... برای کبوتر مهاجری که به مقصد رسید
 حرف آخر / وصيتنامه شهيد احمد كاظمی

 

الله اكبر

اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهيد ان علياً ولي الله

خداوندا فقط مي‌خواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت مي‌خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.

نمي‌دانم چه بايد كرد، فقط مي‌دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي‌باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي‌يابم هر موقع آماده مي‌شوم چند كلمه‌اي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نمي‌دانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد مي‌كرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم. اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.

راستي چه بگويم، سينه‌ام از دوري دوستان سفر كرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

گرچه بدم ولي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا مي‌بيني، دوست دارم بنده باشم، بندگي‌ام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا مي‌كنم، از روي سركشي نيست. بلكه از روي ناداني مي‌باشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فكر مي‌كنم، مي‌بينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، كار خوب نكردن، بندة خوب نبود،... ديگر...

حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه مي‌كنم. از درد سختي كه تمام وجودم را مي‌گيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بي‌منتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم مي‌دهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم، انشاء الله تعالي.

منزل ظهر جمعه 6/4/82

 بــه پايان آمد اين دفتر                  حكايت همچنان باقی است

 

* منبع : سایت بهداروند

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 پیام سردار سرلشکر یحیی رحیم صفوی
 

بنام خدا

..

سردار"احمد كاظمي" فرمانده نيروي زميني سپاه، از اولين پاسداراني بود كه در سال ‪ ۵۸‬به سپاه پيوست و رشادت‌هاي زيادي در دوران دفاع مقدس از خود نشان داد . سردار كاظمي جانباز ‪ ۴۵‬درصد، فرماندهي مدبر و شجاع بود كه با پذيرفتن مسووليت‌هاي مختلف در رده‌هاي فرماندهي سپاه ، نقش موثري در پيروزي‌هاي عمليات جنگي نظير، عمليات آزادسازي مناطق شمال غرب از دست ضد انقلاب ، عمليات شكست حصر آبادان ، فتح خرمشهر ، فتح‌المبين ايفا كرد . سردار كاظمي كه حدود پنج ماه فرماندهي نيروي زميني سپاه را برعهده گرفته بود از نيروهاي تحصيل كرده بود كه سه مدال فتح و شجاعت را بعد از جنگ گرفت و اين اواخر نيز شديدا به ياد شهداي دفاع مقدس خصوصا ،شهيد خرازي و باكري بود.


|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 شهید کاظمی از نگاه دیگران

 

بنام خدا

..

رئيس جمهور محترم به محض شنيدن خبر عروج تو بر سينه كاغذ نگاشت:

«بسم الله الرحمن الرحيم

من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوالله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.

حادثه تلخ و ناگوار شهادت فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سردار سرتيپ كاظمي و فرمانده لشگر قهرمان ‌27 حضرت رسولr و همراهان آنان كه همه از سربازان فداكار و خدوم اسلام و ميهن اسلامي بودند، موجب تاثر و تاسف شديد گرديد.

ضايعه فقدان اين سربازان فداكار ولي عصر(عج) را به آن حضرت فرمانده معظم كل قوا، دلاورمردان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و همه نيروهاي مسلح، خانواده معظم شهدا و ملت شريف و عزيز ايران تسليت مي‌گويم.

آنچه كه مي‌تواند اين حادثه را قابل تحمل كند، كارنامه سراسر ايثار و فداكاري اين عزيزان است كه نقطه درخشان تاريخ كشور ماست. پرچم استقامت و پايداري كه پيوسته در دست اين سربازان فداكار ميهن اسلامي در اهتزاز است، همچنان در دست سربازان ديگري از خيل ايثارگران برافراشته خواهد ماند. خون اين عزيزان نقطه اتصال نسل‌هاست، نسلي كه بازمانده مقاومت و تلاش دوران دفاع مقدس است و در دفاع از انقلاب و نظام مقدس جمهوري اسلامي سر از پا نمي‌شناسد.

يقين دارم كه همه نيروهاي مسلح همچون آحاد ملت، با اتكال به ذات احديت، تمسك به فرهنگ انتظار، تبعيت از ولي امر مسلمين، مظهر خواستن و توانستن، پايداري و عزت خواهند ماند. وجود چنين ملتي و سربازاني موجب افتخار است.

عزت و سربلندي نيروهاي مسلح و ملت شريف را از خداوند عزيز و قادر مسالت دارم.

محمود احمدي‌نژاد

رييس جمهوري اسلامي ايران»


سردار علايي چقدر ترا زيبا وصف كرد كه جان همه را به لب آورد. او ترا اين سان روايت كرد:

بي‌شك احمد كاظمي را بايد يكي از برجسته‌ترين و مقتدرترين فرماندهان دوران دفاع‌ مقدس دانست كه از آغاز جواني تمام وجود خود را وقف حضور در جبهه‌هاي مختلف نبرد در جنگ‌ تحميلي نمود. او در اكثر عمليات‌هاي مهم براي بيرون راندن دشمن از خاك‌ كشور عزيز حضوري فعال و تاثيرگذار داشت و هيچ عملياتي نيست كه نام او را در حماسه‌هاي بي‌نظير خود در بر نداشته باشد.

او يكي از تاكتيكي‌ترين فرماندهان سپاه ‌پاسداران ‌انقلاب ‌اسلامي بود كه برنامه‌ريزان عمليات‌هاي مختلف با اتكا به هوش و توان اجرايي امثال او مي‌توانستند سخت‌ترين و پيچيده‌ترين طرحها را براي نبرد با دشمن ارائه دهند و مطمئن باشند كه يگان‌هاي سازمان يافته از انسانهاي باايمان، پرانگيزه و شجاع آن طرحها را به طور كامل به اجرا درمي‌آورند. احمد كاظمي توانست در پيرامون خود انسانهاي بزرگي را جمع و تحت نام «تيپ 8 نجف اشرف» سازماندهي نمايد و در اثناء جنگ استعداد آن را به لشكر ارتقاء دهد و يكي از مانوري‌ترين يگان‌هاي پرقدرت دوران دفاع‌مقدس را تشكيل دهد. سردار كاظمي براي تجهيز اين لشكر خط‌شكن بخش عمده‌اي از جنگ‌افزارهاي مورد نياز خود را در نبردهاي مختلف از دشمن به غنيمت گرفت و يكي از افرادي بود كه بيشترين سلاح را با غنيمت از دشمن در يگان خود بكار مي‌گرفت. هر كجا در جبهه‌هاي جنگ و بخصوص در حين عمليات، بن‌بستي در نبرد با دشمن ايجاد مي‌شد او و يار عزيزش حسين‌خرازي با هم در ميدان نبرد وارد شده و بن‌بست‌شكني مي‌كردند. هيچكس مرحله سوم عمليات بيت‌المقدس را فراموش نمي‌كند كه در اوج اضطرار چگونه او و همرزم عزيزش حسين ‌خرازي راه پيروزي را با رفتن به سوي دژ عراق براي رزمندگان اسلام باز كردند و مسير فتح خرمشهر را گشودند. در عمليات فتح‌المبين در غرب شهر شوش، نيروهاي تحت فرمان او توانستند از جنوب منطقه عملياتي در تنگه رقابيه به همراه نيروهاي يار همراهش حسين خرازي با تيپ امام حسينu كه از شمال منطقه عملياتي به سوي دشت عباس و عين خوش سرازير شده بودند، فتح بزرگ رزمندگان‌اسلام را رقم بزنند.

احمد كاظمي، يكي از فرماندهان تاكتيك آفرين و خلاّق دوران نبرد بود. روشهايي را كه او براي برخورد با دشمن انتخاب مي‌كرد جزء شيوه‌هايي بود كه ديگر رزمندگان به آن تأسي مي‌جستند.

بالندگي و حماسه آفريني لشكر‌نجف اشرف را بايد مرهون هوش، تدبير، شجاعت و قدرت فرماندهي وي دانست.

يكي از ويژگي‌هاي تاكتيكي او اجتناب از تك‌جبهه‌اي و اقدام براي دور زدن دشمن و انجام تك احاطه‌اي بود كه او در محاصره دشمن تجربه‌اي زبان زدني داشت. در عمليات‌رمضان او تنها فرماندهي بود كه در شرق بصره تا نهر كتيبان جلو رفت و قلب دشمن را شكافت و همچنان به پيش مي‌رفت و باكي از دشمن نداشت. در عمليات والفجر 8، آنگاه كه دشمن با بكارگيري وسيع و گسترده سلاحهاي شيميايي مي‌خواست با هر قيمت كه شده رزمندگان اسلام را از شبه جزيره فاو بيرون براند، او و ديگر فرماندهان برجسته سپاه اسلام بودند كه در خط مقدم جبهه ـ در كنار درياچه نمك ـ حاضر شدند و آن خط آتش و خون را تثبيت كردند و طعم تلخ شكست را بر كام صدام نهادند.

احمد كاظمي، نامي است كه از خاطره‌ها دور و از ذهن‌ها فراموش نخواهد شد. هيچ حماسه‌اي در دوران دفاع مقدس نيست مگر اين‌كه نام احمد در صدر حماسه ‌آفرينان آن نبرد عظيم باشد.

نقش احمد كاظمي را نبايد فقط در تلاش‌ها و حماسه‌هاي او در دوران دفاع‌مقدس محدود كرد. او بعد از پايان جنگ تحميلي به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهداءu، نقش بزرگي را در تأمين امنيت منطقه شمال غرب كشور ايفا نمود. احمد كاظمي به‌خوبي دريافته بود كه ريشه نا امني‌ها و مشكلات امنيتي در منطقه‌كردستان و آذربايجان غربي، وجود گروه‌هاي مسلحي است كه پايگاه اصلي آنها در عراق است و از حمايت بي‌دريغ صدام برخوردارند. او معتقد بود كه با دشمن بايد در خانه‌اش جنگيد و نبايد فقط به برخورد با سرشاخه‌هاي دشمن و عناصر سلاح بدست آنها در داخل كشور پرداخت. بايد ريشه دشمن را در خارج از كشور خشكاند و منبع تغذيه او را قطع كرد تا خودبخود نيروهاي عملياتي آنها بي‌خاصيت شوند. لذا او با كسب اطلاعات دقيق و به هنگام از دشمن و با شجاعت فراوان به گروه‌هاي مسلح ضد انقلاب در داخل خاك عراق حمله كرد و آنها را به گونه‌اي تعقيب كرد كه آنان وادار به تسليم شدند و دوران حضور او در قرارگاه حمزه اين منطقه جزء امن ترين مناطق كشور شد.

احمد به حق از ماندگارترين چهره‌هاي پرورش يافته در مكتب دفاعي حضرت امام خميني (ره) است كه به درستي از بستر و فضايي كه امام براي رويش بزرگاني چون او در دوران انقلاب اسلامي فراهم كرده بود بهره گرفت و خود را آنچنان رشد داد كه جزء عناصر اصلي قدرت ملي ايران قرار گرفت.

تقدير اينچنين بود كه او در روز 19 دي ماه ـ روز آغاز عمليات كربلاي 5 ـ كه او خود و يار عزيزش، حسين خرازي محور مقاومت يگانهاي سپاه در كنار كانال ماهي در آن عمليات بودند به ديدار معبود بشتابد. حسين خرازي ـ فرمانده دوست داشتني لشكر امام حسينu ـ در اين عمليات سخت و تعيين‌كننده به شهادت رسيد و احمد‌كاظمي كه در اين ماههاي اخير دائم از او و شهيد مهدي باكري دم مي‌زد و نگران بود كه از دوستان شهيدش جدا مانده باشد هم در اين روز به سوي رفيق اعلي مهاجرت كرد و در شهر مهدي ـ اروميه ـ اجر تلاش‌هاي بي‌وقفه خود را از خداي بزرگ گرفت.

و من يخرج من بيته الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله.

احمد كاظمي نگرانِ از مردن در بستر بود و هميشه مي‌گفت «نمي‌خواهم غير از شهادت به آن دنيا وارد شوم». او در آخرين مأموريت خود به آرزوي بزرگ خويش رسيد و در حين انجام خدمت به ملاقات معبود شتافت و مصداق گفته امام عليu شد كه «لالف ضربه بالسيف احب اليّ من ميتهً علي فراش».

احمد كاظمي به راهي كه انتخاب كرده بود باور داشت. هدف او گسترش انقلاب اسلامي و پاسداري از ميراث بزرگ امام خميني(ره) بود. او براي رسيدن به هدف بزرگ خود اميدوار به نصرت الهي و كمك او «جلّ و علي» بود. براي رسيدن به هدف برنامه ريزي مي‌كرد و تمام سعي و تلاش خود را با پشتكار عجيب خود بكار مي‌گرفت و به رضاي الهي مي‌انديشيدو نگران دنياي پس از مرگ بود و مي‌خواست همچون ياران شهيدش پاك و پاكيزه وارد حيات جاودان شود. او بحق در اين چند سال منتظر بود تا روز موعود فرا برسد و در اين راه صداقت خود را در استقامت در مسير الهي نشان داد كه «و من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلوا تبديلاً».

دلــم، دلــم چـه كـنـد بـا غـم نـبودن تـو

ببين كه در غم تو چون به خون نشست دلم

در نوشته‌اي از احمد دهقان ديدم كه تو را اينگونه توصيف نموده بود. اولين بار احمد كاظمي را در عمليات بيت المقدس ديدم. نوجواني بودم پانزده ساله كه با هم قدانم قرار بود برويم براي آزاد سازي خرمشهر. ما جزو افراد دسته يك گروهان يكم گردانش هستم از تيپ نجف اشرف بوديم گردان ما همه از بچه‌هاي تهران بودند كه فرستاده بودنمان به تيپ نجف اشرف.

سه مرحله رفتيم عمليات مرحله سوم عمليات به گمانم در روز 21 ارديبشهت انجام شد. در مرز مشترك با عراق مستقر شديم و شب عمليات گفته بودند بايد يك كيلومتر برويم جلوتر از دژ مرزي و بپيچيم به چپ و برويم تا شلمچه. ساعت يازده دوازده نيمه شب عمليات شروع شد و يكدفعه دهها و شايد صدها مسلسل ضد هوايي بر سرمان آتش ريختند. چه آتشي هم! فرمانده گردان‌مان حميد باكري بود كه بعدها جانشين برادرش آقا مهدي در لشكر عاشورا شد.

شب سختي بود و نمي‌دانم چه قدر از دوستانم شهيد شدند تا صبح شد و از تك و تا افتاديم. وقتي نزديك شلمچه مستقر شديم از گروهانمان تنها هشت نفر مانده بوديم. آن جا مانديم. كسي را نداشتيم كه به مان بگويد چه كنيم. نه فرمانده‌اي داشتيم و نه كسي به مان سر مي‌زد. از ماشين‌هاي عبوري غذا مي‌گرفتيم و...

تصميم گرفتيم كاري بكنيم تا از بلاتكيفي رها شويم البته چندان هم بلاتكليف نبوديم و از صبح علي الطلوع تا غروب آفتاب جواب پاتك عراقي‌ها را مي‌داديم و سرگرم بوديم و مگر براي كار ديگري آمده بوديم؟ يكي از ارتشي‌ها كه كنارمان مستقر بود و به نظر مي‌آمد فرمانده‌اي چيزي باشد گفت فرمانده تيپ شما احمد كاظمي است كه روزي چند بار از پشت خاك ريز. سوار ماشين يا موتور. مي‌آيد و مي‌رود و بايد به او بگوييد كه مشكلتان چيست.

غروب بود كه او را ديدم سوار بر موتور سرش را باند جنگي بسته بود و يك بي‌سيم چي سفت پشت او را چسبيده بود كه در دست اندازها نيفتد.

جلويش را گرفتيم و دوره‌اش كرديم. گفتيم كي هستيم و چرا اين جاييم كه زد زير خنده معلوم شد توي اين چهار پنج روزه از بقيه نيروهاي تيپ نجف اشرف جا افتاده‌ايم و آنها همه‌شان رفته‌اند عقب پايگاه شهيد مدني در اهواز.

گفت ماشين مي‌فرستد دنبالمان بعد همان جا از دست يكي از بچه‌ها چند دانه نخودچي و كشمش برداشت و خورد و ايستاد به حرف زدن با ما و خنديد و خنديديم و بعد رفت.

هوا تاريك شده بود و هنوز يه ساعت نكشيده بود كه ديديم يك وانت عرض خاك ريز را مي‌آيد و در آن ميان فرياد مي‌زند بچه‌هاي تيپ نجف آن جا مانده‌ها...

ما را خبر مي‌كرد.

برگشتيم پايگاه شهيد مدني در دانشگاه جندي شاپور كه هنوز كسي به آن نمي‌گفت دانشگاه شهيد چمران. يك چادر به ما دادند و گفتند حاج احمد كاظمي گفته خسته‌ايد و حمام و يك ساعت در اختيارمان است و غذا آماده است و پتوهاي نو و.... ما هنوز به دنبال آن فرمانده‌اي بوديم كه كنارمان ايستاد و با ما حرف زد و نخودچي خورد و خنديد.

باز هم بارها و بارها او را ديدم ولي آن ديدار اول برايم فراموش ناشدني است. تا اين كه خبرش را آوردند...

هنوز كه هنوز است شهيد احمد كاظمي را با همان چهره در ياد دارم. سوار بر موتور پرشي. صورت خاك گرفته و سري كه با باند جنگي بسته بود يادش به خير.

... مراسم ختم تو شروع شد و فرماندهي كل قوا صاحب عزاست. اطراف او تمام رجال مملكتي‌اند. بچه‌هاي جنگ از هر نقطه ايران امده‌اند از دزفول، آبادان تا اروميه، مهاباد و... از اصفهان، نجف آباد تا رشت، آستانه اشرفيه... تا تهران چه شده كه اين گونه همه براي عزاي تو سراسيمه آمده‌اند؟

احمد عمليات كربلاي 5 فراموشم نمي‌شود در فراق حسين خرازي در شب عمليات، دعايت تمام شده بود اما هنوز مزمه‌هاي باراني‌ات تمام نشده بود. هم چنان مي‌گريستي؛ تو مي‌دانستي كه خيلي‌ها رفته‌اند اما تو مانده بودي تا برات خويش را بگيري و چه زيبا برات رهايي‌ات را از قفس تنگ دنيا گرفتي.

همه مي‌ديدند كه احمد آتش اشك بر التهاب وجودش دامن زده و ققنوس وار در آتش مي‌سوزد تا بلكه تولدي ديگر را تجربه كند.

چه كسي امروز دراين مجلس بر منبر وصف تو خواهد نشست واز تو خواهد گفت؟ اصلا چگونه مي‌توان از جماسه‌هايت گفت؟ اين منبر را بايد محسن رضايي برود و روي پله آخر بنشيند و همانند شب‌هاي عمليات از سوره صبح بخواند و تفسير كند و جمعيت را به گريه وا دارد.

محسن مي‌گويد در آخرين افطاري كه منزلش بودي در آخرين خاطره گويي‌ات از مهدي و در آخرين اشكهاي فراقت، نشان عشق وصال بود و در شوقت نشانه پرواز. چه كسي مي‌دانست احمد دارد در آخرين افطاري ماه رمضان عمرش از نجواي شبانه مهدي مي‌گويد؟

برخي مي‌دانستند تو مسافري! از التهاب كلماتي كه انتخاب مي‌كردي معلوم بود مهاجر شده‌اي!

احمد سوداگر وقتي خبر شهادت ترا شنيد گفت: راست مي‌گويند كه شهادت شهود است و رسيدن به تماشاگه معشوق، طعمي است كه تنها با چشيدن معنا مي‌يابد. و شهيدان بلي گفتگان روزالستند؛ همانان كه لبيك شان آغازي بر آفرينش گشت و به حرمت ايشان، نام انسان پديد آمد..

احمد بعد از تو تنها يك احمد برايم مانده هر چند از او دلگيرم ولي اين احمدهاي خميني چه‌ها مي‌كنند!

بگذريم باقر قاليباف هم دلشوره‌هاي خود رااين گونه نشان‌مان دادو نوشت:

الذين آمنوا و‌ها‌جروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله.

 

نـفـس نـفـس اگــر از بــاد نـشنوم بـويت

زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک

خوب شد. يعني بهتر از اين نمي‏شد. براي مثل تويي مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ. تو بايد پيش تر و در آن غوغاي هشت ساله مزد کرور، کرور خلوص پاکت را از حضرت جل و علا مي‏گرفتي و تا بيکران‌ها‌ي عشق پر مي‏کشيدي و جرعه نوش مي‏الست از دست دلبر مي‏شدي و عرشي مي‏شدي و آسماني و کبريايي و بر ما زمينيان و برجاي ماندگان رشک مي‏بردي ولي گويا تقدير الهي بر اين قرار گرفته بود تا چندي ديگر ملازم رکاب اسلام و انقلاب و ايران بماني و در کسوت فرمانده نيروي هوايي و زميني سپاه منشاء خدمات منحصر به فرد و به يادماندني شوي و در زلزله ويرانگر بم در نجات زلزله زدگان سر از پا نشناسي و يک صد ساعت بيدار بماني و خواب در مقابل چشمان هميشه بيدار تو سر تسليم فرود بياورد و فقط از هوش رفتن بتواند براي ساعاتي کوتاه تو را از تقلاي خدمت بي‌منت بازدارد. وقتي شنيدم که تو در کمال گمنامي و تواضع ميدان دار اصلي امداد و نجات در چهار روز نخست زلزله بم بودي، هيچ تعجب نکردم چراکه از سبيل اخلاص و جوانمردي و ايثار جز اين انتظاري نمي‏رفت و کسي چه مي‏داند که تو در آن صد ساعت بيداري چه حالي داشتي و چه حالي کردي و چه کيفي مي‏کردي از اينکه حنجره‌ات از تک و تا افتاده بود و حريف عزم جزم تو نمي‏شد و کم مي‏آورد و من چه غبطه‌ها‌ که نخوردم به حال و روز تو. و اينکه مي‏ديدم تو چقدر از فرش کنده‌اي و درحال عرشي شدن هستي. راستي را که تو خستگي را خسته کرده بودي!

وقتي ديروز از سعيد ـ يادگار تو ـ شنيدم که شب قبل از پرکشيدنت تجديد ديداري داشتي با ياد رفقاي رفته مان ناخودآگاه به ياد حرف‌هايت در حلقه دوستان و همرزمان در نيمه ماه مبارک رمضان افتادم و حس و حال عجيب تو که بوي رفتن و کندن و پرکشيدن مي‏داد. آن شب وقتي تو از باکري مي‏گفتي و چگونگي شهادتش، رنگ و بوي شهيد گرفته بودي و اين نه برداشت فردي من که ورد زبان همه رفقا بود و براي همه ما مسلم شده بود که ديري نخواهد پاييد که ما از فيض حضور تو محروم مي‏شويم و تو به آرزوي ديرينه‌ات نائل مي‏شوي و قدم به محفل انس ياران آسماني‌ات مي‏گذاري.

تمامي گل‌ها‌ي اين دسته گل از قبيله شقايق‌ها‌ بودند که در فصل «لبيک» با معرفت به رفيق اعلي پيوستند.

طوبي لهم و حسن ماب

محمد باقر قاليباف

 

در مراسم ختم تو سيدت حرفي نزد ولي پيام او را در رثاي تو خواندند كه نوشته بود:

فقدان شهادت گون سردار رشيد اسلام سرلشکر احمد کاظمي و تعدادي از سرداران و افسران سپاه در حادثه هواپيما، اين جانب را داغدار کرد.

اين فرمانده شجاع و متدين و غيور از يادگارهاي ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه بي نظير بود.

تدبير و قدرت فرماندهي او در طول جنگ هشت ساله کارهاي بزرگي انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پيش رفته بود. آرزوي جان باختن در راه خدا در دل او شعله مي‌کشيد و او با اين شوق و تمنا در کارهاي بزرگ پيشقدم مي‌گشت. اکنون او به آرزوي خود رسيده و خدا را در حين انجام دادن خدمت ملاقات کرده است. اين جانب شهادت اين سردار رشيد و نامدار و ديگر جان باختگان اين حادثه را به همه ملت ايران به ويژه به مردم عزيز و شهيدپرور نجف آباد تبريک و تسليت مي‌گويم و از خداوند متعال براي بازماندگان اين شهيدان، بردباري و قدرت تحمل و پاداش صابران و براي خود آنان علو درجات اخروي را مسألت مي‌کنم.

سيدعلي خامنه اي

19/10/1384

 

مراسم پايان يافت ولي مردم هنوز متحير رفتن تواند كه چه شد كه حادثه رخ داد. سردار رحيم برخي از شبهات را اين گونه زدود:

شهادت فرمانده مومن، شجاع و مجاهد في سبيل الله نيروي زميني سپاه سرتيپ پاسدار احمد كاظمي و 10 نفر از فرماندهان و مسئولان نيروي زميني و هوايي سپاه را در آستانه عيد قربان به محضر حضرت بقيه‌الله اعظم و مقام معظم رهبري و خانواده اين عزيزان و ملت بزرگ و قهرمان ايران تبريك و تسليت مي‌گويم.

اكثر اين 11 شهيد جواناني بودند كه عمر خود را در 27 سال گذشته وقف دفاع از اسلام، كشور و ملت بزرگمان علي‌الخصوص در سالهاي دفاع مقدس كرده بودند.

آن روز هواپيماي جت دو موتوره فالكن نيروي هوايي سپاه با خلباني سرتيپ پاسدار كروندي كه خود هم فرمانده پايگاه هوايي قدر تهران و هم استاد خلبان با بيش از دوهزار ساعت پرواز بود از تهران به مقصد اروميه عازم ‌شد و در نزديكي فرودگاه اروميه موقع باز كردن چرخهاي هواپيما به برج اطلاع مي‌دهد چرخهاي هواپيما باز نمي‌شود و از فرودگاه براي بازگشت به تهران اجازه مي‌گيرد.

هواپيما فاصله زيادي از باند فرودگاه نگرفته بوده كه خلبان به برج اطلاع مي‌دهد كه هر دو موتور هواپيما از كار افتاده است و بعد از آن صداي خلبان قطع شده و هواپيما سقوط مي‌كند و هر 11 سرنشين هواپيما به شهادت مي‌رسند.

وي تصريح كرد: البته هواپيما آتش نگرفته و اجساد مطهر اين شهيدان سالم از هواپيما بيرون آورده مي‌شود؛ اگرچه خود هواپيما منهدم شده است.

افرادي كه در اين هواپيما بودند عبارتند از: سردار شاهمرادي معروف به حنيف، معاون اطلاعات نيروي زميني سپاه، سردار سعيد مهتدي جعفري فرمانده لشكر مكانيزه 27 محمد رسول الله، سعيد سليماني معاون عمليات نيروي زميني سپاه، سردار صفدر رشادي معاون طرح و برنامه نيروي زميني سپاه، سردار غلامرضا يزداني فرمانده توپخانه نيروي زميني سپاه، سردار سرتيپ كروندي فرمانده پايگاه هواپي قدر نيروي هوايي سپاه و خلبان اول، سرتيپ احمد الهام‌نژاد كه خلبان دوم و فرمانده دانشكده هوايي سپاه بوده و همچنين سرهنگ بصيري مسئول فني پرواز و سرهنگ آذين‌پور رييس دفتر نيروي زميني سپاه بوده است.

نيروي هوايي سپاه يكي از نيروهاي كاملاً تخصصي است كه تمام نكات و استانداردهاي فني را به شدت رعايت مي‌كرده و اين حادثه كه بعد از جنگ به جز سقوط هواپيماي شهيد عالي مقام ستاري و معاونين وي در سال 73 در اصفهان نظير نداشته براي نيروي زميني سپاه مصيبت بار بوده است.

يك تيم فني و متخصص در سطح بالا به منطقه اعزام شدند و در حال بررسي مسايل هواپيما هستند.

اين فرماندهان هر كدام حقيقتا خدمتگزاراني در راه دين و دفاع از كشور بودند كه بدنهاي آنها در سالهاي دفاع مقدس بارها مورد اصابت تركش قرار گرفته و هر كدام از 30 تا 70 درصد جانبازي داشتند.

سردار كاظمي در اين اواخر به شدت به ياد شهيداني همچون حسين خرازي و مهدي باكري بود كه در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيده بودند و يك ارتباط عاطفي و معنوي بين وي و شهيدان خرازي و باكري وجود داشت.

احمد بعد از جنگ سه مدال فتح و شجاعت از دست مقام معظم رهبري دريافت كرده بود و از حدود پنج ماه قبل توسط فرمانده كل قوا به سمت فرماندهي نيروي زميني سپاه پاسداران منصوب شده بود و در اين مدت هر هفته به يكي از لشكرهاي استانهاي مختلف سركشي مي‌كرد و به توان رزمي و معرفت و روحيه ايماني لشكرها و تيپها و واحدهاي توپخانه توجه زيادي مي‌كرد.

هر يك از اين شهيدان داراي سوابق طولاني حضور در جبهه‌ و سوابق خدمت به كشور بعد از جنگ بودند و از نظر تعهد در انجام وظايف محوله نمونه بودند.

او در پاسخ به اين سئوال كه آيا احتمال خرابكاري در سقوط هواپيما را مي‌دهيد، اظهار داشت: هنوز چنين احتمالي مطرح نيست؛ مگر اين كه گزارش تيم فني اطلاعات دقيق‌تري به ما بدهد. وي با بيان اينكه من از عمر دقيق اين هواپيما اطلاع دقيقي ندارم تصريح كرد: معمولا قبل از پرواز، هواپيماها به صورت كامل چك مي‌شوند و اين امر در نيروي هوايي سپاه با دقت زيادي انجام مي‌شود.

و در پاسخ به اين سئوال كه آيا اين افراد شهيد محسوب مي‌شوند يا نه گفت: گذشته از معناي لفظي شهادت كه به كشته شدن در ميدان قتال و جهاد اطلاق داده مي‌شود، بنياد شهيد انقلاب اسلامي قانوني دارد مبني بر اينكه افرادي كه به ماموريتهاي عملياتي مي‌روند اگر طي مبدا تا مقصد جان خود را از دست بدهند شهيد محسوب مي‌شوند و دليل مباحثي كه درباره اطلاق عنوان شهيد به درگذشتگان سانحه سقوط هواپيماي 130C ارتش پيش آمد نيز مربوط به همين موضوع بود كه آن افراد از مبدا پرواز در ماموريت عملياتي بودند يا اينكه بايد به محل عمليات مي‌رسيدند تا ماموريت آنها شروع شود.

و از آن سوي دنيا سيد حسن نصر الله دبير كل حزب الله داغ فراق تو را اين گونه نگاشت:

جناب سرلشكر رحيم صفوي

سلام عليكم

به نام خود و به نام كليه برادران حزب‌الله به حضرتعالي و همه برادران سپاه پاسداران به خاطر شهادت برادر بسيار عزيزمان سرتيپ حاج احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني سپاه و جمعي از فرماندهان اين نيرو تسليت عرض مي‌نمايم.

خبر شهادت حاج احمد كاظمي دل ما را به درد آورد و مصيبت بزرگي را در دلمان تكرار كرد. ما كه از نزديك حاج احمد كاظمي را مي‌شناختيم اذعان مي‌كنيم كه او به حق فرماندهي نمونه و مجاهدي بزرگ و عبدي صالح و برادري وفادار براي ما بود. از خداوند متعال عاجزانه خواستاريم كه حاج احمد كاظمي وشهداي همراه او را با حضرت امام حسينu و اصحاب و ياران او محشور نمايد و همچنين به حضرتعالي و خانواده داغديده وي صبر جميل و اجر جزيل عطا نمايد.

برادر شما حسن نصرالله

 

آري هر چه بود گذشت و پس از اين نيز مي‌گذرد و از انسان تنها يك خوبي مي‌ماند.

بايد اين دفتر را به پايان برم اما مي‌خواهم با چند سوال از دل خسته‌ات به نوشتن خاتمه دهم:

احمد! كدام پرنده در افق شوريدة تو بال ميزد؟ تو ديشب حادثه، ‌با حرفهايت با صدايت، با نگاهت، چه كسي را به بزم رقص آتش و آه خود مي‌بردي؟

آتشي كه از سينه‌ات، از آتشكده دلت شعله مي‌كشيد و چشمهايت را مي‌سوخت، براي چه بود؟ دريغا كه نمي‌شناختيمت و نمي‌دانستيمت. حالا هم كه ديگر از حرفهاي ساكت محزون كاري بر نمي‌آيد. اما خوش به حال تو كه شگفت زيستي و شگفت رفتي!

من سرم را بر زانوي خسته تنهايم مي‌گذارم و نه براي تو كه برا ي خودم گريه مي‌كنم. براي تو هرگز براي خود كه به دردي دچارم كه گفتن نمي‌توانم.

اصلا چه مي‌توان گفت؟ حاشا كه تو را گريه كنم.

اما بدان سپاه بي تو تنها است. با آمدن آقا و مولايت در جشن عروج تو، در پاي اسبان چوبي تان كه تو بر آ نها استوار نشسته بودي، ‌فهميدم آقا چقدر ترا دوست مي‌دارد و تو چقدر آقا را دوست مي‌داشتي. خوش باش احمد كه چشمهاي همه ما در انتظار بر گشتن تو‌اند. شايد روزي تو را با آمدن خورشيد غائب ببينيم و شايد تو بيايي و خيلي از ماها نباشيم. تو بهتر مي‌داني. راستي احمد تو كي مي‌آيي؟

 منبع : سایت بهداروند

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 پرواز آخر

 

بنام خدا

..

قبل از انقلاب يادم است اصطلاحي ميان گروه‌هاي انقلابي مطرح بود تحت عنوان كادرهاي همه جانبه، به طوري كه بعضي از پيشگامان مبارزه مي‌گفتند اگر ما چهل تا كادر همه جانبه داشته باشيم و تربيت كنيم، ديگر امكان ندارد شكست بخوريم. چون رژيم شاه هر تعداد كه از رهبران نهضت را دستگير يا شهيد كنند بالاخره چند نفر از آن كادرهاي همه جانبه مي‌مانند و نهضت را ادامه مي‌دهند.

بدون شك جريان انقلاب از اين كادرهاي همه جانبه ساخته شدند. در طول دفاع مقدس هم چنين كادرهايي رشد كردند، اما انگشت شمار بودند، شهيد افشردي و شهيد مهدي باكري از اينها بودند. يكي از اين افراد هم احمد كاظمي بود. ايشان چند ويژگي داشت كه او را از يك فرد ساده به يك فرد چند بعدي تبديل مي‌كرد. از يك طرف فردي سياسي بود، يعني مسائل سياسي را خيلي خوب مي‌فهميد و ارتباطش را هم با اخبار و تحليل‌هاي سياسي چه داخل و چه خارج حفظ مي‌كرد. حتي درست در وسط صحنه جنگ راديوهاي خارجي از جمله بي بي سي و راديو عراق را گوش مي‌داد و هميشه روي حوادث سياسي كشور و منطقه داراي تحليل بود. تحليل‌هايش هم نزديك به واقع بود. در كنار بعد سياسي از بعد عملياتي برجسته‌اي برخوردار بود، يعني يك فرد كاملاً عملياتي و تاكتيكي بود. مثلاً براي شكستن خط خودش و اينكه دشمن را در محاصره بيندازد نظر، طرح و ابتكار داشت. در مورد انتخاب منطقه نبرد و اينكه عمليات در جنوب كشور يا در مرزهاي ايلام يا در مناطق كوهستاني و شمال غرب باشد صاحب نظر بود. به تمام معني كارشناس امور نظامي گري و جنگاوري بود. در كنار اين دو بعد يك فرد بسيار اخلاقي و انساني بود، بسيار با ادب و متواضع بود. با بسيجي‌ها، پاسدارها و افراد زيردست مراوده داشت و بسياري اوقات كنارشان مي‌نشست و با آنها صميمي بود. نسبت به ولايت و نظام و آموزه‌هاي مرحوم امام هم  كاملاً وفادار و معتقد بود. اين مجموعه ويژگي‌ها او را به يك كادر همه جانبه تبديل كرده بود كه در صحنه اداره يك جامعه چنين آدم‌هايي بسيار كمياب هستند.

با توجه به همين ويژگي كادر همه جانبه و نادر بودن اين افراد، فكر نمي‌كنيد مسئوليت خاصي در حفظ چنين افرادي داريم و در اين زمينه كوتاهي مي‌شود؟

چرا چنين آدم‌هايي را كه اهميت بسزايي براي كشور دارند به راحتي از دست مي‌دهيم؟

يك ضعفي در نظام ما هست كه اصولاً جان آدم‌ها ارزش واقعي خودش را ندارد. چه در سطوح كادرهاي استراتژيك يا عامه مردم. ايران جزء چند كشور اول در تصادف است. از نظر پرواز هواپيماها، استانداردها رعايت نمي‌شود. عامل دوم هم اين است كه به آدم‌ها تا زماني كه زنده هستند كمتر توجه مي‌شود. همين كه از دست مي‌روند يا شهيد مي‌شوند، آن موقع ارزششان بيشتر نمودار مي‌شود.

اين يك فرهنگ عمومي است، متاسفانه در رسانه‌ها و صدا و سيما هم همين طور است. اين خلأيي است كه بايد جبران بشود. مثلاً مقرراتي ابلاغ شود كه افرادي كه همه جانبه هستند ولو گمنام هستند بايد از اينها مراقبت بيشتري صورت بگيرد.

شهادت برادر كاظمي تاثير معنوي فوق العاده‌اي در جامعه داشت. به جرأت مي‌شود گفت كه حتي دوستان خودش را هم بيدار كرد. ۱۷ سال از جنگ گذشته و به طور طبيعي نوعي گرايشات دنيايي در همه پيدا مي‌شود. اين شهادت نوعي بيداري براي آنها بود. بسياري از جوانان امروزي را من ديدم كه از من خواستند شما كاري بكنيد ما به سپاه بياييم. ما مي‌خواهيم عضو سپاه بشويم. در حالي كه مدتي بود كه استقبال از نيروهاي مسلح كمتر شده بود. من مرتب با نسل جوان سروكار دارم. بعد از شهادت ايشان ديدم كه اين تقاضا زياد شد و اين نشان مي‌داد كه شهادت ايشان تاثير فرهنگي خوبي گذاشته بود و مردم متوجه شده بودند كه عناصر خيلي ارزشمندي در بين آنها وجود دارد. من به مراسم چهلم ايشان در تهران، نجف آباد و اصفهان هم رفتم. خيلي مراسم باشكوهي برگزار شد. معلوم بود كه تاثير فرهنگي خودش را گذاشته است. البته قبول دارم كه ما نبايد اين افراد را از دست بدهيم تا شهادت آنها تاثير بگذارد. يك مركز مراقبتي لازم است كه از اين افرادي كه به بهاي سنگيني به دست آمده اند، مراقبت بشود كه ملت ايران بتواند در مواقع خطر و بحران‌ها به اين فرزندان خودش تكيه كند.

من در جنگ وظيفه‌اي داشتم كه به آن عمل كردم. هيچ طلبي از كسي ندارم اما انسان‌هايي با شايستگي فراوان در جنگ بودند كه مي‌شود در فرهنگ سازي از آنها استفاده كرد. يعني اين افراد در كوران حوادث ساخته شدند. انسان‌هاي بسياري را با چشمان خودشان ديده‌اند كه زندگي شان را فداي ملت ايران كرده‌اند. بنابراين جان و روح آنها متاثر از حوادث بي نظيري است كه ديگر تكرار نمي‌شود. لذا تماس اين نوع افراد كه حقايق بسياري را ديده اند با نسل جواني كه اصلاً از اين حقايق اطلاعي نداشته مي‌تواند انتقال يك سرمايه فرهنگي به نسل‌هاي بعد باشد. من هم قبول دارم كه كار كم مي‌شود يا اينكه شيوه‌ها اشتباه است يا اينكه اصولاً سرمايه گذاري كمي مي‌شود. در كشورهاي ديگر ديده‌ام و مطالعه كرده‌‌ام كه براي اين مسئله ارزش زيادي قائل هستند. يعني همان طور كه براي سرمايه مالي و پولي و فيزيكي اهميت قائلند، براي سرمايه‌هاي فرهنگي هم خيلي ارزش قائلند. چون آنها هم فكر مي‌كنند اگر دوباره جنگي در كشورشان به وجود بيايد و يك سرمايه فرهنگي را در نسل جوانشان و مردمشان حفظ نكرده باشند، آن مقاومت لازم صورت نخواهد گرفت و كشورشان هم از دست مي‌رود. اتفاقاً در رابطه با ملتي مثل ملت ايران كه دويست سال تمام با شكست‌هاي پي درپي در جنگ‌ها روبه رو بوده است، يعني در دوران قاجاريه و پهلوي در اكثر جنگ‌ها شكست خورديم. به همين دليل به اندازه نصف سرزميني كه ما الان در آن زندگي مي‌كنيم خاك از كشور ما جدا شده است. اين اولين بار بود كه روي پاي خودمان مي‌ايستاديم و سرزمين مان را حفظ مي‌كرديم. معلوم است كه يك سرمايه فرهنگي خيلي قوي درست شده است. اگر اين سرمايه فرهنگي را به صورت يك ارزش به نسل بعدي منتقل كنيم همان طور كه در كنار تجهيزات و تاسيسات و سرمايه‌هاي مالي و پولي داراي يك ثروتي هستيم از بعد فرهنگي هم داراي ثروتي خواهيم بود. برعكس اگر اين كار را نكنيم و ثروت‌هاي ديگر را داشته باشيم با يك خلأ مواجه خواهيم بود و در حوادث مختلف از همين ناحيه به ما لطمه وارد مي‌شود و ساير ثروت‌هايمان را هم از دست مي‌دهيم. ملتي كه سرمايه و ثروت فرهنگي نداشته باشد دچار آسيبي مي‌شود و ساير سرمايه‌ها و ثروت‌هايي هم كه دارد خدشه دار مي‌شود. لذا اين بايد به صورت يك ارزش ملي در بيايد. يعني از مردم كوچه و خيابان تا دولت و مجلس، كل اين نظام بايد براي كساني كه در ميادين نبرد دفاع مي‌كنند از بعد ارزشي نقشي قائل باشند. آنها احترام لازم را در جامعه داشته باشند. يافته‌هاي فرهنگي‌اي را كه آنها با خود دارند در نظام آموزشي و تربيتي ترويج كنند.

من در عمليات «طريق‌القدس» پاييز سال 1360 بود كه با برادر احمد كاظمي آشنا شدم. در آن زمان، چند ماهي مي‌شد كه فرمانده سپاه شده بودم. ايشان در اين عمليات مسئوليت مستقيمي نداشت و به شكل كمكي با يكي از فرماندهان عمليات «طريق‌القدس» همكاري مي‌كرد.

با توجه به شناخت روحيات احمد كاظمي، ايشان را به فرماندهي يك يگان گماشتم و در فتح‌المبين نيز او را فرمانده تيپ 8 نجف قرار دادم كه البته بعدها تيپ 8 نجف اشرف، پس از چند عمليات، از نخستين تيپ‌هايي بود كه به لشكر تبديل شد.

بايد گفت كه احمد كاظمي از نظر تخصصي و فني و نظامي، يك كارشناس عملياتي برجسته بود، به گونه‌اي كه هميشه بيش از يك فرمانده لشكر در عمليات‌ها، اظهارنظر مي‌كرد و به واقع نظرياتش كاملا منطقي بود. در بعد تاكتيكي نيز نوآوري و خلاقيت بسياري از خود نشان مي‌داد؛ چه از لحاظ خط‌شكني و چه از لحاظ پيشروي در عمق جبهه دشمن.

يكي از حكمت‌هاي شهادت سردار سرلشكر احمد كاظمي و همرزمان وي دميدن دوباره روحيه شهادت طلبي در كالبد جوانان كشور بويژه رزمندگان اسلام بود اگر آمريكا ببيند كه هنوز روحيه شهادت طلبي در جوانان ما وجود دارد، هرگز يك بمب به سمت ما شليك نخواهد كرد.

نبايد اين شهادتها را ساده گرفت و از كنار آن عبور كرد ، بلكه بايستي با بررسي ابعاد آن، به جستجوي حكمتهاي آن پرداخت.

از جمله پيام‌هاي مهم اين حادثه درك درست شرايط حساس كنوني است. اگر خواهان دستيابي به موفقيت، تعاون و همدلي هستيم بايد دوستي‌هاي خود را افزايش دهيم.

برخي ديگر از حكمت‌هاي اين حادثه از جمله تاثيرآن در بالا بردن روحيه كشور با توجه به همزماني آن با توطئه‌هاي اخير دشمنان بر سر مساله هسته‌اي ايران بود امروز ايران برغم مخالفت دشمنان مصمم است فعاليت تحقيقات هسته‌اي خود را با جديت دنبال كند.

بيان اين مطلب به اين معنا نيست كه به علل وقوع اينگونه حوادث توجهي نشود.

از مسوولان نيروهاي مسلح كشور چه سپاه، ارتش و وزارت دفاع، همچنين رييس جمهوري تقاضا دارم بطور جدي به اين حادثه بپردازند كه چرا اين اتفاق‌ها مي‌افتد.

بايد اين حادثه از نظر فني بررسي شود و جلوي اينگونه حوادث گرفته شود.

بسياري از موفقيت‌هاي ايران در شكست حصر آبادان و فتح خرمشهر و پيروزي در خيلي از عملياتها، مرهون رشادتها و ايثارگريهاي شهيد كاظمي و ساير همرزمان او از جمله شهيد خرازي و شهيد باكري است.

تواضع و فروتني، محبت و مهرباني از ديگر خصوصيات شهيد كاظمي است. برغم اينكه عده‌اي از ما بعد از جنگ نتوانستند حال و هواي دوران جنگ را نگه دارند، احمد كاظمي، يزداني، معتمدي و سليماني جزو كساني بودند كه شوق شهادت هر روز در آنها افزايش مي‌يافت.

«معرفت سياسي» شهيد كاظمي و ساير همرزمان وي يكي ديگر از برجستگي‌هاي آنها بود. آنها از زمره كساني بودند كه براي مسايل داخل و خارج از كشور شناخت و تحليل داشتند و در مسايل فرهنگي كشور نيز صاحب نظر بودند.

ويژگي ديگر شهيد كاظمي، جنبه معنوي و روحاني ايشان بود كه وي را به يك مجاهد تبديل كرده بود. ديگر آن‌كه وي يك تحليلگر سياسي بود كه مسائل سياسي داخلي و خارجي را به خوبي دريافت و تحليل مي‌كرد. او اخبار سياسي را از راديو عراق و «بي.بي.سي» هم تعقيب و آنها را تحليل مي‌كرد.

نخستين نقطه عطفي كه احمد كاظمي در آن برجسته شد، عملكرد موفق ايشان در عمليات «ثامن‌الائمهu» بود. او در محور جنوبي اين عمليات، عوامل تحت امرش را به خوبي فرماندهي كرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومين عمليات موفق ايشان در «فتح‌المبين» بود. وي از تنگه «زليجان» دشمن را محاصره و مقر فرماندهي را منهدم كرد و سرانجام تنگه «رقابيه» را گشود. موفقيت ايشان در اين عمليات، در كل محورهاي ديگر «فتح‌المبين» اثر گذاشت، چراكه توانسته بود با لشكر خويش، به جاده «فكه» و ارتباطات رادار نزديك شود و عقبه ديگر لشكرهاي دشمن را كه از اين جاده تدارك مي‌شدند، تهديد كند و خلاصه آن‌كه باعث تزلزل در كل محورهاي ديگر درگيري دشمن شود.

ظهور نمادين ايشان در فتح المبين شروع شد. در فتح المبين 270 كيلومتر مربع زمين آزاد شد، ده يازده هزار نفر اسير گرفته شد، دهها توپخانه ما بدست آورديم. نقش احمد كاظمي بسيار نقش تعيين كننده بود. دومين عملياتي كه باز احمد كاظمي درخشيد، بيت المقدس بود، چند لشكر بايد از كاروان عبور مي‌كرد، يكي از آنها لشكر 8 نجف بود. اولين لشكرهايي كه وارد شهر خرمشهر شد، لشكر 8 نجف و لشكر 14 امام حسينu بودند، يعني حسين و احمد، يعني همان حسيني كه احمد وصيت كرده بود كه يكي از درهاي بهشت از كنار قبر حسين خرازي باز مي‌شود و من را بايد همين جا دفن كنيد.

عمليات بعدي، «بيت‌المقدس» و آزادي خرمشهر بود. لشكر ايشان هم در مرحله نخست عمليات و هم در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌اي ايفا كند به گونه‌اي كه در روزهاي پاياني درگيري «بيت‌المقدس» كه نيروهاي ايراني، توان كافي براي آزادي خرمشهر نداشتند و تقاضاي چند هفته بازسازي را از فرماندهي داشتند، ايشان توانستند با كمك شهيد حسين خرازي ـ بنا بر دستوري كه به ايشان داده بود ـ‌ آخرين مرحله عمليات آزادسازي خرمشهر را انجام دهند. ايشان توانستند نيروهاي عراقي را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد كنند و اينگونه بود كه در همه عمليات‌ها تا پايان جنگ، وي بدون استثنا نقش فعال و موفقي داشت؛ وي از افراد مؤثر در آزادسازي خرمشهر بود و اين شهر تا ابد، مرهون رشادت كاظمي است.

عمليات بعد رمضان، تنها لشكري كه عميقترين پيشروي را انجام داد، هيچ عملياتي نيست در طول جنگ اتفاق افتاده باشد و احمد كاظمي و لشكر 8 نجف اشرف در آن نقش نداشته باشد و نقشش را هم به بهترين شكل انجام مي‌داد يعني هميشه در موفقيت باشد. 2 نفر از فرماندهان عراقي را ما گرفتيم اينها مي‌گفتند وقتي اسم احمد كاظمي، حسين خرازي يا مهدي باكري مي‌آمد، ما لرزه بر انداممان مي‌افتاد، دعا مي‌كرديم ما روبروي اين لشكرها نباشيم چون مطمئن بوديم اينها مي‌آمدند و مي‌زدند و هيچ كس جلودارشان نبود.

كاظمي از شيوه «فرماندهي در صحنه» پيروي مي‌كرد، به گونه‌اي كه هميشه خود پيشتر از رزمندگان حركت مي‌كرد. وي نه تنها در خط مقدم و در جنگ نزديك با نفرات دشمن مي‌جنگيد، بلكه د رتلاش بي‌وقفه و شبانه‌روزي براي آماده كردن بخش‌هاي مختلف لشكر، از آتش توپخانه تا زرهي و پياده، حضور فعال و مستقيم بود.

وي همچنين از تأمين آب و غذاي رزمندگان تا تهيه مهمات و فشنگ بسيجي‌ها و طرح‌هاي تاكتيكي و آتش توپخانه، همه را از نزديك و مستقيم با نظارت و مديريت مي‌كرد.

بايد اذعان كرد، احمد كاظمي، فردي بسيار باغيرت بود. براي وي بسيار سخت بود در عملياتي كه با فتح همراه نبود و ناچار مي‌شد به نيروهايش دستور عقبگرد دهد، عقب‌نشيني كند؛ بنابراين در اين موقعيت، ما حتي فرماندهان ديگر را مي‌فرستاديم كه او را برگردانند تا براي عمليات بعدي آماده شود. يادم مي‌آيد در «كربلاي 4» پس از دو ساعت از آغاز درگيري، متوجه لو رفتن منطقه شديم و به دنبال آن، دستورهاي لازم براي عقب‌نشيني يگان‌ها را صادر كرديم و لشكرها موظف شدند تا پيش از روشن شدن هوا به مقرهاي اصلي خود برگردند، اما كاظمي زير بار نرفت، چون برايش بسيار سخت بود. او حتي با تعدادي از يارانش به روخانه زد و از آنجا عبور كرد و قصد داشت انفرادي با دشمن بجنگد و البته تا وسط روخانه اورند هم رفت، اما براي جلوگيري از ايجاد احساس تمرد، بازگشت.

كاظمي در ابعاد امنيت داخلي نيز فردي بسيار مسلط بود، به گونه‌اي كه در سال 1372 كه به كردستان اعزام شد، در مدت سه سال هم منطقه را از نظر نظامي، امن كرد و هم در يك لشكركشي به داخل خاك عراق و محاصره مركز فرماندهي نيروهاي ضدانقلاب كه در عراق مستقر بود، از آنان تعهد سياسي گرفت كه دست از مبارزه مسلحانه بكشند.

وي نسبت به ولايت و رهبري نظام، اعتقاد فوق‌العاده محكمي داشت به گونه‌اي كه در حوادث سياسي اصفهان و نجف‌آباد، كوچك‌ترين تزلزلي به خود راه نداد و از رهبري حمايت كرد. با وجودي كه تعدادي از دوستانش از اين اعلام موضع صريح وي ناراحت شدند، اما ايشان پيروي خود از صراحت را كامل اعلام كرد. البته عده‌اي هم كه خود را ولايتي معرفي مي‌كردند، عليه وي جوسازي‌هايي كردند، اما ادعاي آنان بي‌اساس بود و كاظمي از وفادارترين افراد به نظام، امام و ولايت بود.

قدر و منزلت وي در سپاه كاملا رعايت نشد. استعداد ايشان فراتر از نيروي هوايي بود و حتي از نيروي زميني كه در اين اواخر عهده‌دار فرماندهي آن شد، فراتر بود. البته بايد گفت در هر سازماني، اختلاف‌نظرهايي وجود دارد و در مورد ايشان هم، اين عامل باعث شد تا از توانايي ايشان به اندازه كافي استفاده نشود. ناگفته نماند كه به دليل شناختي كه رهبري از توانايي ايشان داشتند و با نظر ايشان، چند ماه پيش به مسئوليت نيروي زميني منصوب شد.

احمد زندگي كاملا زاهدانه‌اي داشت و به دنبال جمع‌آوري ثروت نبود. با خانواده‌اش بسيار دوستانه برخورد مي‌كرد و به آنان كمك مي‌رساند. با زيردستانش از پاسدار گرفته تا سرباز وظيفه، با احترام و محبت برخورد مي‌كرد و حتي با آنان مشورت مي‌كرد و احترام بسياري برايشان قايل بود.

رابطه من و احمد بسيار صميمي و نزديك بود، به گونه‌اي كه هنگامي كه در فعاليت‌هاي سياسي دچار مشكل مي‌شدم و نمي‌توانستم با كسي درددل كنم، با وي در ميان مي‌گذاشتم. علاقه فوق‌العاده‌اي به او داشتم و او را نزديك‌ترين فرد به خود مي‌دانستم.

سردار شهيد احمد کاظمي يک «قهرمان ملي گمنام» بود. احمد قهرمان مخلصي بود که خود را در گمنامي تعريف مي‌کرد تا اين که بخواهد در صحنه‌هاي تبليغي يا سياسي حضور يابد.

آن روز در اتاق کارم بودم که با شنيدن خبر شهادت «احمد کاظمي» حالت شوک و ناباوري به من دست داد، به طوري که حتي دوستان اطراف من ترجيح دادند مرا براي لحظاتي تنها بگذارند.

من رابطه‌اي عاطفي با احمد کاظمي داشتم و سالها در کنار هم بوديم و عشق و علاقه خاصي بين من و او بود. دل کندن از احمد برايم خيلي سخت بود. اينکه به خودم بباورانم که ديگر احمد در کنارم نيست،  کار ساده و راحتي نبود.

احمد قهرمان ملي گمنامي بود که سي سال زندگي خود را قبل و بعد از انقلاب وقف اسلام، انقلاب، امام و ملت ايران کرد.

کاظمي به معناي واقعي کلمه قهرمان مخلصي بود که خود را در گمنامي تعريف کرد تا اينکه بخواهد در صحنه‌هاي تبليغي يا سياسي حضور يابد.

متاسفانه مسئولان هنوز براي جان انسان‌ها اهميت لازم را قائل نيستند؛ تصادفات جاده‌اي، سقوط هواپيماها و مسائل ديگري از اين دست، نشان دهنده آسيب جدي در مديريت کشور است و اينکه حساسيت، مسئوليت پذيري، بازخواست‌ها و نظارت‌هاي لازم در اين زمينه وجود ندارد.

تا زماني که چنين روحيه و آسيبي در مسئولان ما باشد، بدون شک باز هم از اين حوادث خواهيم داشت.

اين حوادث بايد پايان بي‌تفاوتي و سرآغاز يک بازنگري جدي از سوي مسئولان در اين مسائل باشد.

شهادت وي، پيام تكان‌دهنده‌اي براي دوستان و ياران بود، به گونه‌اي كه آنان را بار ديگر به ارزش‌هاي دفاع مقدس بازگرداند و آن ارزش‌ها را زنده كرد. شهادت احمد، مانند شوكي بود بر رزمندگان و ايثارگران و براي آنان گذشته را زنده كرد. در سطح جامعه هم نوعي بيداري نسبت به فرزندان گمنام و قهرمان ملت ايران بود و مردم دريافتند، در ميان آنان هستند چهره‌هاي پرافتخار و گمنامي كه زندگي خود را وقف امنيت و سربلندي ملت ايران كرده‌اند.

ايشان در سال ۷۴ داخل خاك عراق عمليات بزرگي را انجام دادند. آن عمليات بعد از عمليات‌هايي كه در زمان جنگ در خارج از مرزها داشتيم، اين اولين عملياتي بود كه بايد از مرزهاي بين المللي عبور مي‌كرديم. با اين تفاوت كه در دوره جنگ كه از مرز عبور مي‌كرديم، كاملاً به صورت درگيري‌هاي نظامي از سر مرز مي‌رفتيم تا جايي كه مي‌گرفتيم، بعد هم از آنجا دفاع مي‌كرديم، يعني يك پيوستگي بين عقبه ما و خط مقدم ما وجود داشت. اما در اين عمليات آقاي كاظمي بايستي با يك ستون عظيم نظامي در دل خاك عراق مي‌رفت و منطقه‌اي را محاصره مي‌كرد و همه نيروها را به سلامت برمي گرداند و داخل كشور مي‌آورد. در حالي كه هيچ پيوستگي‌اي بين آن نيرويي كه رفته بود در عمق خاك عراق و اين طرف وجود نداشت. البته دوستان ما در كردستان عراق آقاي بارزاني و آقاي طالباني مانعي براي انجام عمليات نبودند ولي آمريكايي‌ها هم در سليمانيه و اربيل در شمال عراق كاملاً مستقر بودند و ما بايد جلوي چشم آنها مي‌رفتيم و اين كار را انجام مي‌داديم. احمد كاظمي فرمانده و طراح اين عمليات بود. پس از آنكه از رهبري اجازه گرفتيم و به احمد كاظمي اين ماموريت را داديم او هم آن را طراحي و هم مديريت و فرماندهي كرد. اين نيرو را داخل خاك عراق برد. حزب دموكرات كردستان در كوي سنجق و غرب منطقه سردشت و در عمق صد كيلومتري خاك عراق در منطقه‌اي مستقر بود، در آنجا خوابگاه داشت، بيمارستان داشت، حتي مدرسه درست كرده بودند، توپخانه داشتند، ضد هوايي داشتند، يك پادگان بزرگي داشتند. آقاي كاظمي وارد اين منطقه شد و كل اين منطقه را محاصره كرد و بعد با توپخانه شروع كرد به شليك كردن و به آنها اعلام كرد كه اگر تسليم نشويد من با توپخانه همه شما را از بين مي‌برم. آنها وقتي اين آتش سنگين را بالاي سر خودشان ديدند از طريق آقاي طالباني اعلان كردند كه آمادگي مذاكره دارند. آقاي كاظمي آنجا نفري را مي‌فرستد با آنها يك قرارداد مي‌نويسد. حزب دموكرات كردستان اعلام مي‌كند كه من دست از مبارزه مسلحانه مي‌كشم و شما كاري به كار ما نداشته باشيد و بگذاريد ما اينجا باشيم. آقاي كاظمي هم به محض اينكه اين قرارداد را امضا مي‌كند هيچ حركت خلافي انجام نمي‌دهد. در حالي كه مي‌توانست تمام آنها را نابود كند و از بين ببرد. اين قرارداد را با آنها مي‌نويسد و نيروها را برمي گرداند. وقتي نيروها به سمت ايران مي‌آمدند، در برگشت آمريكايي‌ها متوجه شدند كه چه اتفاقي افتاده است لذا بسيار عصباني شدند. در حالي كه بيش از يك هفته بود كه ما براي اين عمليات آماده مي‌شديم و در صحنه نبرد هم يكي دو روز نيروهايمان با توپخانه و تجهيزات سنگين رفتند داخل خاك عراق و برگشتند.

آمريكايي‌ها دير متوجه شدند و باور نمي‌كردند و عصباني بودند. چون در حقيقت در قلمرو آنها كاري به اين بزرگي صورت گرفته بود. اما كاري نمي‌توانستند بكنند. لذا با هواپيماي اف۱۶ مي‌آمدند بالاي ستون نيروهاي احمد كاظمي كه در حال برگشت بودند شيرجه مي‌رفتند. ديوار صوتي مي‌شكستند و مي‌رفتند. اما كوچك‌ترين تيري شليك نكردند. آقاي كاظمي با من تماس گرفت، گفت اوضاع اين طوري است چي مي‌خواهد بشود؟ گفتم شما كاري با آنها نداشته باش، كوچك‌ترين تيري هم شليك نكنيد، همين طور سرتان را بيندازيد پائين بياييد تا سر مرز. آمريكايي‌ها چندين بار مي‌آمدند شيرجه مي‌رفتند، يا دنبال بهانه‌اي بودند كه ما يك تيراندازي‌اي بكنيم و درگير بشوند، ايشان خيلي با صلابت و با قدرت اين ستون را هدايت كرد و همه نيروهاي ما سالم برگشتند در حالي كه پيروزي سياسي خيلي بزرگي هم به وجود آمد و بعد از آن كردستان كاملاً ساكت و امن و آرام شد.

در اينجا تذكر اين نكته را لازم مي‌دانم كه اكثر فرماندهان سپاه و برادراني كه در جنگ بودند افراد انقلابي قبل از انقلاب بودند. خود آقاي احمد كاظمي در جريان انقلاب بوده، لبنان رفته و كنار فلسطيني‌ها جنگيده بود. اينها چون نيروهاي انقلابي بودند اين مسائل انساني را كاملاً درك مي‌كردند. همان موقع هم كه با شاه مبارزه مي‌كرديم هميشه تاكيد مي‌كرديم كه نبايد كوچك‌ترين آسيبي به مردم وارد شود. حتي به همه افرادي كه با ساواك و شاه همكاري مي‌كردند آسيبي وارد نمي‌كرديم، تنها افراد خيلي خبيث مورد هدف ما بودند. برادر كاظمي را آن زمان در نجف آباد دستگير كرده بودند، چند ماه زندان بود و بعد هم به شدت شكنجه اش كرده بودند. وقتي از زندان بيرون آمده بود تا يك ماه از ناحيه بيني خونريزي داشت. بعد از پيروزي انقلاب دادستان نجف آباد به احمد گفته بود شما اسم همان پاسباني كه با چكمه زده بود توي صورت شما كه خونريزي شديدي داشتيد، به ما بدهيد ما دستگير و مجازاتش كنيم. آقاي كاظمي با اينكه اين پاسبان را مي‌شناخت اسمش را نداد و گفته بود خود ايشان در اين انقلاب تنبيه شده است. اين نشان دهنده بزرگ منشي و تواضع است كه در وجود ايشان بود. نمونه اين را در همين عمليات مي‌بينيم. به طوري كه بخش زيادي از مهماتي كه برده بود را سالم مي‌آورد. اگر يك آدم نظامي صرف بود و كسي بود كه چيزي جز جنگ و خشونت در اعتقادش نبود مي‌توانست همه اينها را شليك كند و بارش را سبك كند و كمتر هم دچار خطر مي‌شد. چون كسي كه عمليات مي‌كند و آشكار مي‌شود و لو مي‌رود، به دنبال اين است كه هرچه سريع‌تر نيروهاي خودش را به مقر برگرداند و بار سنگين برايش مشكل است.

البته جنبه‌هاي انساني جنگ كم‌تر بيان شده است. مثلاً غالباً عراقي‌هايي كه به اسارت نيروهاي ما درمي آمدند، چند ساعت بعد از درگيري در سفره‌هاي ما غذا مي‌خوردند. به طوري كه دو سه تا از كادرهاي بعثي عراق كه از افراد بسيار معتقد به حزب بعث بودند، در اثر همين محبت مقاومت شان شكست و اطلاعات خيلي ارزشمندي را به ما دادند. از جمله در يكي از لشگرها يكي از اين سرهنگ‌هاي ارتش عراق را گرفته بودند، موقع ناهار شد او را براي بازجويي آورده بودند، در همان سفره‌اي كه فرماندهان نشسته بودند، ايشان را هم كنار فرماندهان مي‌نشانند. همين طور كه به صورت‌ها نگاه مي‌كرد به او مي‌گفتند اين فرمانده تيپ است، اين فرمانده لشگر است، ايشان باورش نمي‌شد. شايد در لشگرهاي خودش هم چنين ناهاري به او نداده بودند. يا يكي از فرمانده گردان‌هاي لشگر ۴۱ ثارالله شعري گفته بود براي عراقي‌ها به اين مضمون كه‌اي برادر عراقي! تو كه آن طرف سنگر هستي من اين طرف و گاه جايمان باهم عوض مي‌شود، اگر دست من به تو برسد به تو خواهم گفت براي چه دارم مي‌جنگم. اين جملات نشان دهنده انگيزه فوق العاده انساني‌اي است كه در جنگ‌هاي ديگر كمتر ديده مي‌شود. قاعدتاً جنگي كه اهدافش انساني است، اين فرهنگ بايد در رفتار و گفتار و كردار رزمندگانش هم وجود داشته باشد. ما اين نمونه‌ها را كه بيانگر بعد انساني جنگ است فراوان مي‌بينيم اما متاسفانه به اين ابعاد پرداخته نشده است. به برخي از ابعاد جنگ پرداخته مي‌شود ولي به جنبه‌هاي انساني جنگ كه فوق العاده هم زياد هستند كمتر پرداخته مي‌شود.

به هر تقدير احمد فوق العاده به نيروهاي تحت امرش مي‌رسيد. حتي به بچه‌هايي كه در خط مقدم بودند و درگير بودند تلاش مي‌كرد كه غذاي گرم بدهد و غذاي سرد ندهد. يا حتي در خط مقدم وسايل حمام و شست وشو فراهم مي‌كرد. مرتب به همه آنها سركشي مي‌كرد و اگر احساس مي‌كرد كه جايي هستند كه ممكن است در معرض آسيب باشند تذكر مي‌داد.

آقاي احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني شده بود و قاعدتاً تعداد زيادي لشگر زير نظرش بود. هر لشگري هم تعداد زيادي تيپ و گردان تا برسد به آن نفرات آخر كه سربازان هستند. شايد هشت يا ۹ تا رده بين او و سربازان وجود داشت. ولي در يكي از سفرهايش تعدادي از سربازان را در خوابگاه شان جمع كرده بود و با آنها صحبت كرده بود كه حالا من فرمانده نيروي زميني شده ام، به نظر شما من نيروي زميني را چطور اداره كنم؟ آدم ممكن است فكر كند كه اين آدم چه نيازي دارد كه از سرباز نظر خواهي كند. درحالي كه آن سرباز ولو اينكه هيچ نظر جديدي هم نداشته باشد اين نوع برخورد را با خودش حس مي‌كند كه انساني است. مي‌فهمد كه مورد تكريم واقع شده و انساني است كه براي او شخصيت قائل هستند. اين نوع برخوردها بارها در رفتار آقاي كاظمي ديده مي‌شد.

احمد، بسيار آدم مخلص و باخدايي بود. اين اخلاص او باعث شده بود كه هيچ نيرويي نتواند در مقابل او مقاومت كند. من به ياد ندارم به ايشان ماموريتي واگذار شده باشد و ايشان موفق نباشند. در طول عمليات والفجر 8 محور شمالي تحت فرماندهي او بود و در طول 75 روز نبرد چندين بار خط او با عراقي‏ها دست به دست شد اما هر بار شجاعانه حمله مي‏كرد و خط را پس مي‏گرفت.

احمد از نظر فهم سياسي، فوق العاده انسان فهيمي بود و اطلاعات به روزي داشت او هر روز BBC و راديو عراق را گوش مي‏كرد و اصلا نيازي به بولتن‌ها‌ي رايج نداشت. احمد كسي بود كه محكم و با صلابت پشت رهبري ايستاد و به همين خاطر، بسياري از دوستان 20 ساله‏اش را از دست داد. او از ياران دوران سختي و تنهايي ملت ايران، از ياران دوران مظلوميت ملت ايران و از ياران دوران قبل از فتح بود.

احمد 4، 5 سال بود كه خيلي بي‌تابي مي‏كرد و آرزوي شهادت داشت و بالاخره به آرزوي خودش هم رسيد. اما من در شهادت او حكمتي مي‏بينم. خدا با اين اتفاق مي‏خواهد به ما بگويد براي حفظ اسلام و انقلاب و دستيابي به پيروزي عظيم آماده شهادت باشيد. وقتي براي مراسم تدفين و به خاك سپاري شهيد كاظمي به اصفهان رفته بوديم، پس از تدفين، تمام شب ذهن من مشغول اين بود كه چرا احمد شهيد شد؟ صبح پيش از اذان که از خواب بيدار شدم، ذهنم هنوز مشوش بود، تفالي به قرآن زدم و اين آيه آمد: «انا فتحنالك فتحا مبينا».

در كنار احمد در اين مصيبت عزيزان ديگري بودند كه هر كدام داراي سابقه‌اي مهم بودند. آقاي سعيد مهتدي فرمانده لشگر،۲۷ يكي از نيروهاي قديمي و اصلي لشگر حضرت رسول تهران بودند. آقاي سعيد سليماني هم همين طور جزء هسته اصلي لشگر ۲۷ بود. خلبان كروندي كه بيش از ۵ هزار ساعت پرواز داشت، جزء خلبانان اول نظامي ايران و هم چنين خلبانان سيويل ايران بود. آقاي حنيف يا شاهمرادي فردي بود كه به مسائل اطلاعات نظامي فوق العاده مسلط بود. در كردستان كارهاي اطلاعاتي خيلي زيادي انجام داده بود. اين شهيد بزرگوار از برادران اوليه اطلاعات سپاه بود. صفدر رشادي نيز از افراد مدير، برنامه‌ريز و كارشناس بود و شهيد كروندي50 هزار ساعت پرواز داشت و بقيه اين شهيدان نيز به همين صورت خدمات ارزنده‌اي از خود به جاي گذاشته‌اند.

آقاي رشادي بسيار با استعداد بود. يكي از مسئولين برنامه ريزي در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بود. شهيد آذين پور، شهيد الهامي نژاد،  شهيد يزداني، وقتي سپاه درصدد تشكيل توپخانه بود، متخصص توپخانه نداشت، بنابراين شهيد يزداني جزو چند نفر اول بود كه توپخانه سپاه را در عمليات فتح‌المبين راه انداخت.

در اين عمليات، 80 قبضه توپ از دشمن غنيمت گرفتيم و شيد شفيع‌زاده و شهيد يزداني با توپ‌هاي غنيمتي، توپخانه سپاه را راه‌اندازي كردند. در آزدسازي خرمشهر هم توپخانه ارتش و سپاه باهم كار مي‌كردند. شهيد بصيري و شهيد اسدي ضمن دارا بودن سوابق بسيار درخشان، سال‌هاي سال در عرصه دفاع مقدس و خدمت به نظام جمهوري اسلامي از مال و جان خود گذشتند. اينها يك تيم خيلي قوي سپاه بودند كه دچار اين حادثه شدند.

هر كدام از اين شهيدان از ديگري بهتر بودند. اگر از احمدكاظمي صحبت مي‌شود، به معناي اين نيست كه شهداي ديگر خاطره‌اي ندارند، آنها جزو يك خانواده بسيار صميمي محسوب مي‌شدند.

احمدكاظمي ناراحت است چون از ديگر همرزمانش صحبت نمي‌شود و از طرف ديگر همرزمانش خوشحالند كه فقط از كاظمي صحبت مي‌شود.

در خاتمه به چند خاطره در مورد شهيد احمد كاظمي بسنده مي‌نمايم:

1- بعد از عمليات خيبر زماني كه جاده بغداد - بصره را از دست داديم و فقط جزاير براي ما باقي ماند، حضرت امام اعلام فرمودند كه جزاير به هر قيمتي بايد حفظ شود كه من بلافاصله به شهيد كاظمي فرمانده پد غربي، شهيدباكري و زين الدين در پد وسط و حاج همت در پد شرقي اطلاع دادم. از همه مهمتر به دليل وجود چاه‌ها‌ي نفت پد غربي بود كه مانند ابر انبوه، گلوله، خمپاره و بمب از آسمان بر آن مي‌باريد. شهيد كاظمي در آن موقعيت، مقاومت بي‌سابقه‌اي از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتي برگشت سر و صورتش خاكي، سياه و دودي بود و چند شبانه روز بود كه نخوابيده بود. وقتي به او خسته نباشيد گفتم و او را بوسيدم گفت: وقتي دستور امام(ره) را به من گفتي، ديگر نفهميدم چه شد، بچه‌ها‌ را جمع كردم و گفتم كه اينجا كربلاست، الان عاشورا است و بايد به هر قيمتي اينجا را حفظ كنيم.

2- حاج احمد كاظمي در سال 1371 فرمانده قرارگاه حمزه سيد الشهدا شده بود و زماني بود كه آمريكا به عراق آمده بود، ضد انقلاب در شمال عراق مستقر شده بود و تشكيلاتي براي خودش درست كرده بود، تابستان و پاييز وارد كشور مي‌شد، اذيت مي‌كرد، پول زور از مردم مي‌گرفت و هر كاري دلش مي‌خواست انجام مي‌داد.حاج احمد در آن زمان گفت كه تنها راه حل، ورود به خاك عراق است كه من با مقام معظم رهبري مطرح كردم و ايشان موافقت كردند، بلافاصله شهيد كاظمي با 600 كاميون و 50 قبضه توپ وارد عراق شد و منطقه آنها را كه در 100 كيلومتري مرز عراق بود محاصره كرد و با شليك توپ بالاي سر آنها، از آنها تعهد كتبي گرفت تا سلاح را كنار بگذارند و كار سياسي انجام دهند و از سال1374 تاكنون نيز به تعهدخود عمل كرده‌اند. نكته جالب ديگر در هنگام برگشت اين ستون بوده كه انواع هواپيماهاي F16 آمريكايي از سر ستون تجهيزات رد مي‌شد و مانور مي‌داد و دنبال بهانه مي‌گشتند تا به طور كامل تجهيزات ما را از بين ببرند اما شهيد كاظمي توانسته بود ستون را با مهارت فوق العاده و بدون هيچ عكس العملي نسبت به مانور هواپيماهاي آمريكايي وارد ايران نمايد.

3- در حين عمليات كربلاي 5 كه آتش سنگين و سختي هم بود به ما اطلاع دادند كه حاج احمد كاظمي پسردار شده است و او هم از قبل گفته بود اسمش را محمد بگذارند، وقتي پشت بي سيم به او گفتم كه خداي متعال به تو هديه‌اي داده است، ابتدا فكر كرد رزمندگان به پيروزي خاصي دست پيدا كرده‌اند و وقتي به او گفتم خداي متعال به تو پسري داده است، چند ثانيه مكث كرد و گفت بگذاريد بعد ازعمليات صحبت كنيم و من فكر مي‌كنم او يك جهاد نفسي انجام داد و براي جلوگيري از تاثير اين خبر بر روحيه خود آن را به بعد از عمليات موكول كرد.

4- بحث سفر مقام معظم رهبري به منطقه تحت فرماندهي شهيد كاظمي قرار بود صورت بگيرد. در آن زمان استاندار، امام جمعه و ساير مسئولان، سفر ايشان را به صلاح نمي‏دانستند اما وقتي اين موضوع را با حاج احمد مطرح كردم او از سفر رهبر معظم انقلاب استقبال كرد و گفت: «سفر ايشان با من» و الحمدالله سفر ايشان به اروميه بركات زيادي داشت و باعث تثبيت پيروزي‌ها‌ شد.

از خداوند متعال مي‌خواهم اين فرصتي را كه به خرازي، باكري‌ها‌ و كاظمي داد به ما بدهد كه درمانده اين راه هستيم.

* دكتر محسن رضايی
منبع : سایت بهداروند

 

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 دومين فاتح خرمشهر

 

بنام خدا

..

احمد پس از درگيري‌هاي كردستان با شروع جنگ تحميلي به جنوب آمد و مدت كوتاهي در محوره نثاره (شمال دارخوين) يعني در نزديكي فارسيات كه آقاي اسدي بودند، مستقر شد و بالافاصله به فياضيه رفت و در آن جا استقرار يافت.

من براي اولين بار احمد را در محور فياضيه ديدم. فياضيه در مثلث بين رودخانه كارون و رودخانه بهمن شير و جاده اهواز ـ آبادان قرار دارد. احمد در شمال بهمن شير و چسبيده به كارون، خط دفاعي درست كرد. فرماندهان سپاه آبادان (مهدي كياني و...) اول جاي سهل و آرامي را در مقابل انتهاي سرپل دشمن به او پيشنهاد دادند. احمد قبول نكرد. گفت جايي را بمن بدهيد كه نفس دشمن را بگيرم و لذا فياضيه را قبول كرد.

احمد قبل از انقلاب بواسطه شهيد محمد منتظري به اردوگاه‌هاي فلسطيني و لبنان رفت و مشغول مبارزه شد. اما وقتي به ايران بازگشت گفته بود كه فلسطيني‌ها اگر مكتبي حركت كنند يعني بر محور اسلام عمل نمايند موفق مي‌شوند و در غير اين صورت پيروزي و موفقيتي حاصل نخواهد شد.

در تاريخ 15/10/59، احمد در عملياتي بنام نصر (عبور از رودخانه كارون) شركت كرد. نام اين عمليات را بني صدر به عنوان فرماندهي كل قوا، انتخاب كرده بود. ولي خداوند نصر خود را نازل نكرد، خداوند سنت ثابت الهي دارد و نصر خود را به صحنه و جبهه‌ و رزمندگاني نازل مي‌كند كه صداقت و اخلاص در آنها مشاهده نمايد. به گفته مولا اميرالمومنين حضرت عليu فلما راي الله صدقنا فانزل عدو الا كبت و علينا النصر.

اين عمليات چهارمين عملياتي بود كه بني صدر طي 4 ماه اول جنگ طراحي كرد، طرح بسيار گسترده‌اي در حد عمليات بيت المقدس داشت كه هيچ توفيقي بدست نياورد و شكست خورد.

در فروردين سال 1360 وقتي رفتم پيش او، 22 سال سن داشت بسيار جوان و زيبا و شجاع و با روحيه بود. خطي بطول يك كيلومتر مرتب و منظم درست كرده بود. عمليات شكست حصر آبادان كه شد، احمد با 3 گردان به ميدان آمد و با سرهنگ كهتري كه 20 سال از احمد حداقل بزرگتر بود ادغام شد و با قدرت به دشمن حمله كرد و بسرعت نيروهايش را به كمك اسدي و مرتضي قرباني به پل حفار رساند و دشمن پس از يكسال در شرق كارون شكست خورد. احمد در همه عمليات‌ها شركت مي‌كرد و عجيب كه هيچوقت شكست نخورد. حتي در عمليات رمضان، احمد پيروز ميدان نبرد بود. در عمليات فتح المبين و بيت المقدس با مهدي باكري با همديگر رزم مي‌كردند، خيلي بهم علاقه داشتند و اين اوج ظهور و بروز انديشه‌هاي تاكتيكي احمد بود.

يكبار احمد در مورد شهيد باكري در منزل خودش در تاريخ 2/11/80 براي ما مي‌گفت: مهدي خيلي مودب و انسان با درك و شعوري بود. او ارتباط بسيار سختي با خدا داشت. وقتي حرف مي‌زد دستهايش را روي زانو مي‌گذاشت و حرف مي‌زد. مهدي هور، انسان، خدا و... را طوري توصيف مي‌كرد كه الان احساس مي‌كنم كه مهدي يك روح بود كه حرف مي‌زد و...

مبتكرترين و خلاق‌ترين و مربي‌ترين فرمانده لشكرهاي ما در جنگ احمد كاظمي بود. احمد فرمانده لشكري چند بعدي بود. با لشكر پياده بخوبي مي‌جنگيد بر يگان زرهي فرماندهي مي‌كرد و خيلي خوب پيشروي مي‌كرد. در امر لجستيك واقعاً تسلط داشت و بي‌نظير بود.

فرمانده و سرداري زيرك و زرنگ. اين را از انوع انتخاب مانور و تاكتيك‌هايش بر عليه دشمن مي‌توان فهميد. زيرك‌تر از بقيه بود. وقتي آقا محسن او را مخير مي‌گذاشت تا منطقه مانور خود را در صحنه عمليات انتخاب كند، بهترين محور را انتخاب مي‌كرد كه هم سخت بود و هم بر كل محورهاي ديگر تاثير مي‌گذاشت و تأثير موفقيت كار احمد بسيار فراتر از لشكرش بود.

احمد بعد از جنگ كه خيلي از لشكرها به پادگان‌ها برگشتند، مأموريت پيدا كرد و رفت فرمانده قرارگاه حمزه سيد الشهداءu در اروميه شد. احمد در آنجا انديشه‌ها و دكترين نبرد خود را بكار گرفت و با هزينه كم از لحاظ نفرات و تجهيزات و امكانات و زمان و گسترش بهترين شيوه برقراري امنيت را پياده كرد.

احمد كاظمي پديده‌اي بود كه ديگر ممكن نيست به آساني نظير او بوجود آيد. احمد و لشكر 8 نجف بلاي آسماني بودند كه بر سر دشمن بعثي فرود مي‌آمدند و شمشير برنده فرمانده كل سپاه در جنگ بود.

جنگهاي احمد همه از روي اسلوب و قاعده بود. حركاتش سنجيده و با اصول و قواعد فن نظامي تطبيق داشت و صحيح‌ترين تاكتيك را در صحنه رزم پياده مي‌كرد و بسياري از سرداران قادر نبودند به گرد پاي احمد هم برسند و من بعد هم بايد بكوشند تا درخشان‌ترين عمليات‌هاي جنگي خود را از او تقليد كنند. ملت ايران بعد از حسين خرازي، دومين فاتح خرمشهر را در 19 دي ماه 84 از دست داد.

نقش عمومي فرماندهاني مثل احمد در جنگ و مسئوليت‌ها در عرصه مسايل دفاعي و امنيتي، نماد انسان‌هاي بزرگي هستند كه شخصيت و سعة وجودي آنها نقطه ثبات و جمع شدن پراكندگي‌هاست. حقيقتي كه با انقلاب اسلامي در عالم منتشر شده در وجود انسان‌هاي بزرگي مثل احمد كاظمي تجلي پيدا مي‌كند كه مثل امام امت، امام و پيشواي لشكر خود و دهها هزار رزمنده بودند.

احمد در سال 1374 عملياتي را در خاك عراق انجام داد. در اين عمليات احمد مقر ضد انقلاب را در كوي سنجق با توپخانه، قدرتمندانه كوبيد و ضد انقلاب در يك توافق سه جانبه (سپاه، رهبران كرد معارض عراقي كه بر ضد انقلاب كرد تسلط و كنترل داشتند و ضد انقلاب) متعهد شدند كه اسلحه را به زمين بگذارند و كار نظامي انجام ندهند و تنها به كار سياسي بپردازند.

احمد پس از جنگ و حتي در اين اواخر يعني 3، 4 سالي كه همسايه ما شده بود، خيلي خوش برخورد و با ادب و تعارفي شده بود. اين چهار سال براي ما فرصت بيشتري بود تا او را بشناسيم. او در اين مدت همراه قاسم و باقر مثلثي را تشكيل دادند كه هميشه همراه هم بودند.

من خبر شهادت احمد را از طريق سردار كوثري شنيدم. سردار باقري پي‌گير خبر شد تا كم و كيف آن را بدست آورد. چه روز عجيبي بود روز شهادت احمد. گريه امانم نمي‌داد. آن روز 19 سال از عمليات كربلاي 5 مي‌گذشت و درست همان روزي بود كه احمد رفت پيش حسين خرازي.

بلافاصله به سردار سليماني زنگ زدم. او قبل از من شنيده بود. صداي گريه او را از آن سوي تلفن مي‌شنيدم. زنگ زدم به علي آقا شمخاني كه ديدم او هم بلند بلند گريه مي‌كرد. با بچه‌ها قرار گذاشتيم ساعت يك بعدازظهر همه در منزل احمد جمع شويم تا به خانواده او و آقا پسرهايش دلداري بدهيم. وقتي همه به خانه احمد رسيديم و در جمع خانواده واقع شديم، غوغايي شد و تازه عزاي ما در فراق احمد آغاز شد.

پيكر مطهر احمد و باقي شهيدان از اروميه به تهران انتقال داده شد. همراه آقا محسن، علي آقاي شمخاني، باقر، قاسم و... در فرودگاه قدر سپاه يعني همان جايي كه ابتدا پرواز كرده بودند منتظر نشستن هواپيما حامل اجساد مطهر شهدا بوديم. عاقبت هواپيما به زمين نشست و ما تابوت‌ها و جسدها را حوال ظهر سه شنبه ساعت 11 صبح تحويل گرفتيم. من بهمراه آقا محسن، باقر و قاسم با نشستن هواپيما و قبل از بيرون آوردن پيكر مطهر شهدا، به درون هواپيما رفتيم و با آنها ديداري ناباورانه نموديم. همه گريه مي‌كرديم و نمي‌دانستيم با اين غم و اندوه عظيم چگونه كنار بياييم.

روز چهارشنبه پيكر مطهر احمد و يزداني و شاه مرادي را همراه آقا محسن، رسول زاده، باقر، قاسم و فرزندان احمد و شهيد يزداني و خانواده‌هايشان به اصفهان برديم و از آن جا راهي نجف آباد شديم و شب را در لشكر 8 نجف اشرف (لشكر احمد) مانديم و صبح زود با احمد آخرين وداع را نموديم.

بالاي سر احمد، رسول زاده زيارت عاشورا و سوره ياسين را خواند. احمد پور هم كه خيلي احمد را دوست مي‌داشت هر طوري بود خودش را به نجف آباد رسانده بود و بالاي سر احمد گريه مي‌كرد. آن روز قاسم و باقر، انگشتري آقا را زير زبان احمد گذاشتند.

در دانشگاه تهران روز عيد قربان كه آقا براي زيارت شهدا و وداع با آنها آمده بود، قاسم از ايشان عبايي را بهمراه انگشتري كه آقا با آن نماز شب مي‌خواند گرفت. فرداي آن روز (صبح پنجشنبه) قبل از نماز صبح قاسم و باقر، وقتي مي‌خواستند جسد احمد را در ميان قبر بگذارند، اول عباي آقا را پهن كردند و سپس تربت كربلا را بر آن پاشيدند و بدن احمد را در ميان آن قرار دادند و انگشتري را نيز به توصيه يكي از علماء و اولياء الهي كه آقاي رسول زاده با او مرتبط بود، زير زبان او نهادند. زيرا او گفته بود زبان ميت شب اول دير باز مي‌شود. شما اين كار را حتماً انجام دهيد.

آقا محسن بدقت نظاره‌گر قاسم و باقر بود كه احمد را به آرامي در كنار حسين خرازي بر زمين مي‌نهادند و مراسم تلقين صورت مي‌گرفت. قاسم در درون قبر فرياد مي‌زد و از جمعيت بالاي قبر شهادت مي‌خواست و مي‌گفت: اي مردم! احمد اهل نماز بود؟ و مردم يكصدا مي‌گفتند: بله بود. آي مردم! احمد اهل جهاد بود؟ و جمعيت با گريه مي‌گفتند: بله بود.

آن لحظات كسي نبود كه براي احمد گريه نكند. اين آخرين ديدار ما و احمد بود. مي‌دانستيم لحظاتي ديگر تا قيامت شاهد مهرباني‌هاي احمد، خاطره گفتن او، ادب و متانت او، شجاعت و مديريت مدبرانه او، نخواهيم بود. غوغايي راه افتاده بود كه كسي توصيف او را خوب نمي‌تواند بنمايد.

* سرلشكر پاسدار غلامعلي رشيد
منبع : سایت بهداروند

|+| نوشته شده توسط گردان وبلاگی کمیل در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 كنار دجله

 

بنام خدا

..

من بعد از عمليات طريق القدس يعني زماني كه ايران شروع به پس گرفتن سرزمين‌هاي خودش از ارتش بعثي كرد با مرحوم كاظمي آشنا شدم. ايشان در جبهه‌هاي مختلف جنگ و هر كجا عملياتي بود حتماً حضور داشت. نيروهاي تحت امرش در عمليات‌ها حضور فعالي داشتند. ايشان با كمك نيروهايي كه از اصفهان آمده بودند تيپ نجف اشرف را سازماندهي كرد و آنها را در عمليات‌ها به كار مي‌گرفت. در ابتداي جنگ ما در منطقه آذربايجان غربي و كردستان با حركت مسلحانه ضدانقلاب در آنجا مقابله مي‌كرديم. در آن زمان مهدي باكري معاون عمليات سپاه بود و من فرمانده‌اش بودم. بعد با هم به منطقه جنوب آمديم. شهيد باكري قائم مقام شهيد احمد كاظمي در تيپ نجف اشرف شد. من با شهيد باكري قبل از انقلاب هم دانشكده‌اي و رفيق بودم. وقتي كه او معاون احمد كاظمي در تيپ نجف اشرف شد، من هم با احمد كاظمي آشنا شدم و رفاقت صميمانه‌اي پيدا كرديم. شهيد احمد يكي از فرماندهان بسيار برجسته دوران دفاع مقدس است. يعني اگر بخواهيم ۱۰ نفر فرمانده برجسته در دوران جنگ را نام ببريم قطعاً يكي از آنها احمد كاظمي است. به خصوص ايشان يك ويژگي‌اي داشت علاوه بر اينكه كارهاي سخت عملياتي را انجام مي‌داد، براي خودش تاكتيك‌هاي ويژه داشت. يعني وقتي در يك منطقه عملياتي به او ماموريت مي‌دادند و يگان‌ها و تيم‌ها و لشگرهاي ديگر را وارد عمليات مي‌كردند، ايشان در منطقه و محدوده خودش مي‌توانست به گونه‌اي عمل كند كه صد درصد عمليات را موفق پيش ببرد. با دشمن هيچ موقع تك جبهه‌اي نمي‌داد. تك جبهه‌اي يعني تك رودررو و تك مستقيم. او هميشه دشمن را مي‌توانست دور بزند، يعني موقعيت را كامل بررسي مي‌كرد و جاهايي را پيدا مي‌كرد كه دشمن را احاطه كند. اصطلاح دور زدن در جبهه‌هاي جنگ خيلي معروف است. او دشمن را دور مي‌زد و مي‌رفت به عقبه‌ها و به نقاط ضعف فرماندهي دشمن حمله مي‌كرد. اين خيلي مهم بود. يعني ابتكارات زيادي در جبهه‌هاي جنگ بود ولي آقاي كاظمي در اين كار تبحر و خبرويت ويژه‌اي داشت. مثلاً در عمليات رمضان تنها يگاني كه توانست در نهر كتيبان ي