مي‌خواهي از عاشقان بگويي، بايد مرزهاي و هم را در نوردي و به آن سوي اين ديوار‌ها ممتد برسي!

هواپيما از زمين بر مي‌خيزد كه يكي از سرداران دستنوشته تو را خطاب به رزمندگان لشكر عاشورا نشانم مي‌دهد. با حرص و ولع زيادي آن را مي‌خوانم در بالاي آن نوشته شده اين دست نوشته مربوط به 27 شهريور ماه سال 1384 و بمناسبت نيمه شعبان، ‌ميلاد منجي عالم بشريت حضرت مهدي(عج) است.

«سلام بر شهيدان راه خدا و سلام بر دليرمردان و شيران روز و زاهدان شب، سلام بر شهداي خطه شجاعان، مردان ايثار، مجاهدان راه خدا و يادگاران دفاع مقدس.

سلام بر همرزمان و ياوران امام (ره)، شهيدان حميد و مهدي باكري. سلام بر شما رزمندگان كه يكايك ايستاده‌ايد، پشت در پشت هم، گوش به فرمان «سيد علي»، پا جاي پاي حميد و مهدي رو به كربلا به قدس با آرزوي مولايمان.

در آستانه زادروز ميلاد منجي عالم بشريت با شما عهد مي‌بندم كه از ايستادگي و دلدادگي شما بر خود ببالم و پاسدار ارزشهاي والايتان باشم».

فرمانده نيروي زميني سپاه

سرتيپ پاسدار احمد كاظمي

 

در هواپيما هر كس خاطره‌اي از تو مي‌گفت. يكي از شبهاي ماه مبارك رمضان مي‌گفت. ديگري از لشكر 8 نجف مي‌گفت. يكي از مكالمه تو ومحسن در شهادت باكري مي‌گفت و...

من ساكت و تنها گوش شده بودم و مي‌شنيدم سردار احمدي در حالي كه از پنجره هواپيما بيرون را نگاه مي‌كرد مي‌گفت: وقتي آقا محسن خبر شهادت احمد را شنيد بشدت متاثر شد و من براي اولين بار گريه او را ديدم. او باحزن خاص خود مي‌گفت شهادت احمد كاظمي زنده كننده داغ شهادت خرازي، باكري و همت بود براي من.

شنيدن احمد از زبان آقا محسن شنيدني بود. شيرين وبا صفا احمد را به تصوير مي‌كشيد و مي‌خواند:

ملت، خاطره رشادت‌ها و دلاوري‌هاي ‌مانند كاظمي را در دفاع مقدس فراموش نخواهد كرد. احمد كاظمي، سردار خط‌شكن جبهه‌هاي اسلام كه در نبرد، به مولاي خود عليu تأسي مي‌كرد، در ايام روحاني عرفه به خون خود آراسته شد و به ديدار معبود شتافت.

ملت ايران، يكي از قهرمانان ماندگار خود را از دست داد. احمد كاظمي، بهترين برادر من بود كه هر بار به سيماي معنوي او نگاه مي‌كردم، آرامش مي‌يافتم. دنيايي سخن ناگفته از رشادت‌هاي كاظمي وجود دارد كه در فرصت مناسب، براي ثبت درتاريخ به بازگويي آن خواهم ‌پرداخت.

يادم آمد روايت آقا محسن كه خبر شهادت مهدي باكري را از زبان احمد در پشت بي‌سيم در عمليات بدر شنيد واين لحظات را اين گونه بيان مي‌كرد:

مهدي [باكري] چون حساسيت منطقه را مي‌دانست، رفت آنجا مقاومت کرد. من تلاشي را که او در بدر کرد، در هيچ يک از فرماندهان جنگ نديده بودم. شرايط مهدي خيلي عجيب و پيچيده بود. پشت سرش يک پل پانزده کيلومتري بين جزيره شمالي تا آنجا بود، که با يک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کيسه‌اي هم حدود پنج شش کيلومتر راه بود. خود کيسه‌اي که اصلا وضع مناسبي نداشت. مهدي خودش با همان پنج شش نفري که آن جا بودند تا آخرين لحظه مقاومت کرد.

من خسته شده بودم. کمي قبل از اينکه سختي‌ها بيشتر شود رفتم به آقا رحيم و آقاي رشيد گفتم: «شما مواظب بي‌سيم‌ها باشيد تا من ده دقيقه استراحت کنم برگردم.» تاکيد هم کردم که زود بيدارم کنند. ربع ساعت خوابيدم که آمدند بيدارم کردند. به قيافه‌ها نگاه کردم، ديدم فرق کرده‌اند. گفتم: چي شده؟ نگران مهدي شدم، به خاطر حساس بودن منطقه کيسه‌يي شكل. با احمد کاظمي تماس گرفتم، پرسيدم: «موقعيت؟»

گفت: «ديگر داريم مي‌آييم عقب. منتها روي پل ازدحام است. وضع ناجوري پيش آمده. مي‌ترسم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانيم اين طرف اسير شويم.»

آن پل دوازده کيلومتري داستان عجيبي براي خودش داشت. در آن عقب‌نشيني توانست سه برابر تناژ استانداردش نيرو و ماشين را تحمل کند و نشکند.

به احمد گفتم: «مهدي کجاست؟ حالش چطورست؟»

گفت: «مهدي هم هست. پيش من است. مسئله ندارد.»

ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. رفتم توي فکر که نکند مهدي شهيد شده باشد. گمانم به آقاي رشيد يا آقا رحيم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس مي‌کنم بايد براي مهدي اتفاقي افتاده باشد و شما هم مي‌دانيد.»

گفتند: «نه، احتمالاً بايد زخمي شده باشد و بچه‌ها دارند مداوايش مي‌کنند.»

گفتم: «تماس بگيريد بگوييد من ‌مي‌خواهم ‌با مهدي حرف بزنم!»

طول کشيد. ديدم رغبتي نشان نمي‌دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم «احمد! چرا حقيقت را به من نمي‌گويي؟ چرا نمي‌گويي مهدي شهيد شده؟»

احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بايستم، پاهام همان طور بي‌سيم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت‌ها گريه کردم.

آري هرم آتش جنگ و دغدغه دفاع از ارزش‌هاي الهي و ميهني نگذاشت احمد لحظه‌اي در دايره مكان و زمان قراري داشته باشد. او در خدمت به نظام شهيدان اسلامي لحظه‌اي درنگ ننمود.

احمد با رفتنش داغ به دل بچه‌ها گذاشت. او خود بارها در نيروي هوايي، جلسات عمومي، خصوصي، در ميان جمع خانواده گفته بود كه انتهاي اين مسير كجاست.

احمد جمعه قبل از پرواز، در خانه شروع به نوشتن وصيت نامه كرد كه مورد اعتراض بچه‌ها واقع شد. او عاري از تعلقات شده بود و طبيعي است كه دل در گرو چيزي نداشته باشد. او آمده بود در نيروي هوايي به شهادت برسد اما به امر سيدش به نيروي زميني رفت ولي با هواپيماي نيروي هوايي و در منطقه مهدي باكري آخرش آسماني شد.

احمد عزيزم! خوش باش كه نخلستانهاي سوخته كه امروز در آبادان و خرمشهر سبز و شادابند، نماز‌هاي شبانگاهي و نياز‌هاي سجدگاهي تو را هنوز به ياد دارند و هرگز فراموش نخواهند كرد.

اجساد مطهر شهدا را براي حضور در مراسم روز عرفه بنا به دعوت مديرعامل مصلي امام خميني سردار علايي به مصلي آوردند و دعاي عرفه با حضور احمد و همراهانش قرائت شد. مراسم عزاداري حزن انگيزي بود. اقامه نماز بر پيكر مطهر شهدا توسط آيت الله موحدي كرماني صورت گرفت.

در تهران تو را به معراج بردند تا فردا رهبرت به ديار تو بيايد. او تلافي كرد و در اول صبح عيد قربان، زائر تو شد.

وقتي مي‌آمد شكسته بود ولي مقتدر. محزون بود ولي با ابهت. همه بچه‌هاي جنگ آمده بودند، محسن رضايي، شمخاني، كوثري، فضلي، قاسم، فدوي، باقر قاليباف، ‌مرتضي قرباني، غلامعلي رشيد، رحيم صفوي،... و با ديدن او كلي گريه كردند. او تنها زير لب وقتي تابوت را فاتحه مي‌داد. زمزمه‌اي مي‌كرد كه نمي‌دانم چه مي‌گفت. ولي وقتي سير با تو و توها نجوا كرد رو به جمعيت كرد و در حاليکه خانواده‌ي شهداي سانحه‌ي اخير، دکتر محسن رضايي، سردار صفوي و... گردايشان جمع شده بودند گفتند: اين‌ها هم رفتند و ما هنوز هستيم. جمعيت يكدست بغض پنهان خود را شكسته و هاي هاي گريستند.

ايشان در ادامه خاطره‌اي از ديدار با شهيد کاظمي را نقل کردند: كه حدود دو هفته پيش شهيد کاظمي پيش من آمد و گفت: «من دو خواسته و آرزو دارم. يکي آنکه رو سفيد باشم و ديگر آنکه شهيد شوم.» من به او گفتم که براي شما حيف است که بميريد، شما مستحق شهادت هستيد. اما نه به اين زودي، اين نظام هنوز به شما نياز دارد. در آن جلسه به شهيد کاظمي گفتم «روزي که خبر شهادت صياد شيرازي را به من دادند گفتم، شهادت حق او بود.» با ذکر اين خاطره ديدم در چشمان شهيد کاظمي اشک جمع شده است. در اين لحظه او به من گفت: ان شالله خبر من را هم به شما بدهند.

اين سخن ايشان با گريه اطرافيان همراه بود.

ديدن اين صحنه‌ها دل سنگ را كباب مي‌كرد. عاقبت هودج‌هاي سبز بر شانه زخمي مردم نجيب قرا رگرفت و تو را در روز عيد قربان بدرقه آخرت كردند.

قرا رشد بنا به وصيتي كه كرده بودي راهي اصفهان شوي و در جوار حسين خرازي جاي گيري.

از فرداي تشييع هر كه هر چه از تو داشت نگاشت و غم سنگين خود را سبك جلوه مي‌داد ولي مگر مي‌شد؟

علي آقاي شمخاني مي‌گفت: شهيد احمد كاظمي وجود دروني خود را در دوران دفاع مقدس كشف كرد و صيقل داد و از روزهاي آغازين شروع جنگ در منطقه‌اي در حوالي اهواز اولين خط پدافندي عليه دشمن را ايجاد كرد و با مرور زمان لشكر 8 نجف اشرف را در منطقه اصفهان شكل داد.

شهيد كاظمي در تمامي عملياتهاي هجومي جمهوري اسلامي ايران مشاركت داشت و نيروهاي گسترده‌اي را در حوزه‌هاي مختلف نظامي تربيت كرد. سردار كاظمي پايه گذار اولين واحد زرهي سپاه پاسداران در ايام دفاع مقدس به شكل منظم بود. در حقيقت شهيد كاظمي يكي از بازماندگان دفاع مقدس بود كه از قدرت تخيل و تسلط بر شرايط ويژه برخوردار بود.

امير علي اميري نوشت: هر از چندگاهي که همرزمان دوران دفاع مقدس به بهانه‌اي گرد هم جمع مي‌شوند، خواسته و ناخواسته زبانشان به ذکر خاطرات آن دوران به يادماندني گشوده شده، با حسرت آن‌ها را بازگو مي‌کنند. همين ماه رمضان بود، همه همرزمان در منزل فرمانده دوران جهاد الهي خود جمع بودند. پس از اقامه نماز و افطار، طبق سنت همه ساله جمع صميمي ياران روزهاي سخت ولي شيرين آن روزگاران دوباره حلقه شد. چهره فرماندهان را انسان ناخود آگاه در هيبت همان روزها مي‌ديد، وقتي اين حلقه تشکيل مي‌شود همه همان برادرهاي صميمي دوران دفاع و قرارگاه‌هاي ميدان جهاد و فداکاري مي‌شوند؛ و کوپال‌ها، درجه‌ها و منصب‌ها به کناري زده مي‌شود، صميمي‌تر از هميشه يکديگر را در آغوش مي‌گيرند.

برادر محسن رضايي نمي‌تواند علاقه ويژه خودش به حاج احمد کاظمي را مخفي نگه دارد و از حاج احمد مي‌خواهد براي ياران قديمي خاطره تعريف کند. او اصرار مي‌کند که حاج احمد خاطره آخرين وداعش با آقا مهدي باکري را دوباره و صد باره روايت کند. طبق معمول حاج احمد سعي مي‌کند اين کار را به ديگران بسپارد. به اسم مي‌گويد: علي آقاي فضلي خاطره بگويد، حاج قاسم سليماني بگويد، آقا مرتضي شما بگو، اما همه دوست دارند احمد با همان لهجه شيرين و با آن چهره دوست داشتني که گاهي هم با کمي خجالت زدگي زيبا تر و دلنشين تر مي‌شد حرف بزند. بالاخره او شروع مي‌کند.

حاج احمد کاظمي آخرين فرمانده در عمليات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدي باکري با او صحبت کرده بود. شايد هم آقا مهدي آخرين کلماتش را با حاج احمد در ميان گذاشته بود. بعد از آن آخرين تماس بين اين دو ديگر صدايي از شهيد باکري شنيده نشده. حاج احمد که زير تصوير بر ديوار نصب شده شهيد باکري و ديگر فرماندهان شهيد نشسته و خاطره را روايت مي‌کند، آن قدر با حسرت حرف مي‌زند که با همه وجود لمس مي‌کني هر لحظه آرزوي رسيدن به آقا مهدي را در دل دارد. او مي‌گويد که آقا مهدي با چه اشتياقي در آستانه وصال معبود و معشوق هميشگي‌اش با او حرف مي‌زده. وقتي مي‌خواهد جملاتش را تمام کند و بگويد ديگر از آن طرف بي سيم صدايي نيامد، بغض راه گلويش را مي‌گيرد. احمد و مهدي خيلي با هم رفيق بودند. لشکر 8 نجف و لشگر 31 عاشورا دو بازوي توانمند سپاه اسلام بودند که اين دو، فرماندهان آن بودند.

حاج احمد گفت: اجازه بدهيد حاج قاسم هم حادثه جالبي را که اين روزها در مورد جنازه يک شهيد بسيجي در عراق اتفاق افتاده را براي دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل مي‌کند که چگونه يک بسيجي شهادت خود را در جبهه پيش بيني مي‌کند و با استفاده از کارت و پلاک يک اسير عراقي زمينه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم مي‌کند و حال سال‌ها پس از مفقوديت، يک خانواده عراقي آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رسانده‌اند تا به خانواده‌اش خبر دهد.

وقتي از بسيجي‌ها حرف زده مي‌شد، حاج احمد با ولع خاصي گوش‌ها را تيز مي‌کرد و انگار به همه عالم فخر فروخت که سال‌هاي عمرش را بسيجي‌ها سپري کرده و حالا هم که فرمانده نيروي زميني سپاه است، بسيجي مانده است. او بسيجي زيستن را افتخار خود مي‌دانست و شجاعت و صداقت و اخلاص و فداکاري بسيجي وار او هميشه در رخسارش موج مي‌زد. حاج احمد و لشگرش در زمان جنگ مايه دلگرمي همه رزمندگان بودند. محوري که قرار بود لشکر احمد کاظمي عمل کند، هميشه در برآوردها قرين پيروزي تلقي مي‌شد. خيلي‌ها در آن دوران نمي‌گفتند لشکر 8 نجف، مي‌گفتند لشکر احمد کاظمي! در محاورات، اين لشکر با آن همه رزمنده زبده و شهداي بزرگي که تقديم انقلاب کرده و اسم عظيمي که بر آن بود، بيشتر به نام احمد کاظمي شناخته مي‌شد. آخر حاج احمد به همراه بچه‌هاي نجف آباد خودش از اول اين لشکر را درست کرده بود و تا آخر هم فرمانده آن بود. رشادت‌ها و پيروزي‌هاي چشمگير اين لشکر در دوران دفاع مقدس هميشه با نام احمد کاظمي آميخته بود. او براي رزمندگان لشکر نجف نه تنها فرمانده که پدر، برادر بزرگتر يار و ياور و دلسوز و خدمتگزار بود.

گر چه هيچ کس نمي‌دانست اين آخرين افطاري جمع صميمي فرماندهان است که احمد کاظمي براي رفقايش خاطره مي‌گويد، چهره حاج احمد اما حکايت از آن مي‌کرد که اين سردار بزرگ خيلي براي باکري دلتنگ شده است. دعاي او براي اين که شهادت نصيبش شود خيلي خالصانه و با دلي پر از حسرت به زبانش جاري شد: خدايا به حق حضرت زهرا (س) حتي اگر گناهکاريم، به خاطر دوستان شهيدم، شهادت را نصيبمان کن! حاج احمد را همه دوست داشتند. همه با حاج احمد شوخي داشتند، او با همه صميمي بود انگار او ميهمان و بقيه همه ميزبان اويند. دو سه ماهي از فرمانده نيروي زميني شدن او نمي‌گذرد او گفته بود فکر مي‌کردم در نيروي هوايي شهيد شوم اما نشد و حالا باز به نيروي زميني آمده و لحظه شماري مي‌کنم. نيروي زميني ميعادگاه شهيدان بزرگ سپاه است: شهيداني چون باقري اولين فرمانده نيروي زميني سپاه، باکري، خرازي، همت، زين الدين و... فرماندهان لشکرهاي نيروي زميني از اين پايگاه پرواز ابدي خود را آغاز کردند و حاج احمد هم عضو همين گروه بود و به نيروي زميني بازگشته بود و در کسوت فرماندهي اين نيرو آماده پرواز شده بود.

او در آستانه عيد قربان وجود خود را که هميشه آماده قرباني شدن در راه خدا و اعتلاي اسلام بود به جهان آفرين تقديم نمود تا دوباره خون باکري‌ها در پيکر جامعه جاري شود چه زيباست که احمد کاظمي به سمت ديار باکري پرواز مي‌کرد که رفت. او در نجف آباد متولد شد و در زادگاه باکري يعني اروميه به شهادت رسيد. هيچ کس فکر نمي‌کرد احمد کاظمي در شهر مهدي باکري تشييع جنازه شود اين دو ديرزماني از يکديگر جدا افتاده بودند و بايست به هم مي‌رسيدند و مثل اين که قرار ملاقات اين بار در زادگاه آقا مهدي پيش بيني شده بود و امروز مصادف با عيد قربان در دانشگاه تهران ياران قديمي حاج احمد آمده بودند با وي وداع کنند در بين آن‌ها دو دوست از همه صميمي ترش باقر قاليباف و قاسم سليماني را مي‌ديدي که شکسته بال بودند و داغ حاج احمد بر قامتشان سخت سنگيني مي‌کرد. گر چه رفتن هر شهيدي را به پرپرشدن گل تشبيه مي‌کنند، اما به حق بايد گفت رفتن حاج احمد تنها پر پر شدن يک گل نبود بر زمين افتادن درختي تناور بود حاج احمد ديگر امروز سرو راست قامت و سر به فلک کشيده‌اي در توان دفاعي و نظامي کشور محسوب مي‌شد. او حاصل عمر شهداي بزرگ و بي شماري بود که فقدانش خسارت جبران ناپذيري بر پيکر جمهوري اسلامي وارد کرد. او و ياران بزرگوارش، او و سعيد مهتدي فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله، او و سعيد سليماني چهره نوراني دفاع مقدس، او و شاهمرادي (حنيف) و يزداني و رشادي و آذين پور، الهامي نژاد، بصيري، کروندي، اسدي همه ياران همراه او امروز به آغوش امامشان پرواز کرده‌اند و بر ماست که راهشان را پي بگيريم بر ماست که خون آن‌ها را مجدداً در پيکر جامعه تزريق کنيم و با عطر غيرت و شجاعت و اخلاص آن‌ها، راه امام خميني (ره) که مقتدايشان بود را تحت زعامت خلف صالحش خامنه‌اي عزيز ادامه دهيم. روحشان شاد و قرين رحمت بي انتهاي الهي‌باد.

سردار مصطفي ايزدي هم گفت: احمد كاظمي سلحشوري را از روزهاي مبارزه در جريان نهضت امام خميني با يادگاري از دست آسيب ديده‌اش، تا پايان روزهاي دفاع مقدس همراه خود آورد و نام خويش را در رديف اول فرماندهان دفاع از ايران و انقلاب اسلامي ثبت كرد.

مردم نجف آباد، آن روزها كه صداي شيپور فراخواني فرمانده لشكر 8 نجف اشرف را براي اعزام مي‌شنيدند، فرزندان خود را براي دفاع از انقلاب و اسلام به او مي‌سپردند و اين اطميناني بود كه در آن ايام به فرزند شجاع خويش، سردار احمد كاظمي داشتند. به يقين نام او و ياد احمد كاظمي در خاطر ملت ايران، به ويژه مردم قدرشناس نجف آباد براي هميشه، زنده خواهد ماند و ياد شجاعت‌هاي او در برگ زريني از دفتر رشادت‌هاي ايرانيان ثبت و ضبط خواهد شد.

سردار قاسم سليماني آن يار ديرينه هم گفت: هيچ نمازي نديدم، كه احمد بخواند و در قنوت يا در پايان نماز گريه نكند. او در هر نماز اين ذكر بر زبانش بود: «يا رب الشهدا، يا رب المهدي، الهي الحمد، الهي الحمد» ورد زبان احمد بود، پيوسته مي‌خواند و بعد گريه مي‌كرد. 19 سال احمد، حسين حسين مي‌كرد به ياد شهيد خرازي. هيچ جلسه‌اي، هيچ خلوتي، جلسة رسمي، جلسة خانوادگي و هيچ مسافرتي وجود نداشت كه او يادي از باكري و خرازي و همت و اين شهدا نكند. احمد تداعي رفتارهاي جنگ بود، وقت سخن با احمد ناخودآگاه آدم را به ياد خرازي مي‌انداخت، به ياد همت مي‌انداخت، حياي احمد آدم را به ياد آن انسان پر از حياي جنگ مي‌انداخت، امروز كه احمد را از دست داديم انگار يك يادگار از همة يادگاران جنگ را از دست داده‌ايم.

لشكر 8 نجف اشرف به احمد چيزي نيفزود بلكه لشكر 8 نجف اشرف به اين دليل پر افتخار بود كه احمد فرمانده‌اش بود.

از سوي ديگر كسي روايت ناگفته حضور تو را در خاك عراق وانهدام ماشين جنگي ضد انقلاب مسلح را اين گونه بيان كرد كه:

پس از تحركات گسترده گروه‌‌هاي تروريستي مورد حمايت صدام در سال 1374، احمد كاظمي به همراه چندين هزار نفر از نيروهاي زبده‌اش، مسئوليت انجام عملياتي پيچيده و خطرناك را در عمق 160 كيلومتري خاك عراق بر عهده گرفت. او و نيروهايش، با گذشتن از مناطق صعب‌العبور كوه‌هاي شمال عراق، به شكل غيرمنتظره‌اي، مقر گروه‌هاي تروريستي متجاوز به خاك ايران را كه از سوي صدام حمايت مي‌شدند، محاصره كرد. وي در حالي كه مي‌توانست، اعضاي اين گروه‌ها را نابود كند، به آنان فرصت داد تا بين فعاليت سياسي عليه جمهوري اسلامي و اقدامات تروريستي، يك راه را انتخاب كنند.

درايت كم‌نظير شهيد كاظمي، باعث شد تا بدون شليك حتي يك گلوله، اين گروه‌هاي تروريستي متزلزل شدند؛ رسانه‌هاي بزرگ دنيا، از اين اقدام كاظمي به عنوان «عمليات شگفت‌آور سپاه پاسداران در عمق خاك عراق» ياد كردند.

اين اقدام، نظامي ـ سياسي احمد كاظمي در مرزهاي غربي كشور، در مورد نحوه برخورد با نيروهاي ضدانقلاب بود كه در كشور عراق رفته و از آنجا با كمين عليه نيروها و مردم ايران در مناطق مرزي، باعث كشتار آنان مي‌شدند.

بعدازظهر روز 26 جولاي سال 1996، دويست وسيله نقليه نظامي به همراه چندين هزار نيروي مسلح به سلاح‌هاي سبك و سنگين، از مرز ايران و عراق در منطقه پنجوين گذشته و به سوي كوي سنجق در منطقه اربيل در شمال كردستان عراق ـ منطقه‌اي كه در كنترل نيروهاي اتحاديه ميهني كردستان عراق بود ـ حركت كردند. در سحرگاه روز 28 جولاي، آنان بر منطقه و كمپ‌هاي حزب دمكرات كردستان ايران و همچنين مراكز اداري و مركز كوي سنجق، مسلط شدند و آنجا را محاصره كردند و به اين ترتيب، بيش از سه هزار نفر از نيروهاي مسلح ضد انقلاب و پيشمرگ‌هاي كرد دموكرات و كومله در محاصره نيروهاي احمد كاظمي، از قرارگاه حمزه سيدالشهدا، قرار گرفتند.

در اين زمان، احمد كاظمي با ارسال پيامي به اين قرارگاه ضدانقلاب، به آنان اعلام كرد: ما اينجا آمده‌ايم تا شما، اسلحه و مهمات خود را كنار گذاريد و اگر به مبارزه سياسي اعتقاد داريد، تنها در اين مسير گام برداريد و به مبارزه سياسي اقدام كنيد. اگر هم قصد جنگيدن داريد، ما اكنون آماده‌ايم كه با شما مردانه مبارزه كنيم.

گزارشگر بخش جهاني «بي.بي.سي» در 31 جولاي اعلام كرد: نيروهاي ايران، اردوگاه مخالفان دولت ايران در كوي سنجق را محاصره و پس از دو روز، بدون هيچ‌گونه درگيري، آنجا را ترك كردند و هيچ‌كس آسيب‌ نديد.

در 29 و 30 جولاي، خبرگزاري‌هاي فرانسه و «رويترز» نيز از اين واقعه نظامي گزارش‌هايي انعكاس داده و اعلام كردند، به رغم پيشروي 160 كيلومتري ايران در خاك عراق تا منطقه كوي سنجق و رويارويي مستقيم نيروهاي ايراني و پيشمرگ‌هاي كرد، هيچ‌گونه درگيري رخ نداده است.

در آن مقطع، احمد كاظمي، يك توافقنامه سياسي ـ نظامي با رهبران كردهاي اردوگاه كوي سنجق امضا كرد كه بنا بر آن، قرار شد كه آنان از آن پس، اسلحه را كنار گذاشته و ديگر عمليات نظامي انجام ندهند و تنها به فعاليت سياسي روي آورند. در مقابل، ايران نيز از اقدام مسلحانه عليه آنان خودداري كند.

هنگام بازگشت نيروهاي ايراني به داخل مرزهاي كشور، هواپيماهاي جنگنده آمريكايي تنها بر فراز منطقه مانور مي‌دادند و شاهد قدرت‌نمايي نيروهاي ايراني در شمال عراق بودند. نظاميان آمريكايي كه نمي‌توانستند در اين مقطع، حمله نظامي و اقدامي در خور انجام دهند، صرفا به مانورهاي نظامي بي‌ثمر بسنده كردند.

... گوش مي‌دهي احمد! اين‌ها همه قصه پر غصه فراق توست. بهتر ميداني به همان حدي كه شام فراق تلخ است، صبح وصال شيرين وعارفان پيوسته آرزوي وصلت بدل دارند وتا بدين مقصود دست نيابند دمي نيارامند كه:

هـم ز هـجـرش آتـشـي در جـان مـا افـروخـته

هم ز وصلش اين دو چشم روشن ما روشن است

احمد عزيز! امان از اين قصه جانسوز فراق ! امان، با خودم مي‌گويم بس است و بيش از اين منگار داستان احمد و فراق و وصال را «گر سنگ از اين حديث بنالند عجب مدار» و به دل بگو:

زبـان خـامه نـدارد سـر بـيان فـراق

و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق

چرا؟

زانكه:

آتش فراق اندر ورق و دود در اقلام افتد

احمد! باز قصه سر كن و بگو صادق آهنگران بخوان:

اي خوشا با فرق خونين در لقاء يار رفتن

سـرجدا، پيكر جدا، در محفل دلدار رفتن


منبع : سایت بهداروند

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 نجوا گونه ...
 بسم رب الصدیقین

احمد عزيز! كربلا كه رفته بودم براي زيارت عرفه، يك روز كه خسته از نجف برمي‌گشتم، يكي از بچه هيأتي‌هاي تهران كه سابقه خوبي از جبهه و چهار بار جانبازي دارد و در تهران مسافركشي مي‌كند، مي‌گفت: موقع خروج از كشور، تنها دارايي‌اش را كه پانزده‌هزار تومان بوده، به همسر صبورش داده و به كربلا آمده است! نگذاشت برسم و خبر تلخ و به تعبيري بهتر، شيرين عروج تو به سوي محبوب را به من داد و من كه لحظاتي نمي‌دانستم از او چه شنيده‌ام، بي‌اختيار ذهنم رفت به آن سيماي آرام و صبوري كه سال‌ها در قرارگاه‌ها و عمليات‌ها مي‌ديدم. با تبسمي زيبا و گاه سكوت و نگاهي نافذ و تواضعي كه شايد كمتر در همقطاران تو ديده مي‌شد؛ تواضعي كه هيچ‌گاه با وقار تو در تضاد نبود و من هنوز در تعجبم كه تو با چه هنرمندي‌، اين دو متضاد را با هم جمع كرده بودي!

 

چه زيباست، اين روايت كه نام انسان‌ها از آسمان نازل مي‌شود و اين‌گونه نيست كه ماورا و ملكوت، نقشي در تسميه شريف‌ترين موجودات خلقت كه انسان‌ها هستند، نداشته باشند و آنان تو را «احمد» ناميدند و چه وجه تسميه‌اي و مگر روح‌الله، روح خدا نبود كه در كالبد سرد و فسرده اين امت و بلكه ملت‌هاي دربند و تشنه عدالت و آزادي و ايمان دميده شد و به آنان حيات دوباره بخشيد؟ و مگر از آسمان اين نام را بر ايشان ننهاده بودند كه اين‌گونه در جان و دل مردم تا بدانجا رسوخ كرد كه معلم پير انسان‌ها، تاريخ، قرن‌ها انگشت تعجب به دهان خواهد گزيد. همه مي گويند تو زنده هم که بودي شهيد بودي ! از اين تصرف الهي كه امام در ملت خود كرد كه تو يكي از آنان بودي، با كارنامه‌اي از اين بهتر نمي‌شود به كوي دوست سفر كرد: آكنده از اخلاص، ايمان، مبارزه، جهاد، مردم‌دوستي، عشق به اهل بيت(ع) و بي‌تابي سفر به ديار يار!

 

به گمانم حسين خرازي كه رفت، تو هم رفتي، ولي نيمه‌جاني از تو باقي ماند، در پيكري خسته از سال‌ها تلاش و بي‌خوابي‌هاي پياپي شب‌هاي عمليات و روزهاي سخت پس از عمليات.

 

در اين سانحه، كه بهانه‌اي بود تا به دوست رسي، همين را هم بردي و آخر در كنار حسين، آرام گرفتي؛ حسيني كه معتقد بودي، بي‌شك دري از درهاي بهشت از کنار قبر او در تكيه شهداي اصفهان باز مي‌شود و من مي‌گويم: اكنون دو در باز شد! و از آن زمان كه وصيت كردي، در كنار حسين خرازي به خاك سپرده شوي، دري هم به نام تو گشودند و بر آن نوشتند: «ادخلوها بسلام آمنين»!

 

آخرين باري كه همديگر را ديديم، يادت هست؟ در تاسوعاي امسال در حسينيه نيروي هوايي سپاه كه فرمانده آن بودي؛ به دور از هرگونه تعينات با لباس عزاي حسين(ع) در ميان مردم آمدي، سينه زدي و پس از مراسم كه براي صبحانه با حاج‌مهدي منصوري عزيز به دفتر حسينيه رفتيم، از در اختيار گذاشتن هواپيماي نيروي هوايي سپاه براي بردن سپاهي‌ها و بسيجي‌ها به صورت مستمر به مشهد خبر دادي و تا به تو گفتم، «حاج احمد! خوب است خير اين كار به فقراي جامعه هم برسد و ماهي چند پرواز را هم به مستمري‌بگيران و مستمندان تحت پوشش كميته امداد اختصاص دهيد كه قطعا حضرت رضا(ع) را خشنود خواهد كرد»، بي‌درنگ پذيرفتي و خواستي پيگيري كنم و من قول دادم كه اين رشته را برقرار كنم. همانجا بود كه فهميدم چقدر درد مردم و محرومان داري و تا كجا حاضر به خدمت به آنان هستي. گواراي تو باد اين شراب سرخي كه از خم مي ولايت علوي و حسيني به تو نوشاندند و چنان مستت كردند كه رقص‌كنان، از كالبد خاكي به در آمدي، چنان كه گويي هيچ‌گاه با ما خاك‌نشينان نزيسته‌اي!

 

و من هنوز در حسرت اين مي‌سوزم كه چرا نتوانستم لحظاتي را در كنار پيكر و تابوتت به سر برم. همه مي‌گويند، تو زنده هم كه بودي، شهيد بودي؛ دور از عدالت خدا بود اگر شهيد نمي‌ماندي!

 

اي خاك اصفهان! چه گوهر ارزشمندي را در خود به يادگار نگاه داشته‌اي؛ تربتي كه تا دنيا برپاست، زيارتگاه سالكان راه محبت و عشق به خدا و بوسه‌گاه پاكدامنان مجاهدي خواهد شد كه هر يك از خدا مي‌خواهند، چون احمد بمانند و چون او به دوست رسند.

 

رضوان و رحمت بيكران خدا بر آن روح سرشار از ايمان و اخلاص و تواضع باد.

 

* غلامعلی رجایی

 

< با تشکر از وبلاگ http://hajahmadkazemi.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در پنجشنبه دوم آذر 1385  |
 فرمانده فکور

بنام خدا

«برخی از مومنان بزرگ، بزرگ مردانی هستند که به عهد و پیمانی که با خدا بستند کاملا وفا کردند و بر آن عهد و پیمان ایستادگی کردند تا در راه خدا استقامت ور زند، برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی به انتظار فیض شهادت مقاومت کردند و عهد و پیمان خود را تغییر ندادند.»

مردم مومن و انقلابی نجف آباد، در آستانه عید قربان که درس فداکاری و جهاد در راه خدا را به انسان های مؤمن می دهد و پرشکوه ترین جلوه ایثار و عبودیت بندگان صالح خدا در برابر خالق جهان هستی است، فرزند شجاع و قهرمان شما و فرزند صالح امام بزرگوار مان، دلاور جبهه های غرب و جنوب، سرلشکر شهید احمد کاظمی فرمانده نیروی زمینی سپاه، سرتیپ پاسدار شهید غلامرضا یزدانی فرمانده توپخانه نیروی زمینی و سرتیپ پاسدار، شهید نبی الله شاهمرادی معروف به سردار حنیف که مسئول اطلاعات نیروی زمینی بود، قربانی درگاه خدا شدند وبه عزت و شرف شهادت نائل شدند. خانواده های محترم، جوانان برومند، علمای بزرگوار نجف آباد، مردم ولایت مدار       نجف آباد، محور سخنرانی بنده، من پاسخگویی به این سوال است که این شهیدان که بودند وچه کردند. براستی شهیدان را شهیدان می شناسند. 23 هزار شهید اصفهان و شهیدان نجف آباد، فرمانده خودشان، شهید کاظمی را       می شناسند که چه کسی بود و چه کرد.

خدای شهیدان همه را بهتر می شناسد چرا که خداوند رب شهدا است و ربّ صالحین است خداوند آنها را خلق کرده، رشد داده، در مسیر اسلام و ائمه اطهار(ع) هدایت کرده و زمانیکه اسلام عزیز، ملت ایران و انقلاب اسلامی احتیاج به دفاع و فداکاری داشت، خداوند اینان را به عنوان سربازان و سرداران مدافع اسلام و قرآن، سربازان دفاع از انقلاب اسلامی انتخاب کرد و روزهای سختی که ملت ما و اسلام ما غریب بود، زمانیکه ضد انقلاب در داخل و خارج برای براندازی این کشور به یکدیگر دست داده بودند و سیاست مدارهای نالایقی همچون بنی صدر و لیبرال ها جز تسلیم شدن مناطقی از کردستان و یا سازش با آمریکا را برای بیرون کردن دشمنان بعثی عراق از سرزمینهای اشغالی جنوب راه دیگری را پیشنهاد نمی دادند در آن مقطع حساس و سرنوشت ساز اوایل انقلاب و تاریخ ایران اسلامی این شهیدان سرافراز به فرمان امام و مقتدایشان به کردستان شتافتند تا ضد انقلاب را ریشه کن سازند و مردم مظلوم کردستان را از سلطه ضد انقلاب نجات دهند و هنوز کردستان به طور کامل برخی از شهرهایش هنوز آزاد نشده بود که با جنگ تحمیلی این شهیدان، سردار بزرگ اسلام شهید کاظمی بهمراه دیگر سرداران رشیدی چون یزدانی به جبهه های جنوب شتافتند.

مردم مظلوم آبادان شهید کاظمی را می شناسند، اگر نبود امثال کاظمی ها که در جبهه فیّاضیّه در شمال آبادان جلوی دشمن صدامی مسلح به پیشرفته ترین تجهیزات شرق و غرب را بگیرد، آبادان سقوط کرده بود. در آزادسازی آبادان نیز شهید کاظمی و شهید خرازی جزء محورها و فرماندهان آزادی بخش آبادان بودند، از پنجم مهرماه سال 60، و در طول 8 سال دفاع مقدس جبهه های بزرگ را این فرمانده شجاع خردمند، انقلابی، فکور، مومن، خاضع و خاکی ما فرماندهی کرد و لشکر 8 نجف را سازمان داد،آموزش داد، تجهیز کرد.

کوههای سر به فلک کشیده وپر از برف کردستان و دشتهای سوزان خوزستان شهید کاظمی را می شناسند در فتح و آزادی بستان محور بود.

در فتح المبین جبهه رقابیّه را ایشان شکافت و در فتح المبین آنکه بزرگترین پیروزی را با دور زدن دشمن آفرید، تیپ 8 نجف ایشان بود. او و شهید بزرگوارآقا مهدی باکری با نیروهای خود ارتفاعات میشداغ و تنگه ذلیجان را دور زدند، (چیزی که افسران عالی رتبه عراق باور نمی کردند) در این عملیات، یکطرف شهید کاظمی دشمن را احاطه کرد و یکطرف شهید حسین خرازی از ارتفاعات بلند تیشکن تنگه عین خوش را تصرف کرد.

شهید کاظمی در تمامی عملیاتها به عنوان فرمانده ای بودکه با نبوغ وخلاقیت دشمن را به زمین می کشاند، هیچ جبهه ای در طول 8 سال دفاع مقدس نبود که در مقابل لشکر قهرمان نجف و فرزندان عزیز بسیجی و پاسدار اصفهان و نجف آباد و زنجان و بسیاری دیگر از شهرهایی که به این لشکر می پیوستند، تاب استقامت بیاورد.

یکی از فرماندهان فتح فاو، شهید کاظمی بود. پشت دروازه های بصره، نیروهای بعثی عراق یورش قهرمانانة این فرمانده شجاع را در رمضان، ودر کربلای 5 دیدندکه چگونه این قهرمان دلاور با صلابت با سکنیه و با آرامش چگونه دروازه شرق بصره را شکافت و دشمن،آمریکایی ها و اروپایی ها را مجبور کرد به صدور قطعنامه 598 که بعداً تبدیل به قطعنامه نهایی شد و به حقوق ملت ایران تن در دادند. در خیبر درحالیکه پشت سرش 30 کیلومتر آب بود جزایر مجنون را تصرف کرد و انگشتش قطع شد که امکان دارو و بهداری وجود نداشت و برای اینکه عفونت نکند نمک را در آب می ریخت و انگشت قطع شده اش را در آب می گذاشت، تا هم عفونت نکند و هم خون ریزی تمام شود.

در عملیات بدر آقا مهدی باکری پشت  بیسیم گفت: احمد بیا کنار دجله اینجا جای بسیار عالی است، اگر نیایی اینجا دیگر یکدیگر را نمی توانیم ببینیم، خود این شهید بزرگوار اینها را می گفت. (شهید باکری در دجله قطعه قطعه شد، بدنش و قایقش با آرپی جی منهدم شد و جسم مطهرش به اقیانوس هستی پیوست، از دجله به خلیج فارس وبعد به هستی).

شهید کاظمی همواره از دو شهید نام می برد و می گفت من دلم می خواهد کنار شهید خرازی باشم، باور کنید 19 دیماه روزی بود که عملیات کربلای 5 در سال 65 و در همین دیماه 65 بود که حسین خرازی شهید شد، همین چند روز بعدش دیدید احمد کاظمی روحش پرواز کرد در کنار شهید خرازی جای گرفت.

فقط زمان جنگ نبود، بعد از جنگ هم اکثر رزمندگان به خانه و زندگیشان باز گشتند، ولی این بزرگوار 7 سال به قرارگاه حمزه رفت، مسئول آرامش و امنیت آذربایجان غربی و کردستان شد. با آن نبوغ ذاتی اش امنیت را به کردستان بازگرداند، 7 سال بعد از جنگ به دور از خانه و فرزند و همسر. نه تنها آرامش و امنیت را در کردستان برقرار کرد، بلکه با مصوبه شورای عالی امنیت ملی ایران مقرها و مراکز ضد انقلاب حزب دمکرات و کومله را با پیشروی120 کیلومتر در خاک عراق منهدم کرد. بعد از قرارگاه حمزه همان سال ایشان فرمانده نیروی هوایی سپاه شد.

بیش از 200 فروند هواپیما و هلیکوپتر و انواع موشک های برد بلند را سامان داد در حادثه بم، درساعتهای اول، شهیدکاظمی به عنوان فرمانده نیروی هوایی تمام ناوگان خودش را برای نجات مردم بم بسیج کرد، خودش هم فرودگاه بم را آماده کرد، هر 13 دقیقه یک هواپیما و یک هلیکوپتر چه در شب و چه در روز پرواز می کرد30 هزار مجروح را با هواپیما و هلیکوپتر تخلیه کرد، 10 شبانه روز نخوابید.

این است روحیه مردم داری و مردم یاری سردار شما، که نه تنها در زمان جنگ بلکه در مصیبت های همچون زلزله به کمک مردم می شتابد. شهید کاظمی پنج ماه بود که فرمانده نیروی زمینی شده بود.

در آخرین ملاقاتش خدمت مقام معظم رهبری که سوم دیماه بود، از حضرت آقا خواهش کرده بود، آقا دعا کنید ما هم شهید شویم. حقیقتا یک حال و هوای دیگری داشت، خدا می داند، من که رفته بودم برای معرفی اش بعنوان فرمانده نیروی زمینی، پشت تریبون، من گفتم: سرتیپ احمد کاظمی از نظر من شهید زنده است، شروع کرد به گریه کردن، فیلمش را فکر می کنم پخش کرده اند، خودش پشت تریبون که آمد گفت: خدایا شهادت را نصیب من کن، حال و هوای دیگری داشت، دائم می گفت دلم برای حسین خرازی پر می کشد برای شهداء پر می کشد، می گفت تف به این دنیا، دنیا را رها کنید، دنیا را ول کنید، همه چیز را در آخرت پیدا کنید، رضای خدا را بر رضای مخلوق ارجحیت بدهید، واقعا این بزرگوار از دنیا بریده بود.

 

* سردار سرلشگر سید یحیی رحیم صفوی

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در سه شنبه نهم آبان 1385  |
 زندگینامه سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی

 

بسم رب الشهدا

فرمانده سرافراز نیروی زمینی سپاه‌پاسداران انقلاب اسلامی سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی در سال ۱۳۳۷در شهرستان نجف آباد از توابع استان اصفهان در خانواده‌ای مومن و عاشق اهل بیت عصمت و طهارت(ع) دیده به جهان گشود.

او که ایمان به خدا و عشق به خاندان نبوت و محبت به ائمه اطهار(ع) را از کودکی آموخته بود، با شروع حرکتهای توفندة انقلاب اسلامی درجریان این حرکت الهی قرار گرفت و همصدا با مردم متعهد و انقلابی نجف آباد در همه صحنه‌های مبارزه حضور داشت.

در آغازین روزهای تجاوز دشمن، به سوی جبهه‌های دفاع از حریم کشور و دین شتافت و در این عهد خود تا آخرین لحظه وفادار ماند. این سردار دلاور همانند سایر فرماندهان دفاع مقدس ، اسوه و الگوی جهاد در خطوط مقدم بود و در این راه چندین بار تا مرز شهادت پیش رفت ، بدن زخمی این سردار دلاور حکایتی ازمقاومت ایثارگرانه او بود.

مجروحیتهای فراوان از ناحیه پا و دست که منجر به قطع انگشت دست وی شده بود گویای ایثار وجانفشانی ایشان بود. این فرمانده دلاور از سال ۱۳۵۹ با حضور در برابر شرارت ضد انقلاب در کردستان حرکت جهادی خود را آغاز نمود وتا دفع فتنه و شرارت دشمن در کردستان ماند.سردار شهید کاظمی از یادگاران صادق وراستین سرداران شهید باکری،خرّازی،زین‌الدین، همت، بقایی، براستی ذره‌ای از شمیم دلنشین آن سرداران شهید بود وآرزوی شهادت، جزیی از آمال و ادعیه آن یار سفر کرده بود.

وی پس از پایان جنگ تحمیلی نیز بمدت ۷سال به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء(ع) برای حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی ودفاع مقدس در مناطق عملیاتی بویژه در غرب و شمال غرب کشور باقی ماند.

امیر فاتح دفاع مقدس سردار سرلشکر پاسدار شهید حاج احمد کاظمی به پاس رشادتهای خود موفق به دریافت۳ مدال فتح از دست مبارک مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا گردید.

این سردار سرافرازسپاه، سیر فرماندهی خود را چنان استوار و با صلابت طی کرد که قدرت فرماندهی و تدبیر وی زبانزد بود.

سردار شهید کاظمی از تاریخ ۵۹/۹/۱ تا 10/7/60  فرمانده جبهه فیاضیه بود و به‌پاس رشادت در دفاع از اسلام و انقلاب و دفع تجاوز دشمن به فرماندهی لشکر8 نجف اشرف اصفهان منصوب شد و تا سال 1375 این مسئولیت را بعهده داشت.

بدنبال آن فرماندهی لشکر ۱۴امام‌حسین(ع) و معاونت عملیات نیروی زمینی سپاه از جمله مسوولیتهایی بود که این سردار دلاور به عهده گرفت و چه زیبا و مقتدرانه اداره کرد.

از سال ۱۳۷۹فرماندهی نیروی هوایی سپاه به این فرمانده رشید و قهرمان سپرده شد که مدت بیش از پنج سال این امر ادامه داشت تا در تاریخ ۸۴/۵/۲۹ بنا بر پیشنهاد سردار سرلشگر پاسدار دکتر صفوی فرمانده کل سپاه ، سردار احمد کاظمی به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد. مقام معظم رهبری در حکم انتصاب سردار شهید کاظمی به عنوان فرماندهی نیروی زمینی سپاه وی را سرداری شجاع و کارآمد و با سوابق روشن به ویژه در دوران دفاع مقدس معرفی فرمودند.

آرزوی خدمت برای اسلام و اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامی و نیز حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب اسلامی از آرزوهای این سردار دلاور بود و پیوستن به کاروان پر فیض شهدا دعای هر روزه‌اش بود که پذیرش دعا از سوی خدای حکیم و پیوست به خیل شهدا از صدق گفتار و اخلاص او و همرزمان شهیدش حکایت داشت.

مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا در پیام خود بمناسبت شهادت سردار سرلشکر پاسدار احمد کاظمی فرمودند: در تدبیر و قدرت فرماندهی او در طول جنگ هشت ساله کارهای بزرگی انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می‌کشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیشقدم می‌گشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است.

یادش گرامی و نامش مستدام باد.

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در سه شنبه نهم آبان 1385  |
 آخرین لحظات و صدای شهید اسدی
 

صدای شهید محسن اسدی افسر همراه سردار شهید حاج احمد کاظمی

 که لحظاتی قبل از سقوط هواپیما توسط وی ضبط شده است.

  جهت دانلود اینجا را کلیک کنید.

التماس دعا <<

******

با تشکر از دوست عزیزم محسن و وبلاگ 

سردار سرلشکر پاسدار حاج احمد کاظمی

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385  |
 تلاوت یک آیه از قرآن بصورت تصادفی هدیه کنید به روح شهید کاظمی و یارانش
 

یک آیه به روح حاج احمد هدیه کنید

ثواب این آیه برسد به روح شهید حاج احمد کاظمی

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385  |
 خرمشهر تا ابد مدیون کاظمی است .
 

* احمد كاظمی به روايت محسن رضايی

بازتاب: آشنايي‌تان با شهيد كاظمي، از كجا آغاز شد؟
رضايي: در عمليات «طريق‌القدس» پاييز سال 1360 بود كه با برادر احمد كاظمي آشنا شدم. در آن زمان، چند ماهي مي‌شد كه فرمانده سپاه شده بودم. ايشان در اين عمليات مسئوليت مستقيمي نداشت و به شكل كمكي با يكي از فرماندهان عمليات «طريق‌القدس» همكاري مي‌كرد.
با توجه به شناخت روحيات احمد كاظمي، ايشان را به فرماندهي يك يگان گماشتم و در فتح‌المبين نيز او را فرمانده تيپ 8 نجف قرار دادم كه البته بعدها تيپ 8 نجف اشرف، پس از چند عمليات، از نخستين تيپ‌هايي بود كه به لشكر تبديل شد.

بازتاب: چه خصوصيات و ويژگي‌هايي در احمد كاظمي، وي را نسبت به ديگران برجسته مي‌كرد؟
رضايي: بايد گفت كه احمد كاظمي از نظر تخصصي و فني و نظامي، يك كارشناس عملياتي برجسته بود، به گونه‌اي كه هميشه بيش از يك فرمانده لشكر در عمليات‌ها، اظهارنظر مي‌كرد و به واقع نظرياتش كاملا منطقي بود. در بعد تاكتيكي نيز نوآوري و خلاقيت بسياري از خود نشان مي‌داد؛ چه از لحاظ خط‌شكني و چه از لحاظ پيشروي در عمق جبهه دشمن.

ويژگي ديگر شهيد كاظمي، جنبه معنوي و روحاني ايشان بود كه وي را به يك مجاهد تبديل كرده بود. ديگر آن‌كه وي يك تحليلگر سياسي بود كه مسائل سياسي داخلي و خارجي را به خوبي دريافت و تحليل مي‌كرد. او اخبار سياسي را از راديو عراق و «بي.بي.سي» هم تعقيب و آنها را تحليل مي‌كرد.

بازتاب: در كدام مقاطع حساس و نقاط عطف دفاع مقدس، شهيد كاظمي نقش مؤثري داشت؟
رضايي: نخستين نقطه عطفي كه احمد كاظمي در آن برجسته شد، عملكرد موفق ايشان در عمليات «ثامن‌الائمه(ع)» بود. او در محور جنوبي اين عمليات، عوامل تحت امرش را به خوبي فرماندهي كرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومين عمليات موفق ايشان در «فتح‌المبين» بود. وي از تنگه «زليجان» دشمن را محاصره و مقر فرماندهي را منهدم كرد و سرانجام تنگه «رقابيه» را گشود. موفقيت ايشان در اين عمليات، در كل محورهاي ديگر «فتح‌المبين» اثر گذاشت، چراكه توانسته بود با لشكر خويش، به جاده «فكه» و ارتباطات رادار نزديك شود و عقبه ديگر لشكرهاي دشمن را كه از اين جاده تدارك مي‌شدند، تهديد كند و خلاصه آن‌كه باعث تزلزل در كل محورهاي ديگر درگيري دشمن شود.

عمليات بعدي، «بيت‌المقدس» و آزادي خرمشهر بود. لشكر ايشان هم در مرحله نخست عمليات و هم در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌اي ايفا كند به گونه‌اي كه در روزهاي پاياني درگيري «بيت‌المقدس» كه نيروهاي ايراني، توان كافي براي آزادي خرمشهر نداشتند و تقاضاي چند هفته بازسازي را از فرماندهي داشتند، ايشان توانستند با كمك شهيد حسين خرازي ـ بنا بر دستوري كه به ايشان داده بود ـ‌ آخرين مرحله عمليات آزادسازي خرمشهر را انجام دهند. ايشان توانستند نيروهاي عراقي را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد كنند و اينگونه بود كه در همه عمليات‌ها تا پايان جنگ، وي بدون استثنا نقش فعال و موفقي داشت؛ وي از افراد مؤثر در آزادسازي خرمشهر بود و اين شهر تا ابد، مرهون رشادت كاظمي است.

بازتاب: شيوه عملكرد و فرماندهي كاظمي چه خصوصياتي داشت؟
رضايي: كاظمي از شيوه «فرماندهي در صحنه» پيروي مي‌كرد، به گونه‌اي كه هميشه خود پيشتر از رزمندگان حركت مي‌كرد. وي نه تنها در خط مقدم و در جنگ نزديك با نفرات دشمن مي‌جنگيد، بلكه د رتلاش بي‌وقفه و شبانه‌روزي براي آماده كردن بخش‌هاي مختلف لشكر، از آتش توپخانه تا زرهي و پياده، حضور فعال و مستقيم بود.
وي همچنين از تأمين آب و غذاي رزمندگان تا تهيه مهمات و فشنگ بسيجي‌ها و طرح‌هاي تاكتيكي و آتش توپخانه، همه را از نزديك و مستقيم با نظارت و مديريت مي‌كرد.

بازتاب: خصوصيات اخلاقي كاظمي در فرماندهي چه تفاوتي با ديگران داشت؟
رضايي: بايد اذعان كرد، احمد كاظمي، فردي بسيار باغيرت بود. براي وي بسيار سخت بود در عملياتي كه با فتح همراه نبود و ناچار مي‌شد به نيروهايش دستور عقبگرد دهد، عقب‌نشيني كند؛ بنابراين در اين موقعيت، ما حتي فرماندهان ديگر را مي‌فرستاديم كه او را برگردانند تا براي عمليات بعدي آماده شود. يادم مي‌آيد در «كربلاي 4» پس از دو ساعت از آغاز درگيري، متوجه لو رفتن منطقه شديم و به دنبال آن، دستورهاي لازم براي عقب‌نشيني يگان‌ها را صادر كرديم و لشكرها موظف شدند تا پيش از روشن شدن هوا به مقرهاي اصلي خود برگردند، اما كاظمي زير بار نرفت، چون برايش بسيار سخت بود. او حتي با تعدادي از يارانش به روخانه زد و از آنجا عبور كرد و قصد داشت انفرادي با دشمن بجنگد و البته تا وسط روخانه اورند هم رفت، اما براي جلوگيري از ايجاد احساس تمرد، بازگشت.

بازتاب: جداي از حضور در ميدان جنگ، شهيد كاظمي چه نگاهي به مسائل داخلي كشور داشت؟
رضايي: كاظمي در ابعاد امنيت داخلي نيز فردي بسيار مسلط بود، به گونه‌اي كه در سال 1372 كه به كردستان اعزام شد، در مدت سه سال هم منطقه را از نظر نظامي، امن كرد و هم در يك لشكركشي به داخل خاك عراق و محاصره مركز فرماندهي نيروهاي ضدانقلاب كه در عراق مستقر بود، از آنان تعهد سياسي گرفت كه دست از مبارزه مسلحانه بكشند.

بازتاب: ديدگاه كاظمي نسبت به ولايت، امام و رهبري چگونه بود؟
رضايي: وي نسبت به ولايت و رهبري نظام، اعتقاد فوق‌العاده محكمي داشت به گونه‌اي كه در حوادث سياسي اصفهان و نجف‌آباد، كوچك‌ترين تزلزلي به خود راه نداد و از رهبري حمايت كرد. با وجودي كه تعدادي از دوستانش از اين اعلام موضع صريح وي ناراحت شدند، اما ايشان پيروي خود از صراحت را كامل اعلام كرد. البته عده‌اي هم كه خود را ولايتي معرفي مي‌كردند، عليه وي جوسازي‌هايي كردند، اما ادعاي آنان بي‌اساس بود و كاظمي از وفادارترين افراد به نظام، امام و ولايت بود.

بازتاب: آيا چنین جوسازیهایی برای كاظمي در سپاه هم وجودداشت؟
رضايي: قدر و منزلت وي در سپاه كاملا رعايت نشد. استعداد ايشان فراتر از نيروي هوايي بود و حتي از نيروي زميني كه در اين اواخر عهده‌دار فرماندهي آن شد، فراتر بود. البته بايد گفت در هر سازماني، اختلاف‌نظرهايي وجود دارد و در مورد ايشان هم، اين عامل باعث شد تا از توانايي ايشان به اندازه كافي استفاده نشود. ناگفته نماند كه به دليل شناختي كه رهبري از توانايي ايشان داشتند و با نظر ايشان، چند ماه پيش به مسئوليت نيروي زميني منصوب شد.

بازتاب: احمد كاظمي را چگونه توصيف مي‌كنيد؟
رضايي: زندگي كاملا زاهدانه‌اي داشت و به دنبال جمع‌آوري ثروت نبود. با خانواده‌اش بسيار دوستانه برخورد مي‌كرد و به آنان كمك مي‌رساند. با زيردستانش از پاسدار گرفته تا سرباز وظيفه، با احترام و محبت برخورد مي‌كرد و حتي با آنان مشورت مي‌كرد و احترام بسياري برايشان قايل بود.

بازتاب: رابطه كاظمي با شما چگونه بود؟
رضايي: بسيار صميمي و نزديك بود، به گونه‌اي كه هنگامي كه در فعاليت‌هاي سياسي دچار مشكل مي‌شدم و نمي‌توانستم با كسي درددل كنم، با وي در ميان مي‌گذاشتم. علاقه فوق‌العاده‌اي به او داشتم و او را نزديك‌ترين فرد به خود مي‌دانستم.

بازتاب: شهادت احمد چه اثري بر جاي گذاشت؟
رضايي: شهادت وي، پيام تكان‌دهنده‌اي براي دوستان و ياران بود، به گونه‌اي كه آنان را بار ديگر به ارزش‌هاي دفاع مقدس بازگرداند و آن ارزش‌ها را زنده كرد. شهادت احمد، مانند شوكي بود بر رزمندگان و ايثارگران و براي آنان گذشته را زنده كرد. در سطح جامعه هم نوعي بيداري نسبت به فرزندان گمنام و قهرمان ملت ايران بود و مردم دريافتند، در ميان آنان هستند چهره‌هاي پرافتخار و گمنامي كه زندگي خود را وقف امنيت و سربلندي ملت ايران كرده‌اند.

* با تشکر از سایت بازتاب

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در سه شنبه نهم اسفند 1384  |
 سخنی به یاد او

 

محسن رضایی با بیان این كه شهید كاظمی فردی منطقی و مستدل بود، به راحتی حرف ما را گوش نمی‌كرد و قانع نمی‏شد، افزود: اما در صورتی كه قانع می‌شد هیچ كس را یارای مقابله با او نبود و كوه را از جا می‌كند. 
به گزارش خبرگزاری فارس، محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، در مراسم بزرگداشت شهدای عرفه كه ۵اسفند در سالن آمفی تئاتر سازمان حج و زیارت و به همت شهرداری تهران برگزار شد،اهانت و توهین بی سابقه به امامان عسگریین را به همه ملت بزرگوار اسلام و شیعیان تسلیت گفت و افزود: امیدوارم كه خداوند متعال به حق این پاسداران حریم ولایت و امامت،انتقام این توهین بزرگ را بگیرد تا تسلی قلوب جریحه دار شیعیان باشد.
رضایی با بیان این كه برادرانی كه در این حادثه شهید شدند هر كدام از دیگری بهتر بودند و ذكر خاطرات كاظمی به معنای این نیست كه دیگران خاطره‌ای ندارند،افزود: شهدا در حال حاضر ما را می‌بینند و حاج احمد از دست ما ناراحت است كه چرا فقط از او صحبت می‌شود و دیگران هم خوشحالند كه فقط از حاج احمد صحبت می‌شود.
وی شهید مهتدی و سلیمانی را از هسته اصلی تشكیل لشگر 27 محمد رسول الله (ص) دانست و افزود: شهید یزدانی از موسسین توپخانه سپاه، شهید شاهمردای از برادران اولیه اطلاعات نظامی سپاه،شهید رشادی از افراد كارشناس، برنامه ریز و مدیر در سپاه و شهید كروندی با 5 هزار ساعت پرواز جزو 8 نفر اولیه‌ای بود كه در نیروی هوایی سپاه كار را شروع كردند.
دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: به دلیل ارتباط زیادی كه با شهید كاظمی داشتم خاطراتی را از او نقل می‌كنم.
وی به یكی از این خاطره‌ها اشاره كرد و گفت: بعد از عملیات خیبر زمانی كه جاده بغداد - بصره را از دست دادیم و فقط جزایر برای ما باقی ماند، حضرت امام اعلام فرمودند كه جزایر به هر قیمتی باید حفظ شود كه من بلافاصله به شهید كاظمی فرمانده پد غربی، شهیدباكری و زین الدین در پد وسط و حاج همت در پد شرقی اطلاع دادم. از همه مهمتر به دلیل وجود چاه‌ها‌ی نفت پد غربی بود كه مانند ابر انبوه، گلوله،خمپاره و بمب از آسمان بر آن می‌بارید. شهید كاظمی در آن موقعیت، مقاومت بی سابقه‌ای از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتی برگشت سر و صورتش خاكی، سیاه و دودی بود و چند شبانه روز بود كه نخوابیده بود. وقتی به او خسته نباشید گفتم و او را بوسیدم گفت: وقتی دستور امام (ره) را به من گفتی، دیگر نفهمیدم چه شد، بچه‌ها‌ را جمع كردم و گفتم كه اینجا كربلاست، الان عاشورا است و باید به هر قیمتی اینجا را حفظ كنیم.
محسن رضایی به خاطره‌ای از شهید كاظمی اشاره كرد و گفت:حاج احمد كاظمی در سال 1371 فرمانده قرارگاه حمزه سید الشهدا شده بود و زمانی بود كه آمریكا به عراق آمده بود،ضد انقلاب در شمال عراق مستقر شده بود و تشكیلاتی برای خودش درست كرده بود،تابستان و پاییز وارد كشور می‌شد، اذیت می‌كرد، پول زور از مردم می‌گرفت و هر كاری دلش می‌خواست انجام می‌داد.حاج احمد در آن زمان گفت كه تنها راه حل، ورود به خاك عراق است كه من با مقام معظم رهبری مطرح كردم و ایشان موافقت كردند، بلافاصله شهید كاظمی با 600 كامیون و 50 قبضه توپ وارد عراق شد و منطقه آنها را كه در 100 كیلومتری مرز عراق بود محاصره كرد و با شلیك توپ بالای سر آنها، از آنها تعهد كتبی گرفت تا سلاح را كنار بگذارند و كار سیاسی انجام دهند و از سال1374 تاكنون نیز به تعهدخود عمل كرده‌اند. نكته جالب دیگر در هنگام برگشت این ستون بوده كه انواع هواپیماهای F16 آمریكایی از سر ستون تجهیزات رد می‌شد و مانور می‌داد و دنبال بهانه می‌گشتند تا به طور كامل تجهیزات ما را از بین ببرند اما شهید كاظمی توانسته بود ستون را با مهارت فوق العاده و بدون هیچ عكس العملی نسبت به مانور هواپیماهای آمریكایی وارد ایران نماید.
فرمانده سابق سپاه پاسداران به خاطره دیگری اشاره كرد و گفت:در حین عملیات كربلای 5 كه آتش سنگین و سختی هم بود به ما اطلاع دادند كه حاج احمد كاظمی پسردار شده است و او هم از قبل گفته بود اسمش را محمد بگذارند، وقتی پشت بی سیم به او گفتم كه خدای متعال به تو هدیه‌ای داده است،ابتدا فكر كرد رزمندگان به پیروزی خاصی دست پیدا كرده‌اند و وقتی به او گفتم خدای متعال به تو پسری داده است،چند ثانیه مكث كرد و گفت بگذارید بعد ازعملیات صحبت كنیم و من فكر می‌كنم او یك جهاد نفسی انجام داد و برای جلوگیری از تاثیر این خبر بر روحیه خود آن را به بعد از عملیات موكول كرد.
وی به خاطره دیگری راجع به بحث سفر مقام معظم رهبری به منطقه تحت فرماندهی شهید كاظمی اشاره كرد و گفت: در آن زمان استاندار، امام جمعه و سایر مسئولان، سفر ایشان را به صلاح نمی‏دانستند اما وقتی این موضوع را با حاج احمد مطرح كردم او از سفر رهبر معظم انقلاب استقبال كرد و گفت: «سفر ایشان با من» و الحمدالله سفر ایشان به ارومیه بركات زیادی داشت و باعث تثبیت پیروزی‌ها‌ شد.
رضایی در پایان گفت: از خداوند متعال می‌خواهم این فرصتی را كه به خرازی، باكری‌ها‌ و كاظمی داد به ما بدهد كه درمانده این راه هستیم.

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه هشتم اسفند 1384  |
 ناگفته ای از چگونگی به خاک سپردن حاج احمد
 

آنچه در زیر می آید، مصاحبه ی ویژه نامه ی نسل 3 روز نامه جام جم با محمد مهدی، پسر ارشد شهید حاج احمد کاظمی می باشد که به بهانه ی چهلمین روز شهادت این شهید بزرگوار تقدیم شما می شود(۱):

محمد مهدی در آغوش پدر

بابا به آرزوش رسید

وقتی خبر دار شدی از شهادت پدرت، اولین چیزی که به نظرت رسید چه بود؟ گفتم خوش به حالش! یکی از بزرگترین آرزوهای پدرم شهادت بود. خوشحال شدم که بالاخره به آرزوش رسید. خیلی ناراحت بود که از رفیقان شهیدش جا مانده است. همیشه می گفت این که هنوز نرفته ام به این خاطر است که حتما یک گیری در وجودم هست که نگه ام داشته است. می گفت از خدا می خواهم من را بخاطر دوستان شهیدم هم که شده ببخشد و ببردم کنار همان ها.

آن موقع که خبر شهادت بابا را شنیدی، اول به این فکر کردی که پدرت بالاخره به آرزوش رسید، یا به این فکر کردی که پدرت را از دست داده ای و سایه اش دست کم به طور مادی از سرت کم شد؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود الآن باید چه کار کنم! حالا دیگر مادر و برادرم به من نگاه می کردند. اما برای بابا که واقعا خوشحال بودم. چون مطمئن هستم جایش خوب است.

وقتی که شهیدان جدیدی را تشییع می کردند یا وقتی که کسانی مثل شهید صیاد شیرازی به شهادت می رسیدند، هیچ موقع پیش خودت فکر می کردی که ممکن است روزی پدر تو جای آن ها قرار بگیرد و روزی تو پسر شهید کاظمی بشوی؟ هیچوقت همچین فکری نمی کردم. هر وقت شهیدان را می آوردند، متاثر می شدم اما اصلا فکرش را نمی کردم.

رفتی ارومیه که محل شهادت پدرت را ببینی؟ نه. اتفاقا می گفتم که می خوام بروم ارومیه، محل حادثه را ببینم. گفتند نه، نمی شود بروی. کسانی که می خواستند تسلیت بدهند می آمدند و می رفتند. آمدند با من صحبت کردند که حالا چه کار باید بکنیم و چه طور مراسم بگیریم. عملا فرصت نبود بروم ارومیه، هوا هم مساعد نبود.

در این مدت هوای برادرت محمد سعید و مادرت را داشتی؟ او خیلی اذیت شد سر این قضیه. هم خبر را بد گرفت و هم بیشتر به پدرم وابسته بود. بابا خیلی به سعید توجه داشت. به اش خیلی محبت می کرد. این قدر که گاهی من به بابا اعتراض می کردم که " لوس اش نکن!" سعید خیلی اذیت شد. خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و محکم باشم که سعید و مادرم بیشتر از این اذیت نشوند. می خواستم سعید بتواند یک جورهایی به ام تکیه کند. حال مادرم هم خیلی بد بود این چند روز. فشارشان روی ۴ هم آمد. فکر می کنم ده تا آمپول تقویتی به شان زدند که سرپا بمانند.

چه شد که شهید کاظمی را در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردید؟ مگر نجف آبادی نبود؟ به نظر من مردم نجف آباد هم حق داشتند که انتظار داشته باشند بابا را در نجف آباد به خاک بسپارند. بالاخره می گفتند فرمانده شهدای لشگر نجف اشرف بوده و فرمانده شان باید پیش آن ها در نجف آباد به خاک سپرده شود. می گفتند افتخار نجف آباد است و باید این جا خاکسپاری شود. از طرفی هم بابا همیشه به من و مادرم می گفت من را حتما کنار قبر شهید حسین خرازی خاک کنید. این را به خود من نگفته بود اما برایم گفته اند که به دوستانش می گفت دری از درهای بهشت، از کنار قبر خرازی به آسمان باز می شود. یک هفته قبل از شهادت بابا بود که چهار نفری دور هم نشسته بودیم. گفت یک ورق  کاغذ بیاور، من وصیت نامه ام را بنویسم. در آن وصیتنامه قسم داد که من را حتما پیش قبر خرازی دفن کنید. سعید خیلی ناراحت شد. گفت بابا چرا این قدر ما را اذیت می کنی؟! این حرف ها چیست؟! وصیت نامه را گرفت و از ناراحتی اش پاره کرد که این کارها چیست. به همین خاطر من مصمم بودم پدر در گلستان شهدای اصفهان و کنار شهید خرازی به خاک سپرده شود.

شهید را چه طور به خاک سپردید؟ روز عید قربان که آقا آمده بودند در مسجد دانشگاه بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون، سردار سلیمانی ازشان یک انگشتر گرفت و یک عبای آقا را. به آقا گفت آن انگشترتان را بدهید که خیلی باش نماز شب خوانده اید. وقتی خواستیم بابا را خاک کنیم، سردار سلیمانی رفت داخل قبر. عبای آقا را پهن کرد. مقداری تربت کربلا آورده بود. آن را روی عبا پخش کرد. خانواده شهید خرازی هم آن جا بودند. آن ها هم خواستند از همان داخل قبر بابا به قبر شهید خرازی سوراخی درست کنند و مقداری از آن تربت کربلا را در قبر شهید خرازی هم بریزند. بعدش بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر آقا را هم گذاشتند زیر زبان بابا. من و سعید هم بالای سر قبر ایستاده بودیم. آن جتا هم سعید خیلی بی تابی می کرد. رفت پایین توی قبر و به زور از بابا جدایش کردیم. سردار سلیمانی و دکتر قالیباف هم خیلی متاثر بودند. عبا را دور بابا پیچیدند و ... تمام شد! به ما اجازه ندادند بالای سر قبر بمانیم و ببینیم که دارند خاک می ریزند...

حالا که پدر را در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردید، دل تان برای آن جا تنگ نمی شود؟ خب چرا. به همین خاطر هم با مادرم و سعید قرار گذاشته ایم که پنج شنبه جمعه ها را برویم اصفهان پیش بابا.

چه چیزی از توصیه های پدر را بیشتر به یاد داری؟ بابا خیلی روی زیارت عاشورا و قرآن تاکید داشت. همیشه به من و سعید می گفت قبل از خوابیدن و قبل از بیرون رفتن از خانه، هر قدر که می توانیم قرآن بخوانیم. می گفت تاثیرش را در زندگی تان می بینید و تا حالاش هم دیده ایم این تاثیر را. قرآن خواندن و زیارت عاشورای خودش که ترک نمی شد. هر روز صبح در راه محل کارش داشت زیارت عاشورا می خواند. صبح های جمعه هم چهارتایی دور هم می نشستیم در همین اتاق و سوره جمعه روا می خواندیم.

آخرین بار که نشستی با پدرت گپ زدی و حال و احوال حسابی کردی، کی بود؟ همان شب شهادتش نشسته بودیم دور هم و حرف می زدیم. حالا که فکر می کنم، می بینم چه لحظات شیرینی بودند.

چه گفتید با هم؟ گپ آخرمان، خیلی گپ باحالی بود. وقتی شب رسید خانه، یک سی دی با خودش آورده بود. گفت محمد، این سی دی را بگذار ببینیم چی است! به قول خودش " مشق" هایش را هم پهن کرده بود جلوی خودش. سی دی یک گزارش ویدیویی بود از عملیات ثامن الائمه. بابا می گفت من خودم تا حالا این فیلم را ندیده ام. هر کس را که در فیلم نشان می داد، می گفت خصوصیت اش این بوده و چه طوری شهید شده. خلاصه بیشترشان شهید شده بودند. در فیلم نشان می داد که بابا داشت نیروهایش را توجیه عملیاتی می کرد و فقط یک زیر پیراهنی تنش بود. ریش هایش هم خیلی بلند و به هم ریخته شده بود. حتما وقت نکرده بود به شان برسد. اما آن ها که می گفت شهید شده اند، اغلب خیلی تمیز و مرتب و شیک بودند. سعید به بابا گفت:« ببین، این جور آدم ها شهید می شوندها! تو می خواهی با این قیافه به هم ریخته و نامرتب ات شهید هم بشوی؟!» . بابا خیلی خندید به این حرف سعید، خیلی خندید. البته احساس کردم یاد شهادت هم کرده و دلش گرفته و می خواهد با خندیدن هاش ما متوجه نشویم. فیلم که تمام شد، بابا گفت 25 سال از وقتی که این فیلم را گرفته اند می گذرد. ما برای چه مانده ایم و ... یک خرده از این چیزها گفت. شب هم سعید را برد پیش خودش خواباند. صبح که می خواست برود، من دیگر ندیدمش. اما سعید که صبح زود بیدار شده بود که برود امتحان بدهد، بابا را دیده بود و به اش گفته بود:«مواظب خودش باش!» پیش نیامده بود سعید همچین حرفی بزند به بابا. همیشه وقتی چیزی به بابا می گفتیم، به همان شکل نظامی جواب می داد:«چشم قربان!». آن روز صبح هم به سعید یک« چشم قربان» محکم گفته بود و رفته بود.

بیشتر پسرها حرف هایی دارند که هیچ وقت رویشان نمی شود یا دلیلی نمی بینند به پدرشان بگویند. تو هم حرفی داشتی که به پدرت نگفته باشی و حالا دلت بسوزد که نگفتی؟ نه. هر حرفی بود می رفتم به بابا می گفتم. با او خیلی راحت بودم. تصور عمومی این است که افراد نظامی در خانه خیلی نظامی و شق و رق برخورد می کنند. بقیه را نمی دانم چه طور هستند، اما بابا این طور نبود اصلا. خیلی شوخ و خوش خنده بود. هر وقت خانه بود، حال و هوایمان فرق می کرد. سرحال مان می آورد.

چه قدر از وقت پدرت در خانه می گذشت؟ دانشگاه من نزدیک محل کار بابا بود و بیشتر شب ها با او بر می گشتم خانه. خب باید صبر می کردم تا کارهایش تمام شود. بعضی وقت ها به ساعت 11 یا حتی آن ور تر می کشید. به غیر از ماه رمضان به یاد نمی آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه. من می رفتم در یک اتاقی و می نشستم به درس خواندن. بعضی وقت ها هم دراز می کشیدم و یک چرتی هم می زدم. وقتی با بابا بر می گشتیم خانه، برای من دیگر جانی باقی نمانده بود. اما بابا که قطعا خیلی بیشتر از من دویده بود و خسته شده بود، در خانه را که باز می کرد چنان سلام گرمی می کرد که انگار تازه اول صبح است و بیدار شده است. می گفت:« خیلی مخلصیم»، « خیلی چاکریم»! همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سرحال است.

احمد کاظمی برای تو بیشتر یک پدر بود، یا یک قهرمان یا یک نظامی معمولی که دارد به وطنش خدمت می کند؛ مثل همه؟! اول از همه برایمان یک پدر واقعی بود. سنگ تمام گذاشت در پدری کردن. به فکر همه چیزمان بود. خیلی هم آینده نگر بود. از یک طرف هم می توانم بگویم یک رزمنده بود.

کدام خصوصیتش بیش از همه به نظرت می آمد؟ نمی دانم این را بگویم یا نه، اما پدرم خیلی در پوشش اش و ظاهرش ساده بود. همیشه دوست داشت ساده ترین لباس را بپوشد. به سر و وضع خانواده خیلی اهمیت می داد که حتما لباسمان نو باشد، تمیز باشد، شیک باشد... اما خودش تنها چیزی که برایش مهم بود، تمیزی لباس بود. یک بار برای روز پدر من و سعید و مادرم رفتیم برایش یک دست کت و شلوار خریدیم. اما هر کاری کردیم نپوشیدش. بعضی وقت ها که می خواست بیرون برود و نمی خواست لباس نظامی بپوشد، به من می گفت:"محمد یک کاپشن به ام بده بپوشم". یک لباس را آن قدر می پوشید که برایش می انداختیم دور! با این که وقتی داشتیم وسایل شخصی اش را جمع می کردیم، دیدیم چقدر لباس نو داشته و دست به شان نزده است.

خیلی هم در خانه کمک کار بود. به گل و گیاه و باغبانی خیلی علاقه داشت. در خانه هم جارو کردن و ضبط و ربط خانه با او بود. اگر حسش را داشت، آشپزی هم می کرد که مادرم استراحت کند. این آخری ها ریه اش که شیمایی بود، بیشتر اذیتش می کرد. نباید سرخ کردنی می خورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمی خوردیم. به همین خاطر بیشتر غذاهایی درست می کرد مثل آب گوشت که خودش هم بتواند بخورد. قبل تر که حالش بهتر بود، همه جمعه ها غذا با بابا بود. نمی گذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه.

آخرین توصیه پدرت به ات چه بود؟ بعد از شهادت بابا یکی از دوستانش او را خواب دیده بود و بابا گفته بود به محمد بگو حتما قبل از هر کاری با مادرش مشورت کند. من هم گفتم چشم!

با تشکر از وبلاگ مجادله

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه هشتم اسفند 1384  |
 تصاویر نصب شده از حاج احمد در گلستان شهدا

 

شادی روحش صلوات

* با تشکر از وبلاگ سردار سر لشگر حاج احمد کاظمی

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه هشتم اسفند 1384  |
 به بهانه اربعین شهادت حاج احمد کاظمی و یارانش
 

 

 

  

 

 

با تشکر از وبلاگ سردار سرلشگر حاج احمد کاظمی

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه هشتم اسفند 1384  |
 ... تا راه گم نشود
 

قدرت مدیریت بالایی داشت. از همان نگاه و برخورد اول افراد کارآمد را از مدعیان تشخیص می‌داد. به کسانی که کارایی نداشتند هیچگونه مسئولیتی واگذار نمی‌کرد چه برسد مسئولیت‌های حساس را. گاه می‌شد یک مسئول را به‌خاطر بی‌لیاقتی به «آپاراتی لشگر» می‌فرستاد تا در آنجا پنچری بگیرد. در زمان جنگ چه بسیار از کسانی را که بخاطر بی‌لیاقتی و عدم اطاعت از فرماندشان به «بلوک زنی مهندسی» فرستاده‌بود!

مسئولیت‌های مهم از نظر او مسئولیت‌هایی بود که با بیت المال سر و کار زیادی داشت. به شدت با تخلفات فرماندهان و مسئولین برخورد می‌کرد. به هیچ وجه اجازه نمی‌داد از بیت المالی که در اختیارش بود کوچکترین سوء استفاده‌یی بشود.

تشویقات روی دو اصل بود: اول حفظ بیت المال و نگهداری؛ دوم انجام درست وظایف محوله. تشویقات غالبا مال نیروهای جزء بود و سخت گیری‌ها و تنبیهات مال مسئولین.

بسیار زود به اوضاع مسلط می شددر تمام ریز مسایل هم اطلاع داشت و هم وارد می‌شد. چون خود در جنگ و در صحنه عملیات‌ها از نزدیک حضور داشت به همه‌ی جزئیات امور اشراف داشت و زحماتی که کشیده می‌شد به خوبی شناسایی می‌کرد و به آن ارج می‌نهاد. هیچ نیازی به گزارشات مکتوب نداشت. با یک بازدید به همه جوانب کار پی می‌برد.

بازدیدهایش اغلب سر زده و بدون اطلاع و زمان مشخصی بود. طوری بود که همه حضورش را حس می‌کردند و هر لحظه آماده رسیدنش بودند. حتی سرباز راننده‌اش به تنهایی در حال رانندگی از پادگان تا فرودگاه جرأت تخلف نداشت و همه دستورالعمل‌های ایشان را رعایت می‌کرد زیرا احتمال می‌داد که حاجی مطلع شود. بزرگترین تنبیه برای نیروها و  مسئولین نارضایتی حاجی و بهترین تشویق برای آنها لبخند رضایت او بود اگر چه خیلی دیر از کاری ابراز رضایت می‌کرد.

همه دانسته بودند در تخلفات با هیچ کسی عقد اخوت نبسته است. هیچ کس حاشیه امنی در تخلفات نداشت. تشویق و توجه و تقدیرش لذت دنیا را داشت. همینکه کسی می‌فهمید حاجی او را زیر نظر دارد و از کارش رضایت دارد برایش بس بود.

خنده‌هایش بسیار نمکی و با حجب و حیا بود. دیدنش مایه آرامش خاطر و یادش مایه مباهات و اسمش مایه غرور است.

هیچ کس را سراغ ندارم که مدتی زیر دست حاج احمد کاظمی بوده باشد (حتی با چند واسطه) و به این زیردستی او افتخار نکند حتی اگر مورد تنبیه او واقع شده باشد.

شاید کسی باور نکند این استحکام اراده و قاطعیت و جدیت همه در حالی بود که او مجسمه خلوص و تواضع بود و خاکی بودن او انسان را به تحیر وا می‌داشت.

در یک کلام کسی می‌توانست در برابر او دوام بیاورد که بسیار منضبط جدی و مصمم و متعهد و مطیع باشد.

                                                 آیا کسی هست که او را سرمشق خود قرار دهد؟

او به سوی شهادت رفت

 اما شخصیت او به سوی قشر عظیمی

از جوانان آمد. تا او را بشناسند و خود را به او

 نزدیک کنند.

احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی احمد کاظمی  با تشکر از برادر عزیزم علیرضا ایوبیان

و با تشکر از وبلاگ بزمانه

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در دوشنبه یکم اسفند 1384  |
 
 
بالا